‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا. نمایش همه پست‌ها

انفجار بیروت و حساسیت به نیترات آمونیوم و حزب الله


خبر انفجار مهیب بیروت پیش از خبر بشکل کلیپ اعجاب آور ویدئویی به جهان مخابره شد. ابر انفجاری که بدلیل رطوبت هوا بصورت قارچ سفید اتمی زنده کننده اولین خاطره بشر در استفاده از بمب اتم 75 سال پیش شد. تقریبا با چند روز اختلاف مترادف با سالگرد این حادثه!

منبع این انفجار همانطور که در داستانهای خبری ذکر شده، کشتی ای بوده که سالها پیش از اقمار روسیه به سمت افریقا می رفته و بنا به حادثه ای در بندر بیروت پهلو گرفته و بنا به شکایت و بروکراسی طولانی و.. محموله دوگانه نیترات آمونیوم آن در بندر تخیله شده و ظاهرا سالها این محموله خطرناک در این بندر مانده است تا چند روز پیش که به یکباره منفجر میشود و 300هزار نفر را بی خانمان می کند بجز چند هزار نفری که مجروح و کشته شده اند.

در بادی امر ارتباطی بین حزب الله لبنان و این حادثه دیده نمی شود  و دبیرکل حزب الله هم هرگونه اطلاع یا نظارت و دخالت را رد می کند.
اما نگاهی دقیق به فعالیت های حزب الله لبنان در اروپا و آسیا نشان می دهد که تقریبا از سال 2012 انبارهایی از نیترات آمونیوم مرتبط با اعضای حزب الله لبنان در کشورهای تایلند، بلغارستان، یونان، آلمان و انگلیس کشف و این افراد به زندان محکوم شده اند. آخرین خبر قبل از انفجار بیروت، مربوط به چند ماه پیش در جنوب و غرب آلمان است که سازمان اطلاعاتی آلمان با همکاری موساد، این محموله های مواد منفجره را کشف و خنثی می کند. (جنوب و غرب المان)

البته هنوز معلوم نیست که منبع آن مواد، انبار منفجر شده در بیروت باشد، یا حتی قرار بوده که حزب الله ازین مواد منفجره در عملیاتی برنامه ریزی شده استفاده کند. اما چیزی که مشخص است این است که چند سالی است که نیترات آمونیوم به ماده منفجره مورد توجه و علاقه این گروه تبدیل شده است، احتمالا بخاطر کاربرد دوگانه و مخفی.
ویدئویی از شخص حسن نصرالله در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود که او مدعی است بمب هسته ای دارد و بمب هسته ای را با خنده چنین تعریف میکند "چند موشک از ما بعلاوه مخازن آمونیاک در حیفا!"
این ویدئو مربوط به سال 2016 است اما او بازهم تابستان گذشته با اشاره به منابع آمونیوم اسراییل چنین تهدیدی را تکرار میکند.

بنظر می رسد که انفجار عظیم بیروت از یک سو زنگ هشداری برای حزب الله لبنان و ثبت تصویری دردناک در ذهن مردم لبنان است و از سوی دیگر باعث حساس شدن افکار عمومی مردم جهان به ماده "نیترات آمونیوم" و ایجاد حساسیت روی نقل و انتقالات و ذخیره این پودر سفیدرنگ است. و ناگفته پیداست که چه کشوری می تواند پشت این آموزش و اطلاع رسانی جهانی باشد!
البته اینکه چطور این اتفاق رخ داده و عملیات اطلاعاتی یا نظامی مستقیم اسراییل بوده یا خیر شاید هیچگاه مشخص نشود. اما چیزی که مشخص است همزمانی خوب این حادثه با سالگرد بمب اتمی هیروشیما و البته ضعف شدید حزب الله لبنان در هرگونه پاسخگویی یا حتی گرفتن ابتکار عمل مشخص است.

حزب الله لبنان هم بمانند سایر ارگان های داخلی وابسته به بیت رهبری، با کاهش درآمدهای نفتی و تحریم تضعیف شده است و نه فقط حزب الله که تحریم های امریکا و کاهش کمک های مالی ایران حتی کمر اقتصاد لبنان را هم خم کرده است.
همانطور که ایران نتوانست تقریبا هیچ پاسخی در مقابل کشته شدن فرماندهان سپاه قدس توسط اسراییل در سوریه به این کشور بدهد. حزب الله لبنان هم طوری زمین گیر شده است که علیرغم تهدیدهای چند هفته پیش هنوز هیچ تحرکی نداشته است و بعید است در چنین شرایط اسفناکی هم انگیزه یا توان مقابله را داشته باشد.

بسته شدن منابع پولی آیت الله خامنه ای برخلاف ادعاهای بوقهای تبلیغاتی پروپاگاندا. بشدت بر توان نظامی و عملیاتی جمهوری اسلامی و گروههای طرفدارش در منطقه تاثیر گذاشته و دست ایران را از تاثیرگذاری بر حوادث خالی کرده. خصوصا که بخش بزرگی از این تاثیر و نفوذ بر مبنای منافع مالی شکل گرفته بوده
طی سالهای بعد از سثوط صدام و بر محور قاسم سلیمانی که مامور مخصوص و مخفی آیت الله خامنه ای در منطقه بود این یارگیری شکل گرفت و در آن زمان بخش قابل توجه درآمد نفتی خارج از بودجه های دولتی که به آیت الله خامنه ای اختصاص داشت تحت فرماندهی قاسم سلیمانی به یارگیری و تقویت گروه های وابسته به نظام ایران هزینه شد. و امروز بدون سلیمانی و پول نفت، حتی گروههای وفادار و ایدئولوژیک هم دیگر توانی برای تحرک ندارند. حتی اگر هنوز زاغه مهماتشان پر باشد

پی نوشت:
1. حزب الله لبنان در مقایسه با دولت لبنان یا حتی دولت های خارجی مثل فرانسه بسیار دیر واکنش نشان داد که نشان دهنده شوکه شدن این گروه از این اتفاق است.
2. انفجار بیروت و زمینگیر شدن حزب الله لبنان از هرگونه فعالیت نظامی یا حتی سیاسی می تواند از نشانه ها و مقدمات مذاکره ایران و امریکا باشد. که در پستی دیگر و با مشخص شدن نشانه های بیشتر به آن خواهم پرداخت.

چرا اروپا یکباره به پناهندگان سوری توجه کرده؟

درحالی که زمان به آرامی به ضرر دولت سوریه در حال گذر است، اروپاییان تصمیم گرفته اند از هرج و مرج خاورمیانه استفاده کنند و در یک سیاست برد-برد به نفع خودشان معرکه ای برپا کنند، که حقیقتا تا حد زیادی در این کار موفق شده اند.

در چند هفته گذشته، پوشش خبری سنگین از سیل مهاجران سوری از ترکیه به اروپا -آلمان- و طبعا حواشی آن پای ثابت گزارش های رسانه های غربی و بخصوص اروپاییست. مشکلی که بعد از 4 سال به یکباره ظهور کرده و تبدیل به معیار سنجشی شده برای ارزیابی انساندوستی کشورهای غرب اروپا!
چندی پیش نیز کشور آلمان به یکباره اعلام کرد که به حدود یک میلیون مهاجر سوری حق اقامت و کار و زندگی اعطا میکند. حقیقت آن است که آلمان تقریبا موتور اقتصاد اتحادیه اروپاست و نه تنها با وامهای کلان اقتصاد کشوری مانند یونان را بگردش می اندازد که مقصد نیروی کار متخصص در داخل اتحادیه اروپا هم هست و نیازی به گفتن ندارد که یکی از پایه های هر اقتصاد پیشرویی "نیروی کار" است. نه فقط نیروی متخصص و ماهر که در جهان اقتصاد امروز نیروی ارزان کار نیز نقش تعیین کننده ای در رقابت های اقتصادی دارد.
مطمئنا سیاستگذاران آلمانی نه به کشورهای اروپایی که به رقبای اقتصادی جهانی شان مانند چین و امریکا و هند و برزیل نگاه می کنند و می دانند برای بقا علاوه بر متخصصین بور اروپایی به کارگران ارزان قیمت -عمدتا مهاجر- نیاز دارند و امروز که تنور مهاجرت و آوارگی داغ است بهترین شرایط برای چسباندن نان "کسب نیروی ارزان کار" است.

طبیعی است که هرکشوری که اقتصادش ظرفیت پذیرش و جذب نیروی کار داشته باشد، به حکم منطق باید از چنین وضعیتی حداکثر استفاده را بکند و این نه تنها به نفع کشوری میزبان که بسته به شرایط، به نفع افراد مهاجر نیز هست.

مساله اقتصادی البته یک جنبه مزیت مهاجران سوری به کشورهای اروپایی عمدتا غربی هست و نباید از منفعت سیاسی که این کشورها از حضور تعداد چشمگیر مهاجران سوریه ای می برند غافل شد. بدیهی است که دیر یا زود سرنوشت کشور سوریه باید از طریق صندوق های رای مشخص شود و هرکس که سهم جمعیتی بیشتری داشته باشد طبعا برنده قدرت و آینده سوریه خواهد بود. حال اینکه تعداد قابل توجهی از آوارگان سوریه ای در کشور یا کشورهای خاصی اسکان داشته باشند، خواه ناخواه نظر مساعدتری نسبت به کشور میزبان خود خواهند داشت و این شرایط در فضای امروز که جنگ سوریه، میدان رویارویی دوباره قدرت های شرق و غرب شده بسیار مهم تلقی می شود.
از یک سو روسیه و ایران و حتی چین در یک جبهه خواستار حفظ بشاراسد در قدرت هستند و از سوی دیگر غرب و متحدانشان تلاش بر سرنگونی او دارند. این دوقطبی درگیری باعث شده که هرطرف تلاش کند به هر وسیله تعادل را به سمت خود بکشد ضمن آنکه معذوریات افکار عمومی و عدم دخالت مستقیم نظامی را حفظ می کند.

پذیرش مهاجر سوریه ای شاید یکی از هوشمندانه ترین روش های یارگیری در این بحران باشد.
خصوصا که شیوه مهاجر پذیری اروپا بیشتر از کمک بار تبلیغاتی وسیعی دارد. اینکه خانواده های آواره سوری مجبور باشند پای پیاده یا از طریق قاچاقچیان به کشورهای پذیرای آنها برسند، بیشتر زمینه ساز یک فیلم مستند درام است تا یک روند طبیعی! چرا که کشور میزبان می تواند براحتی از طریق دریایی یا هوایی یا حتی زمینی و ریلی این آوارگان را از ترکیه بطور مستقیم به کمپ پناهندگان کشور خود منتقل کند و هزینه ای که این افراد به قاچاقچیان می پردازند برای گذر از دریا و خشکی را مستقیم خرج هزینه ایاب و ذهابشان کنند بدون آسیب و خطر مرگ. خصصوصا که در مبدا احراز هویت و سازماندهی افراد راحت تر و بسادگی انجام می شود، که برای کشور میزبان مزیت است.

شاید در جهان بی رحم طبیعت همین اسکان دادن آوارگان کار انسانی و قابل تقدیری محسوب شود، اما نباید ساده انگاری داشت و ندید که چطور میزبانان این آوارگان از رنج انسانی آنها فیلم و گزارش خبری تهیه می کنند، صرفا برای سنگین کردن کفه معادلات قدرت به نفع خودشان. حتی اگر کودکانی قربانی این روش ظالمانه قدرتنمایی آنها شوند -که چه بهتر و خوراک خبری جذاب تری آماده شده است-.

پی نوشت:
1- هدف از نوشتن این مطلب سیاه نمایی یا سفید نمایی "مهاجر پذیری" یا طرح توطئه های دایی جان ناپلئونی نیست! بیشتر تلاش شده که نگاه واقعی مخاطب فارسی زبان را به پدیده "رسانه ای" مهاجران سوری معطوف شود، تا بتوان فراتر از احساسات، نگاه واقع بینانه ای به شرایط منطقه و جهان داشت.
2- طبعا حس انساندوستی اروپاییان ارزشمند است و باید قدرداشته شود، اما این هیچ ارتباطی به سو استفاده دولت ها از شرایط آوارگان سوری که بزودی رنج سرمای اروپا نیز به لیست مشکلات سفرشان اضافه خواهد شد، ندارد.
حتی اگر به صرف تبلیغات و جلوی دوربین به کسی کمک کنیم، -به شرطی که پشت صحنه آن را پس نگیریم!- ارزش آن کمک نباید نادیده گرفته شود.

ماجرای یونان و قرض هایش!

یونان در حدود 10 سال پیش در بهترین چشم انداز اقتصادی در قاره سبز بود، برگزاری المپیک 2004 آتن و توسعه زیرساختهای آن باعث شده بود که با متوسط 4درصد رشد اقتصادی از بهترین رشدهای  اقتصادی اروپا باشد.
اما اشکال از آنجا آغاز شد که بحران اقتصادی جهانی در 2008 گریبان تمام کشورها را گرفت. طبعا در شرایط بحران اقتصادی هر فرد و خانواده ای تصمیم می گیرد که از هزینه های غیرضروری کم  کند، مثلا سفر رفتن را کاهش می دهد یا خرید کالاهایش را کمتر و کنترل می کند. این دقیقا همان چیزی بود که باعث شد اقتصاد یونان با رشد منفی مواجه شود. چرا که یونان 80 درصد اقتصادش به خدماتی مانند توریسم و کشتیرانی وابسته است و کاهش توریست و تقاضای جابجایی بار و کالا موجب بیکاری و رکود اقتصادی شدید در یونان شد.

این مشکل اقتصادی در سال 2009 آشکار شد و دولت یونان که برای توسعه سالهای قبل -خصوصا هزینه های برگزاری المپیک و افزایش حقوق کارمندان- مجبور به استقراض شده بود، حالا در زمان پس دادن وامهایش با بحران اقتصادی جهانی مواجه شد که کسری بودجه شدید آن کشور را به همراه داشت. در همان سال یونان با 15 درصد کسری بودجه روبرو و ناچار شد که سیاست های ریاضت اقتصادی را اجرا کند.
اما به دو دلیل اجرای این سیاست های ریاضت اقتصادی چندان راهگشا نبود، اول آنکه دولت یونان خیلی دیر به صرافت تغیر افتاد و تقریبا در حال ورشکستگی دولت پرده از مشکلات اقتصادی برداشت و دوم بدلیل عدم شفافیت آمارها و برنامه های دولت اعتماد عمومی از وضعیت مالی یونان سلب شد و همه متوجه شدند که دولت در آمارها دستکاری کرده است. بعلاوه که مردم هم به رفاه اجتماعی سالهای قبل عادت کرده بودند.

از آنجا که نرخ بهره پول همیشه تابعی از خوش حسابی فرد -حقیقی یا حقوقی- است. زمانی که مشخص شد که یونان چندان در بازپرداخت وامهایش قابل اتکا نیست، نرخ بهره های پول وام داده شده هم بالا رفت. در این شرایط ازیک طرف بانکهای اروپایی تمایل به وام دادن داشتند (احتمالا بدلیل سود بالاتر) و از طرف دیگر دولت یونان نیاز به گرفتن پول داشت برای جلوگیری از سقوط بیشتر. اما  برآیند این وامهای جدید و اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی دولت یونان نتوانست جلوی سقوط اقتصاد یونان را بگیرد و تنها کمی توانست سرعت سقوط اقتصاد یونان را کند کند. بطوری که در سال 2012 علیرغم کاهش کسری بودجه از 15 درصد به 8 درصد، دولت یونان 350 میلیارد یورو بدهکار بود!

اگر به طور جزیی تر بخواهیم به وامهای کلان یونان نگاه کنیم، روند به این شکل بود که  در سال 2010، 147 میلیارد یورو به دولت یونان قرض داده شد به شرطی که تنها بتواند در عرض 3 سال 40 میلیارد یورو از هزینه هایش را کم کند. اما سال بعد که دولت نشان داد نمی تواند به تعهدش عمل کند. در سال 2011 نزدیک به 170 میلیارد یورو دیگر طلب کرد، با این تعهد که در دو سال بعدتر یعنی 2013 تا 2015 بازهم حدود 8 میلیارد دلار دیگر از هزینه هایش کم کند. یعنی دولت یونان هربار در ازای طولانی شدن و سخت تر شدن شروط ریاضت اقتصادی، پولی از اتحادیه اروپا و بانکها گرفت! به عبارت دیگر آینده اش را با پول نقد معاوضه کرد، به این امید  که بتواند اقتصادش را نجات دهد.

از سوی دیگر مردم یونان که حدود 7 سال با پول قرضی دیگران دستمزدهایی بمراتب بالاتر از شایستگی شان گرفته بودند و همزمان از خدمات اجتماعی مانند سیستم درمانی و غیره استفاده کرده بودند، حاضر به تحمل کاهش حقوق در ازای کار مساوی نشدند و اعتراضات اجتماعی، اعتصابات و نارضایتی نیز از داخل باعث شد که دولت در اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی ناکام بماند.
این وضعیت ادامه داشت تا در ابتدای سال جاری -میلادی- مردم به حزب سیریزا -حزب فعلی- رای دادند که شعارش مذاکره با وام دهندگان و برداشتن سیاستهای ریاضت اقتصادی بود! حالا اینکه جناب سیپراس چه فکری با خود کرده بود در دادن این شعار انتخاباتی، اندکی بعد معلوم شد.
با به قدرت رسیدن دولت جدید، این دولت راه های جالب توجهی را برای فرار از قرضهای یونان پیش گرفت مثل ادعای گرفتن غرامت جنگ جهانی دوم از دولت آلمان! (که بزرگترین طلبکار یونان است) یا دراز کردن دست نیاز به سوی روسیه که این روزها در تنشی سنگین با دولت های اروپایی قرار دارد. از سوی دیگر طلبکاران یونان که در زمان دولت گذشته بخشهایی از طلبشان را بخشیده بودند با این رفتارهای دولت جدید یونان سفت و سخت بر سر طلب هایشان ایستاده اند.  و از آنجا که وضع خراب اقتصادی یونان بر کوچک و بزرگ مشخص شد و زمزمه ورشکستگی دولت به گوش رسید، نه تنها هیچ سرمایه گذاری حاضر به حضور در یونان نشد، مردم نیز به برداشتن پولهایشان از بانکهای یونان پرداخته اند و دولت مجبور شده برای جلوگیری از اتمام نقدینگی، برداشت پول را سهمیه بندی کند.

پول و سرمایه رفیق و غریب نمی شناسد، یونان با آنکه بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تمدن اروپاست، امروز مجبور به ترک حوزه یورو است. خصوصا که دولت چپگرای سیپراس، در کمتر از 6 ماه متوجه شد که نمی تواند به هیچکدام از شعارهایش عمل کند و برای پوشاندن شکست وعده هایش، انتخاباتی برگزار کرد که نظر مردم را در مورد شرایط وام دهندگان اروپا جویا شود! با رای منفی مردم به درخواست وام دهندگان، دیگر نه وام دهندگان رغبتی به ادامه وام دادن به یونان دارند و نه علاقه ای دارند که این مردم نمک نشناس که روزی با پول آنها خوش زندگی کرده اند و حاضر به پرداخت بدهی شان نیستند را همچنان در سر سفره شان نگه دارند.
امروز دولت یونان در چرخه باطلی گرفتار شده که تنها راهش استعفا و خروج از حوزه یوروست. گرچه این دولت همچنان در حال دست و پا زدن در اتحادیه اروپاست که با دادن پیشنهاداتی بتواند نظر سرمایه گذاران و طلبکاران را جلب کند، اما حتی اگر پیشنهادات منصفانه ای داشته باشد، با ادبیات و رفتارهای فعلی بعید است که بتواند نظر طلبکاران را جلب کند.
وضعیت اقتصاد یونان بطور روزانه رو به وخامت گذاشته است و در شرایطی که دولت فعلی مخالف کاهش خدمات اجتماعی و صرفه جویی اقتصادی است، بعید است حتی عمر این دولت در یونان به یک ماه آینده برسد و زمان به سرعت به ضرر دولت یونان از دست می رود.

مردم یونان در بخشی عمده ای از این مشکل دخیل هستند. آنها سالها با پول قرضی به زندگی مرفهی عادت کرده اند که لیاقتش را نداشته اند و در واقع دسترنج مردم آلمان و فرانسه بوده است. اما روزی که از آنها خواسته شد که قرضهایشان را پس دهند با تغیر دولت و سیاست خارجی سعی در انکار و فرار از پرداخت بدهی هایشان  را دارند. طبیعتا هر کس که بخواهد برسر خوان پرنعمت واحد پول یورو بنشیند باید حداقل بتواند به اندازه دیگر اعضای آن تولید داشته باشد و خدمات ارائه کند. یا حداقل باید از دیگرانی که به او کمک می کنند حرف شنوی داشته باشد.

با روند کنونی، یونان بی شک از حوزه یورو خارج می شود، اما مطمئنا دیگر کشورهای اروپایی پدربزرگشان را فراموش نخواهند کرد و به بهانه های دیگر مانند اسکان مهاجران و غیره کمک های بلاعوض خواهند داشت. همینطور بعید است که یونان پس از خروج از حوزه یورو، حتی در صورت بهبود اقتصاد دیگر رغبتی به بازگشت به این واحد پولی داشته باشد.

پی نوشت:
1- دولت یونان در زمان رشد اقتصادی بدون دلیل -و افزایش راندمان کار-، حقوق کارمندان را حدود 50 درصد افزایش داد، بیشترین افزایش حقوق در حوزه یورو!  افزایشی که بازگشت از آن دیگر ممکن نشد و اعتراضات مردم یونان را درپی داشت.
2- ضرب المثلی در فارسی وضع مردم یونان را بخوبی بیان می کند:
                 کفاره شرابخوری های بی حساب            مخمور در میانه رندان (یوروپ!) نشستن است!



بدون شرح

اروپا از خارج و خرابکاران از داخل مواضع آیت الله را هدف گرفته اند!


حقیقتا نمی خواستم پست دیگری راجع به سیاست و درگیری های هرروزه آن بنویسم در این روزهای استقبال از سال جدید. اما با دیدن خشم و عصبانیت خامنه ای و سپاهش از دیدارهای کاترین اشتون با فعالین زن ایرانی نتوانستم در مقابل نشانه های خوب آن مقاومت کنم!

1- تقریبا همزمان با دوره اول ریاست جمهوری خاتمی بود که حکومت و در راس ایشان آیت الله خامنه ای متوجه شد که اگر یک عامل بتواند ایران را از چنگ او خارج کند مساله حقوق بشر و آزادی اندیشه و بیان است. (که به درست هم متوجه شده بود). پس آگاهانه یا ناآگاهانه بنای اصلی مقاومت و پیشروی را در تسخیر زیر بناهای آزادی اندیشه مانند دانشگاه ها و بالاخص رشته های علوم انسانی، مطبوعات و انجمن های فعالین مدنی و حتی مدارس گذاشت. تلاش های او با به قدرت رسیدن احمدی نژاد سهولت و سرعت بیشتری پیدا کرد و سرکوب و برخورد با مردم تا سطح خیابان ها کشیده شد. به حدی که علیرغم وضعیت اقتصادی خوب آن زمان، نارضایتی عمومی چنان افزایش یافت که در انتخابات سال 88 فارغ از ماهیت گزینه های مقابل احمدی نژاد، مردم بشدت از به قدرت رسیدن دوباره وی ناراضی بودند. و اتفاقات آن سالها رخ داد.
این تلاش برای تسخیر قدم به قدم حوزه های اندیشه و آزادی بیان با پیشرفت تکنولوژی به موازات، وجه دیگری پیدا کرد و آیت الله ناچار از تاسیس سپاه دیگری در فضای سایبری شد. چرا که به اشتراک گذاشتن اندیشه و تکثیر آن در فضای مجازی بی نهایت آسان تر و سریعتر از فضای حقیقی بود و در همین راستا شدیدترین فیلترینگ -در حد قطعی اینترنت در مواقع خاص- اعمال شد و از سوی دیگر با نویسندگان و سایت ها برخوردهای مجازی و حقیقی صورت گرفت که در راس آنها می توان به "ستار بهشتی" -وبلاگ نویس- اشاره کرد.

2- سیاست "دست دراز" جمهوری اسلامی در جنگ با اسراییل که اشاره به نگه داشتن تهدید در کنار مرزهای دشمن -اسراییل- دارد که بعد از جنگ با عراق بوجود آمد، حاشیه امنیت بسیاری از نظر نظامی و تهدید های خارجی برای حکومت ایران ایجاد کرد نه تنها در مواجهه با اسراییل که حتی با غرب. در حدی که ایران، امروز بدون داشتن هیچگونه سلاح مدرن و کارآمدی می تواند -حداقل در میدان ادعا- هماورد جنگی بطلبد و همه روزه فریاد هل من مبارز بکشد.
این سیاست -موفق- مشغول کردن دشمن در سنگری بسیار دور تر از واقعیت در مساله حقوق بشری هم اجرا شد. با تلاش برای ساخت بمب هسته ای که از هر دو طرف سود بود. از یک طرف اگر ایران موفق به رسیدن به سلاح هسته ای می شد -که حقیقتا قصدش را نداشت- از نظر نظامی تقریبا تا ابد بقای خودش را تضمین می کرد. و از سوی دیگر غرب را مشغول به چانه زنی و جلوگیری در مساله هسته ای می کرد و مساله حقوق بشر و آزادی در انتهای لیست و منطقه امن قرار می گرفت.
این وضعیت بطور کجدار و مریز ادامه داشت تا دوره احمدی نژاد، که او توانست با افراطی گری های بی مانند خود، جهان را علیه ایران بسیج کند و باعث تصویب تحریم های شدید اقتصادی علیه حکومت شود. در حدی که نه تنها ادامه مسیر سابق ممکن نشود بلکه چرخ اقتصاد مملکت برای زندگی روزمره هم از حرکت باز بماند. و چاره ای نماند بجز توافق با غرب برای کم کردن تحریم ها.

3- حال امروز نیاز شدیدی به مذاکره با غرب و برداشتن تحریم ها حس می شود که مسئولیت آن بر عهده دولت جدید افتاده است. امروز آیت الله خامنه ای آرزویش این است که از کل مساله هسته ای از ابتدا تاکنون دست بکشد و تحریم ها برداشته شود بدون آنکه "دشمن" ذره ای جلوتر بیاید و از حقوق بشر و آزادی بیان حرفی بزند. اما او هم خوب می داند که این یک آرزو بیشتر نیست و در دنیای بی رحم امروزی نگه داشتن سنگر نیاز به قدرت دارد نه التماس.
به همین جهت هست که در او در جنبه دیگری سرمایه گذاری کرده که اگر احیانا سنگر هسته ای گرفته شد کارد غرب به استخوان حقوق بشر و آزادی در ایران نرسد. و آن زیاد کردن اعدام ها و ساختن فضایی خشن تر است که موقتا سنگر چانه زنی با غرب را در حدی دورتر و برای کاهش اعدام ها نگه می دارد. اعدام هایی که بنا به قوانین داخلی ایران توجیه پذیر است و به قول ایشان در رابطه با قاچاق مواد مخدر بوده که مورد حساسیت دولت های غربی هم هست.

4- حال با توجه به موارد بالا، دانستن علت عصبانیت خامنه ای که بر زبان کارگزارانش مانند برادران لاریجانی بیان می شود سخت نیست. دیدار کاترین اشتون و  قبل تر هیات پارلمانی اروپا، موضع اصلی و حساس او -حقوق بشر- را مورد حمله قرار داده است. آیت الله بارها نگرانی اش از مذاکرات را -نه به دلیل باج دادن هسته ای- که بدلیل توسعه مذاکرات به مباحث حقوق بشری بیان کرده است. با شناختی که او از گسترش نارضایتی مردم دارد می داند که کوچکترین جرقه ای در اجتماع باعث راه افتادن شعله های مهار نشدنی اجتماعی خواهد شد که شاید در ابتدا او را هدف نگیرند اما در نهایت با خاتمه سلطنت او همراه خواهند شد.

5- اینکه در آینده چه خواهد شد با درصد بسیاری بستگی به نوع موضع گیری طرف های غربی خواهد داشت. و اینکه آیا ایشان ریشه مشکل را دریافته اند و می توانند فشاری بیاورند یا خیر. و همینطور آیا همچنان آیت الله موفق خواهد شد که غرب را در پشت سنگر مصنوعی دیگری نگه دارد و با "سعید جلیلی" دیگری سالها چانه زنی را به درازا بکشد؟
البته علائم نشان می دهد که علاوه بر حرکت های هوشمندانه سیاستمداران غربی با هدف حقوق بشر، ظاهرا خرابکاری هایی هم از داخل خصوصا دولت روحانی در جهت تضعیف مواضع آیت الله خامنه ای انجام می شود. مثل همین ملاقات هایی که با فعالان حقوق بشری هماهنگ شده و لاریجانی کوچک به آنها اشاره داشت. و یا سخنان هاشمی رفسنجانی برای تهییج مردم به فعالیت و حرف زدن که با مخالفت شدید حکومت مواجه شده است. 

در نهایت اینکه علاج دیکتاتوری چیزی نیست بجز آزادی بیان، اندیشه و قلم که از دست و زبان مردمی شجاع جاری شود و پایه جور و ستم را بلرزاند. حتی حمله نظامی خارجی هم نوعی سزارین است که به تولد آزادی بیان از درون منجر شود وگرنه تنها زخم خواهد بود و خونریزی و در نهایت تغیر اسم دیکتاتوری.
ایران هیچ گزینه دیگری بجز تغیر از درون ندارد که خوشبختانه با پتانسیل بالایی از اندیشمندان و دانایان داخلی و خارجی همراه است  که می توانند این فرآیند تغیر را تسهیل کنند.

پی نوشت:
1- عکس از تجمع اعتراض آمیز بسیجیان در مقابل سفارت اتریش. (اینها خودشان هم نمی دانند چه می خواهند و با چه می جنگند!)
2- بیلبوردهای تبلیغاتی هم در "جنگ فرهنگی" آیت الله خامنه ای برای مقابله با آزادی بیان بکار گرفته شده اند.