‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر. نمایش همه پست‌ها

ترامپ در نقش لولوی جهان! تبریک به دنیا


امریکا بعد از مداخله در جنگ جهانی دوم و کمک به پیروزی متفقین بتدریج جایگاه ابرقدرتی جهانی پیدا کرد. عمده علت این ابرقدرتی بدلایل اقتصادی، مرجع شدن دلار امریکا و نوظهور بودن با پراکندگی قومی و گستردگی جغرافیایی بود.
دقیقا دهه های بعد از اتمام جنگ جهانی مترادف با دوران طلایی تاریخ امریکا از نظر اقتصادی، توسعه و تکنولوژیست. زمانی که امریکا در قامت یک ابرقدرت تمام عیار در جهان و بصورت یک رویای امریکایی برای هر شهروند جهانی تبلور یافت. این ابرقدرتی خصوصا در رقابت با بلوک شرق و شوروی منسجم تر و هدفمندتر می شود و بعد از فروپاشی شوروی قدرت بلامنازع جهانی می شود.
اما با گسترش ارتباطات و جهانی شدن در اواخر دهه 80 میلادی جهان به سمت نظم جدیدی می رود بازیگران مهمی مانند چین و اروپای متحد و...  به صحنه می آیند و با جهانی شدن اقتصاد هرکدام وظایف خاصی را به عهده می گیرند. ابرقدرتی در دنیای معاصر دیگر مثل قدیم بسادگی و با توارث بدست نمی آید. همانطور که در یک جامعه امروزی برای برتر بودن خان زاده یا شاه زاده و... ارزشی ندارد و تلاش فردی و گروهی برای کسب و حتی "حفظ" قدرت لازم است، روز بروز هزینه ابرقدرت ماندن بیشتر شده و این درکنار رشد ارزشهای جامعه به سمت ارزشهای اخلاقی و انسانی، بتدریج "صرفه اش" را از دست می دهد.

با این مقدمه وقتی نگاهی به جامعه و انتخابات ریاست جمهوری 2016 امریکا بکنیم می بینیم که منتخب مردم شخصی است که شعار کاهش نقش جهانی امریکا و حتی مقابله با روند جهانی شدن را می دهد! به این معنی که اکثریتی از مردم امریکا باور کرده اند که می توانند روند تغیرات جهان را به عقب بازگردانند و دوباره American dream را احیا کنند! دوباره سفیدپوستان کم سواد و نیمه ماهر بتوانند حقوق مکفی بگیرند و مانند پدرانشان در دهه 60 میلادی صاحب خانه و زندگی شوند که مردم دنیا در آرزویش باشند! غافل از اینکه دیگر مشاغل کم تبحر نیازی به کارمند و کارگر "گران" امریکایی ندارد و کارگران چینی، هندی، لاتین و.. با دستمزدی بمراتب کمتر حاضر به انجام کار یکسان هستند. حتی سرمایه گذار امریکایی هم هیچ رغبتی به تولید در کشور مادری اش ندارد وقتی می تواند و باید -این باید بدلیل فشار رقابت در بازار سرمایه است- در کشوری مثل چین محصولش را با قیمتی بمراتب پایین تر تولید کند به آنجا می رود.
علاوه بر آنکه امروز دیگر دلار امریکا بی رقیب نیست. حوزه یورو با همه تزلزل و مشکلات، گزینه دیگری برای نقل و انتقالات مالی است و کاهش سالیانه ارزش دلار که به "مالیات پنهان" امریکا از دنیا معروف بود باعث شده ارزش دلار مثل سابق نباشد و نه در سطح خانوار امریکایی و نه در حوزه سیاست دیگر اهرم قدرتمندی شناخته نشود.

طرح های کودکانه و توهمات ترامپ (ترامپیون) مبنی بر بستن مالیات بر اجناس تولیدی چین و مکزیک و بطور کلی واردات، هرچند با حضور هزاران شرکت خرد و درشت امریکایی با سرمایه هایی کلان ممکن به نظر نمی رسد اما حتی در صورت اجرا بیشتر از آنکه به اشتغال زایی در امریکا کمک کند هزینه زندگی و خانوار امریکایی را بالا می برد و بعلاوه موجب تشکیل بازار رانت و فساد خواهد شد.
"سرمایه" به دستور سیاستمداران و حکم حکومتی پیش نمی رود و اگر ممکن بود الان وضعیت ایران بمراتب بهتر از وضع فعلی بود!

اما ورای آنکه آیا بشود دربهای تجارت امریکا با جهان را بست یا خیر و آیا امریکا می تواند بطور یکجانبه قراردادهای تجاری، اقتصادی و حتی نظامی هزینه بر خود را ملغی نماید. این نکته به چشم می خورد که ترامپ و طرفداران پرشمارش یک چیز را می خواهند به عنوان جهت آینده کشورشان. و آن هم کاهش اثر امریکا در جهان است. (نه اینکه بطور مستقیم این گفته شود، اما نهایت خواسته ها و شعارهایشان به این نتیجه می رسد.)
این عدم حضور امریکا در مناسبات جهانی برای جهانی که تقریبا بعد از جنگ جهانی دوم به معنی کنونی "جامعه جهانی" تبدیل شده ناآشناست.  دنیا روزی را که در آن امریکا پدرخوانده جهان نباشد به یاد ندارد. این نبودن ارباب ترسناک به نظر می رسد.
کاهش شاخص های اقتصادی کل بازارهای جهانی ترس از تصور نبودن یا کم اثر شدن کدخدای جهان را نشان می دهد. این تاثیر خصوصا در کشورهای دوست و نزدیک به امریکا بیشتر خودش را نشان داده.
دنیا به نظم فعلی و گذشته اش عادت کرده و از ناشناخته ها می ترسد. اما بالاخره روزی باید با این حقیقت تلخ بی اربابی باید مواجه شود.

به قول مَثَل فارسی، امریکا (ممه) رو ترامپ (لولو) برد! یا بهتر بگوییم ترامپیون. دنیا باید به جهان بدون کدخدا عادت کند و حضور ترامپ پرده اول این تغییر خواهد بود، مطمئن هستم که علیرغم سختی های اولیه و احتمالا اندکی هرج و مرج ناشی از خلا قدرت (نه در حد جنگ جهانی!) این در بلند مدت به نفع جهانیان خواهد بود. اینکه ملتهای دنیا و به تبع آنها دولتهایشان بتوانند با هم بگفتگو بنشینند دور از ذهن نیست. خصوصا که امروزه ابزارهای ارتباطی بشدت روابط جهانی و حتی ارباب قدرت را تحت فشار دارند و دیگر نیاز به کدخدایی یک نفر یا یک ملت نیست.
حتی در کشوری با عقب افتادگی سیستم سیاسی مثل ایران حضور مفید این رسانه های اجتماعی و تاثیر آن بر قدرت انکار ناپذیر است. همین ابزار هم به تنهایی برای بهبود وضع کلی جهان کافیست حتی اگر تاثیر علم و تکنولوژی و بلوغ فکری اجتماعات رو در نظر نگیریم.

شخصا حضور ترامپ رو گرچه برای خود امریکا خیلی مفید نمیدونم حداقل در کوتاه مدت نوعی عقبگرد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هست. اما از نظر جهانی یک قدم عقب نشینی امریکا باعث ایجاد فضای پیشرفت برای سایر ملل خواهد شد، و این حتی به فرض هرج و مرج مقطعی -که اعتقاد به آن ندارم- را با ثبات تر و با ارزشتر از آرامش در حضور کلانتر جهان ارزیابی می کنم.

پی نوشت:
1- به عنوان مثال در نظر بگیرید مشکلات خاورمیانه وقتی تصور کنیم امریکایی حضور ندارد! بالاخره ایران می داند که باید با همسایه اش عربستان مشکلاتش را بی واسطه حل کند و همینطور عربستان بجای لابی با امریکا برای فشار به ایران سعی خواهد کرد که از تمام داشته هایش جهت جلوگیری از نفوذ ایران استفاده کند و این تقابل مستقیم مطمئنا به جنگ بدل نخواهد شد چرا که نه ولی فقیه ایران و نه پادشاه عربستان انگیزه، تحمل، و جسارت شروع جنگی بدون پشتوانه برادربزرگتر را ندارند و ارتباطات در کوتاه مدت به فحاشی و شاخ و شانه کشی و در بلند مدت به حل تخاصم و ارتباطات تبدیل می شود. چرا که علاوه بر زمینه های مشترک اقتصادی مثل نفت، مساله همجواری و فرهنگ مشترک راهی بجز تعامل بین ملل باقی نمی گذارد... و به همین شکل تمامی دو قطبی های کوچک جهانی که امروز با تکیه بر قدرتهای بزرگ ابراز وجود می کنند از بین خواهند رفت.

2- وقتی چشم امید مردم از ظهور و حضور منجی و کدخدا قطع شود، خود دست بکار خواهند شد و راهی خواهند یافت برای حل مشکلاتشان!
3- مطلب بالا جویده ای از مبحثی طولانیست که می توان هر بخش آن را بصورت پستی جداگانه از تاثیر روند جدید امریکا -ی ترامپی- در بخش های مختلف جهان بررسی کرد. که با ترتیب اولویت و موضوعیت به آنها خواهم پرداخت.

چرا اروپا یکباره به پناهندگان سوری توجه کرده؟

درحالی که زمان به آرامی به ضرر دولت سوریه در حال گذر است، اروپاییان تصمیم گرفته اند از هرج و مرج خاورمیانه استفاده کنند و در یک سیاست برد-برد به نفع خودشان معرکه ای برپا کنند، که حقیقتا تا حد زیادی در این کار موفق شده اند.

در چند هفته گذشته، پوشش خبری سنگین از سیل مهاجران سوری از ترکیه به اروپا -آلمان- و طبعا حواشی آن پای ثابت گزارش های رسانه های غربی و بخصوص اروپاییست. مشکلی که بعد از 4 سال به یکباره ظهور کرده و تبدیل به معیار سنجشی شده برای ارزیابی انساندوستی کشورهای غرب اروپا!
چندی پیش نیز کشور آلمان به یکباره اعلام کرد که به حدود یک میلیون مهاجر سوری حق اقامت و کار و زندگی اعطا میکند. حقیقت آن است که آلمان تقریبا موتور اقتصاد اتحادیه اروپاست و نه تنها با وامهای کلان اقتصاد کشوری مانند یونان را بگردش می اندازد که مقصد نیروی کار متخصص در داخل اتحادیه اروپا هم هست و نیازی به گفتن ندارد که یکی از پایه های هر اقتصاد پیشرویی "نیروی کار" است. نه فقط نیروی متخصص و ماهر که در جهان اقتصاد امروز نیروی ارزان کار نیز نقش تعیین کننده ای در رقابت های اقتصادی دارد.
مطمئنا سیاستگذاران آلمانی نه به کشورهای اروپایی که به رقبای اقتصادی جهانی شان مانند چین و امریکا و هند و برزیل نگاه می کنند و می دانند برای بقا علاوه بر متخصصین بور اروپایی به کارگران ارزان قیمت -عمدتا مهاجر- نیاز دارند و امروز که تنور مهاجرت و آوارگی داغ است بهترین شرایط برای چسباندن نان "کسب نیروی ارزان کار" است.

طبیعی است که هرکشوری که اقتصادش ظرفیت پذیرش و جذب نیروی کار داشته باشد، به حکم منطق باید از چنین وضعیتی حداکثر استفاده را بکند و این نه تنها به نفع کشوری میزبان که بسته به شرایط، به نفع افراد مهاجر نیز هست.

مساله اقتصادی البته یک جنبه مزیت مهاجران سوری به کشورهای اروپایی عمدتا غربی هست و نباید از منفعت سیاسی که این کشورها از حضور تعداد چشمگیر مهاجران سوریه ای می برند غافل شد. بدیهی است که دیر یا زود سرنوشت کشور سوریه باید از طریق صندوق های رای مشخص شود و هرکس که سهم جمعیتی بیشتری داشته باشد طبعا برنده قدرت و آینده سوریه خواهد بود. حال اینکه تعداد قابل توجهی از آوارگان سوریه ای در کشور یا کشورهای خاصی اسکان داشته باشند، خواه ناخواه نظر مساعدتری نسبت به کشور میزبان خود خواهند داشت و این شرایط در فضای امروز که جنگ سوریه، میدان رویارویی دوباره قدرت های شرق و غرب شده بسیار مهم تلقی می شود.
از یک سو روسیه و ایران و حتی چین در یک جبهه خواستار حفظ بشاراسد در قدرت هستند و از سوی دیگر غرب و متحدانشان تلاش بر سرنگونی او دارند. این دوقطبی درگیری باعث شده که هرطرف تلاش کند به هر وسیله تعادل را به سمت خود بکشد ضمن آنکه معذوریات افکار عمومی و عدم دخالت مستقیم نظامی را حفظ می کند.

پذیرش مهاجر سوریه ای شاید یکی از هوشمندانه ترین روش های یارگیری در این بحران باشد.
خصوصا که شیوه مهاجر پذیری اروپا بیشتر از کمک بار تبلیغاتی وسیعی دارد. اینکه خانواده های آواره سوری مجبور باشند پای پیاده یا از طریق قاچاقچیان به کشورهای پذیرای آنها برسند، بیشتر زمینه ساز یک فیلم مستند درام است تا یک روند طبیعی! چرا که کشور میزبان می تواند براحتی از طریق دریایی یا هوایی یا حتی زمینی و ریلی این آوارگان را از ترکیه بطور مستقیم به کمپ پناهندگان کشور خود منتقل کند و هزینه ای که این افراد به قاچاقچیان می پردازند برای گذر از دریا و خشکی را مستقیم خرج هزینه ایاب و ذهابشان کنند بدون آسیب و خطر مرگ. خصصوصا که در مبدا احراز هویت و سازماندهی افراد راحت تر و بسادگی انجام می شود، که برای کشور میزبان مزیت است.

شاید در جهان بی رحم طبیعت همین اسکان دادن آوارگان کار انسانی و قابل تقدیری محسوب شود، اما نباید ساده انگاری داشت و ندید که چطور میزبانان این آوارگان از رنج انسانی آنها فیلم و گزارش خبری تهیه می کنند، صرفا برای سنگین کردن کفه معادلات قدرت به نفع خودشان. حتی اگر کودکانی قربانی این روش ظالمانه قدرتنمایی آنها شوند -که چه بهتر و خوراک خبری جذاب تری آماده شده است-.

پی نوشت:
1- هدف از نوشتن این مطلب سیاه نمایی یا سفید نمایی "مهاجر پذیری" یا طرح توطئه های دایی جان ناپلئونی نیست! بیشتر تلاش شده که نگاه واقعی مخاطب فارسی زبان را به پدیده "رسانه ای" مهاجران سوری معطوف شود، تا بتوان فراتر از احساسات، نگاه واقع بینانه ای به شرایط منطقه و جهان داشت.
2- طبعا حس انساندوستی اروپاییان ارزشمند است و باید قدرداشته شود، اما این هیچ ارتباطی به سو استفاده دولت ها از شرایط آوارگان سوری که بزودی رنج سرمای اروپا نیز به لیست مشکلات سفرشان اضافه خواهد شد، ندارد.
حتی اگر به صرف تبلیغات و جلوی دوربین به کسی کمک کنیم، -به شرطی که پشت صحنه آن را پس نگیریم!- ارزش آن کمک نباید نادیده گرفته شود.

قوه قضاییه فاسد، آفت جامعه

در هفته های جاری خبرهایی در صدر رسانه ها و شبکه های اجتماعی منتشر می شود که اگر سرنخ تمامی آنها را دنبال کنیم به یک نقطه می رسیم، قوه قضاییه.

جنجالی ترین خبر این روزها، واکنش به مصاحبه محمدجواد ظریف با شبکه امریکایی بود که در آنجا گفته بود که زندانی عقیدتی نداریم و گرچه در کانتکس اتهامات جیسون رضاییان خبرنگار امریکایی، صحبت کرده بود اما این مساله جنجال برانگیز شد. طبیعتا نقش قوه قضاییه در بی قانونی و روند مبهم قضایی متهمان، کاملا آشکار است. با همین ایده عده ای به ظریف پیشنهاد کردند که می توانست اقدامات قوه مجریه را از قوه قضاییه جدا بداند، که درست و غلط آن اینجا موضوع صحبت نیست. اما نشان می دهد که در بهترین حالت قوه قضاییه بازیچه دست سپاه و اطلاعات سپاه و ارگان های امنیتی دیگر شده و در بدترین حالت احکام غیرشفاف، قضات بی تجربه و ارگانی بی مسئولیت را نشان می دهد.

موضوع دیگر و حتی مهمتر که چندان خبری نشد، خودکشی دختری در "هتل تارا"ی مهاباد است. -بطور خلاصه- گفته شده که دختری به نام پریناز، چون در معرض تجاوز مامور اطلاعاتی جمهوری اسلامی قرار داشته ناچار به فرار از پنجره شده که سقوط کرده و جان سپرده است. این مساله بعد از چند روز تبدیل به آشوب خیابانی و آتش زدن هتل مورد نظر و اعتراضات مردم آن شهر قرار گرفته و در نهایت آشوب ناشی از نبود مرجعی جهت اعتراض قانونی، گریبان خود نظام اسلامی را گرفته است.
این اتفاق مشابه با پرونده جنجالی "ریحانه جباری" است که به اعدام محکوم شد. به عقیده بسیاری حکم ریحانه جباری، ناعادلانه و تحت تاثیر نهادهای امنیتی صادر شده بود. و چون قوه قضاییه ناتوان از برقراری عدالت، شفافیت و صحت است، هیچکس نمی تواند از احکام آن -حتی اگر درست باشد- دفاع کند چرا که گرایشات شدید سیاسی و مذهبی باعث سلب اطمینان مردم از این قوه است.

بجز موارد خاص بالا، میزان جنایات به قصد انتقام گیری و نزاع های خیابانی بطور روزانه نشان دهنده ناکارآمدی قوه ای است که باید حکم میان مردم باشد، اما مردم چون می دانند که "دادشان" یا شنیده نمی شود و یا به جایی نمی رسد، به تصویه حساب های شخصی و برقراری عدالت بطور فردی روی می آورند که نتیجه ای بجز هرج و مرج ندارد. خصوصا اگر طرف حساب مردم، افراد روحانی، اطلاعاتی، لباس شخصی ها، خود قوه قضاییه و تقریبا تمامی ارگان های تحت نظر آیت الله خامنه ای باشند که دیگر حتی زحمت پیگیری هم لازم نیست! اینان تقریبا از هر پیگرد قضایی مصونند و مردم در هر مورد اعتراض، یا باید بی خیال ماجرا بشوند و یا بطریقی بجز قوه قضاییه و شکایت رسمی درصدد گرفتن حفشان باشند.
تعداد مثالهای این موارد بسیار است و هرکس چندین مورد آن را در اطرافش دیده یا برخورد داشته، اما جهت مثال می شود از تیراندازی مداح حدادیان به مردم، پرونده های بی سرانجام فسادهای مالی و حبس های طویل المدت فعالان مجازی به عنوان نمونه های فراموش نشدنی بی عدالتی و فساد قوه قضاییه اسم برد.

فساد و باند بازی قوه قضاییه نه تنها در داخل کشور موجب خسارت است که در خارج از کشور نیز باعث مشکلات ملی شده/ می شود. از سخنان بیهوده نمایندگان این قوه در مجامع بین المللی در مورد "حقوق بشر" و "آزادی ها اجتماعی" گرفته تا احکام بین المللی آنها مانند حکمی که در مورد توقیف کشتی "مرسک" داده شد و تنش سیاسی و نظامی در منطقه ایجاد کرد.

حتی بسیاری از تنش های مردمی که خود به گرفتار شدن عده دیگری از افراد در چاه سیستم قضایی منجر می شود بدلیل بی خاصیتی و بی عدالتی دستگاه قضا است. از اعتراض کشاورزان اصفهانی در سالهای گذشته تا آتش زدن هتل تارا -که واکنشهای غلط اجتماعی هستند- ناشی از نبود قوه قضاییه پاسخگو و مسئول است.

قوه قضاییه اساسا باید ملجا و مامنی برای افرادی باشد که احساس "بی عدالتی" می کنند و یا در "حق" آنها "ظلم" شده است. به عبارت دیگر حضور دستگاهی به اسم قوه قضاییه باید به دو طریق آرامش خاطر افراد جامعه باشد، اول با اطمینان خاطر از داشتن مرجعی عادل در رسیدگی به شکایات، و دوم در عمل به وقت مراجعه به این دیوان، افراد با رضایت خاطر از آن خارج شوند و احساس کنند در پرتوی دستورالعملی به نام "قانون" به "داد" آنها رسیدگی شده است.

تقریبا مشکل اجتماعی در ایران یافت نمی شود که قوه قضاییه مسبب آن نباشد. ضعف این نهاد تحت نظر آیت الله خامنه ای درطی سالها باعث شده که قوه قضاییه مستقل به نهادی جناحی و وابسته به رهبر و نظامیان اطرافش وابسته شود و به اسم قانون و قضا، کاری را انجام دهد که خوشایند آنهاست. چنین نهاد فاسدی نه صلاحیت رسیدگی پرونده های سنگین اختلاس های کلان را دارد و نه می توان به حکم آن در مورد یک نزاع ساده اعتنا کرد. مردم هم برای هیچکدام از احکام این قوه ارزشی قائل نیستند و بخصوص در پرونده های سیاسی و عقیدتی همیشه طرفدار "محکوم" قوه قضاییه هستند.

به دلایل بالا حل مشکلات اجتماعی و بهبود شرایط زندگی در ایران راهی ندارد بجز داشتن مرجعی شفاف، پاسخگو و معتبر که حَکَم میان تک تک افراد جامعه باشد و در وقت نیاز، مشکلات آنها را برطرف کند. امروز بر سر رسیدن به چنین قوه قضاییه دو مشکل اساسی وجود دارد، یکی خود عملکرد قضات و عدم بی طرفی قوه قضاییه است و دیگری وجود بسیاری از قوانین تبعیض آمیز که عمدتا ناشی از احکام قدیمی اسلامیست. مسلما قدم اول، بایستی تمرکز بر استفلال قوه قضاییه، شفافیت روند بررسی پرونده ها با حضور وکلای مستقل و اجرای عادلانه همین قانون "بد" و عدم تخطی قضات و مجریان از قوانین نوشته شده و ابراز سلیقه آنها باشد. و در گام بعد بهبود سرچشمه قوانین مشکل زا و تبعیض آمیز. عمده این تغیرات دوم باید بصورت آموزشی و فرهنگی انجام شود، چرا که تا جامعه ای خواستار اعمال سبوعانه ترین احکام مانند قصاص باشد، داشتن قوانین بسیار مترقی هم تضمینی بر اجرای آنها و پذیرش قوه قضاییه نخواهد بود.

پی نوشت:
1- مبحث مشکلات قوه قضاییه و تاثیر آنها بر جامعه بسیار مفصل و عمیق است و در یک مقال نمی گنجد، اما این معضل اجتماعی -قوه قضاییه ناکارآمد- باید در مرکز توجه فعالان و خواسته های مردم باشد. چرا که مزیت داشتن قوه قضاییه سالم تنها محدود به پرونده های قضایی نیست و در بهبود شرایط اقتصادی جامعه، فرهنگ، و حتی محدود شدن ابزار دیکتاتوری کارآمد است.


تفاهم هسته ای، گام کلیدی به سمت آینده ای روشن

تبریک به مردم ایران که بالاخره گفتگوهای هسته ای به نتیجه رسید و ایران و قدرتهای جهان توانستند بر مسیری تفاهم کنند که از یک طرف فشارهای اقتصادی بر مردم ایران رفع شود و از طرف دیگر خیال جهان از ماجراجویی های آیت الله خامنه ای و حکومت راحت باشد.
خوشبختانه این تصمیم آنقدر تحت فشار برای آیت الله خامنه ای و حکومت گرفته شده که دیگر بعید است هوس فریب جهان و ادامه مخفیانه برنامه هسته ای به سرشان بزند، خصوصا که این بار تعهداتی از ایران گرفته اند که تنها لازم است ذره ای تخلف اثبات شود تا سیل ویرانگر تحریم و حمله برق آسا و.. به ایران گسیل شود بدون نگرانی از نظر متحدان یا افکار عمومی جهان.

تقریبا عمده مشکل "مذاکرات هسته ای" و نهایت چانه زنی ها و امتیازگیری های دو طرف حل شده و فقط می ماند نوشتن قراردادی که جامع و مانع باشد برای هر دو طرف. اگر ایران در این 3 ماه آتی -تا زمان نوشتن و امضای قرارداد نهایی- به قول و قرارهایش عمل کند و آتویی به دست طرف غربی ندهد، بعید است که دیگر کسی -اعم از کنگره یا اسراییل- بتواند در این مسیر سنگ اندازی کنند و مشکل ساز شوند. گرچه هنوز احتمال ضعیفی هست که بعضی بخواهند در متن نگارش شده نهایی شیطنتی بکنند، اما اولا هوشیاری طرف ایرانی است که جلوگیری خواهد کرد در تغیرات حقوق هسته ای و ثانیا اصل "برداشتن تحریم ها" موضوع مهم برای ملت ایران خواهد بود که قابل دستکاری نیست.

قطعا هفته پیش رو سال جدیدی برای مردم و دولت ایران آغاز خواهد شد و دولت می تواند از اکنون بر سرمایه های آزاد شده در نتیجه لغو تحریم ها برنامه ریزی کند و احتمالا در این سه ماهه پیش رو که دست آیت الله خامنه ای و اعوان و انصارش محدود، و در زیر ذره بین و راستی آزمایی -نه فقط هسته ای و در منطقه- هستند، فرصتی فراهم می شود برای بخش اقتصاد و نفت ایران که از زیر تحریم ها کمر راست کند و با دعوت از شرکت های خارجی و سرمایه گذاری در طرح های نفت و گاز عقب مانده ظرفیت های بلااستفاده را بالفعل کنند.
از سوی دیگر طبیعتا بازار و مردم هم به این چشم انداز رفع تحریم ها واکنش نشان خواهند داد و طبق معادلات باید انتظار کاهش نرخ دلار و طلا و همینطور افزایش قیمت مسکن و سهام که نشانه های رونق گرفتن اقتصاد است را شاهد باشیم.
البته شدت این نوسانات کاملا بستگی به موضع گیری های مقامات ایران از جمله آیت الله خامنه ای خواهد داشت و هرچه آیت الله مواضع آرامتری بگیرد این تغیرات میتواند شدید تر شود و در مدت طولانی تری ادامه یابد.
گرچه زود است که تاثیر رفع تحریم ها بر شاخص های اقتصادی مانند درآمد ناخالص و تورم و اشتغال و غیره تاثیر بگذارد اما در سالهای آینده در صورت هماهنگی نهادهای زیر نظر آیت الله خامنه ای با دولت روحانی -خصوصا مجلس- می توان انتظار داشت که بهبود چشمگیری در وضع معیشت ایرانیان ایجاد شود.

این عقب نشینی هسته ای نظام البته می تواند مقدمه ای از عقب نشینی های دیگر حکومت از زندگی خصوصی و فشارهای اجتماعی بر مردم باشد. خصوصا که همزمان با این اعلام نتایج، حرکت بی سابقه ای برای آزاد سازی "حضور زنان در ورزشگاهها" در بازی دوستانه فوتبال ایران و سوئد انجام شد، گرچه خبر این اتفاق در هیاهو و شادی ناشی از اعلام تفاهم هسته ای گم شد اما این حرکت در نوع خود سطح بالایی از هماهنگی و انگیزه مضاعف ایرانیان خارج و داخل کشور را نشان می دهد.

بهبود شرایط زندگی و حقوق بشر با ایجاد ارتباطات بهتر میان ایران و جهان می تواند بسیار بهبود یابد چرا که اولا ایرانیان بسیاری در سالهای اخیر به خارج از کشور مهاجرت کرده اند که پتانسیل و ارتباطات بالایی برای فعالیت های اجتماعی دارند، ثانیا در این سالها شبکه های اجتماعی -مجازی- به شکل بی سابقه ای در میان مردم رواج پیدا کرده و همینطور با تلاش دولت روحانی دسترسی به آنها ساده تر صورت می گیرد، ثالثا مردم و بخصوص جوانان تجربیات بیشتری از روشهای مبارزه با تبعیض های اجتماعی و رسیدن به آزادی های مدنی را کسب کرده اند که همه اینها در کنار تساهل دولت در ایجاد فضای بهتر زندگی و محدود کردن متحجران و افراطیون می تواند نوید دهنده شرایط بهتر ناشی از برداشته شدن موانع ارتباط با غرب باشد.

در سیاست های منطقه ای، هم شرایط اقتصادی و هم شرایط سیاسی منطقه در حال حاضر اجازه بلندپروازی های زیادی به نظام ایران نمی دهد. رژیم ایران و آیت الله خامنه ای ناچار است بدنبال "توافق هسته ای" از نقش سابق خود -ابرقدرتی کوچک- در منطقه دست بکشد و بجای یک پای ثابت درگیری، بیشتر نقش برادر بزرگتر و حکم میان گروه های تندرو -حتی طرفدارش را ایفا کند، چرا که هم از نظر فکری و ایدئولوژیک نرسیدن به بمب اتم و اجبار به توافق با "شیطان بزرگ" از اعتبار ضد امپریالیستی اش -بخصوص در میان هوادارانش در کشورهای منطقه- کاسته است و هم تبلیغات سنگینی از سوی رقیبان مبنی بر دخالت و استثمار ملتها در منطقه به او تحمیل می شود، که باعث شده مردم تمامی کشورهای ثالث مانند عراق و سوریه و یمن نسبت به هرگونه کمک نظامی و مالی ایران حساس شوند.
البته بازهم نباید از روند معتدل دولت روحانی در سیاست خارجی و تلاش برای نشان دادن چهره معقولی از حکومت ایران که اجبارا این نقش حکم و خنثی را به نظام -اسم دیگر آیت الله خامنه ای!- تحمیل می شود غافل شد. همینطور قابل پیش بینی خواهد بود که پروژه بعدی تیم سیاست خارجی دولت روحانی بهبود روابط ایران با همسایگان، با محوریت دولت های حاشیه خلیج فارس و پادشاه جدید عربستان است.

بطور خلاصه آنکه این توافق هسته ای، گرچه در ظاهر محدود به بسته شدن مراکز غنی سازی و برداشته شدن موانع فروش نفت است. اما در سطحی بالاتر به معنای برتری اعتدال و تسامح به جای افراط گرایی و خشونت است. این مساله در چرخش توازن قوا در داخل به نفع دولت روحانی و اصلاح طلبان بروز پیدا می کند و این به نفع مردم ایران و پیشروی بدون بازگشت جامعه مدنی خواهد بود. سایر اتفاقات سیاسی مانند انتخابات آخر سال مجلس نیز بی تاثیر از این حرکت آغازین سال نخواهند بود.

پی نوشت:
1- این دستاورد سیاسی می تواند نقطه آغازی بر همبستگی ملی میان مردم و حاکمیت باشد، به شرطی که حکومت از فرصت بدست آمده به بهترین نحو استفاده کند و به این بهانه از مقابله با مردم دست بردارد.
2- مطالب بالا بصورت تیتروار و سرفصل گونه عنوان شد و در فرصت های آینده دقیقتر و با جزییات بیشتر به آنها پرداخته می شود.

آزادی های یواشکی و "نمی توانیم خودمان را کنترل کنیم"!


حدود 10 روز قبل، 7 مورد از مزیت های براه افتادن صفحه فیسبوک "آزادی های یواشکی زنان در ایران" را (اینجا) برشمردم و پیش بینی کردم که در صورت فراگیر شدن، شاهد واکنش هایی از طرف حکومت به آن خواهیم بود. آن زمان طرفداران پیج حدود 20 هزار نفر بودند و عنوان کردم که حکومت به هیچ شیوه ای نمی تواند جلوی موج راه افتاده را بگیرد، چرا که هرگونه اسمی از این کمپین تبلیغ محسوب شده و طیف دیگری از اقشار مردم را به هواداری از آن جلب خواهد کرد بدون آنکه تاثیری در جلوگیری از پیوستن زنان و مردان بیشتر به آن داشته باشد. البته به هیچ عنوان پیش بینی نمی کردم که تعداد استقبال کنندگان اینچنین به سرعت زیاد شود و حکومت هم به این سرعت و بدون منطق به آن واکنش نشان دهد.

حاکمیت امروز بدون آنکه نامی از این کمپین ببرد، سعی در برخورد با این کمپین کرده است به دو روش:
اول با شیوه قدیمی ترساندن مردم که نمونه اش شده همان دستگیری تعدادی جوان به بهانه کلیپ آهنگ Happy!
و دیگر تهدید زنان بی حجاب به "تجاوز"، با مضحک ترین و حیوانی ترین استدلال ممکن!

در مورد دستگیری این چند جوان به جرات می توان گفت که ایشان قربانی کمپین "آزادی های یواشکی" شده اند چرا که اولا برخلاف ادعای فرمانده پلیس از زمان انتشار این کلیپ تا دستگیری نه 6 ساعت، که یک ماه فاصله وجود دارد و دیگر آنکه کلیپ های دیگری نیز در فضاهای عمومی تر انتشار یافته که اگر هدف حقیقتا برخورد با کلیپ سازی بود آنها مقدم بودند. (نمونه کلیپ) ضمن اینکه بدتر از کلیپ سازی، خواننده ها، گروه های موسیقی زیرزمینی و سایر فعالیت های فرهنگی هستند که برخورد و دستگیری آنها کار چندان دشواری نیست و از نظر تعداد مخاطب بمراتب بیشتر از اینچنین کلیپ هایی بیننده و شنونده دارند. علاوه بر آن اگر نفس مساله شرعی برخورد با "شادی" را هم بخواهیم در نظر بگیریم، برگزار کنندگان مجالس شادی و خواننده های مردمی تر که کلیپ می سازند در اولویت بالاتر قرار می گیرند. بطور مثال فردی به نام "فسنقری" که علاوه بر شادی کردن! چهره ای مضحک از افراد "ظاهر الصلاح" را هم به نمایش می گذارد و بشدت در فیسبوک طرفدار پیدا کرده است.
پس باور اینکه یک کلیپ بهانه طرح ضربتی پلیس اخلاقی برای دستگیری شادی کنندگان و اعلام عمومی آن بوده اصلا قابل پذیرش نیست.

در روش دوم تهدید به تجاوز هم سایت وابسته به سپاه، با سبوعانه ترین و خنده دار ترین استدلال سعی در ترساندن زنان کرده است، استدلالی که این سایت -به نمایندگی از طرز فکر بسیاری از متحجرین در حاکمیت- بیان می کند. ناتوانی این افراد از کنترل غرایزشان است! به زبانی ساده ایشان می گویند اگر عاملی باعث تحریک نیازهای غریزی ما شد، کنترل غریزه از توان ما خارج است و تبعات آن با محرک! با این استدلال مثلا ایشان نباید بتوانند در ماه رمضان روزه بگیرند چرا که اینقدر سست و بی اراده هستند که با دیدن خوراک تحریک می شوند و به سوی آن می روند، ضمن اینکه مقصر را هم می توان یخچال یا قابلمه دانست! همچنین قابل تصور نیست اگر مادر و خواهر ایشان خدای ناکرده باعث تحریکشان شوند چه پیش خواهد آمد! استدلالی که اکثر حیوانات هم در آن نمی گنجند.

علاوه بر اینکه این استدلال نوعی فحش به خودی -افراد طرفدار حجاب- محسوب می شود؛ این رفتارها و گفتارهای متناقض نشان دهنده خالی بودن دست حکومت از هرگونه منطق و حتی رفتار خشونت آمیز بیشتر است.
برای اعمال "حجاب اجباری" حکومت تاکنون به حداکثر خشونت ممکن دست زده است، و نمی تواند بیشتر از تذکر، بازداشت و جریمه برخورد نماید. ضمن اینکه قبل تر هم این رفتارها بطور روزمره انجام شده و دیگر تاثیر بازدارنده ندارد. و تقریبا دست حکومت از بابت بسته است.

در برخورد با موارد خاص نیز بدلیل گستردگی ارتباطات، تاثیر خبری بازداشت، بیش از منفعت برای حکومت هزینه خواهد داشت. همانطور که بطرز ناشیانه ای صدا و سیما خبر دستگیری این چند جوان را رسانه ای کرد و علاوه بر حمایت عموم مردم ایران و جهان از جوانان دستگیر شده میزان فشار به حاکمیت بیشتر و منطق رفتارهایش بیش از پیش زیر سوال رفت، هرگونه برخورد با حقوق اولیه مردم که "آزادی در فضای خصوص" شان است، هزینه های بسیاری برایشان خواهد داشت، علی الخصوص که امروز مستقیما گلوی حکومت در زیر چکمه قدرت های خارجی فشرده شده است.

آزادی پوشش در ذات خود دارای حق بدیهی انسانی است و در صورت نخواستن مردم هیچ قدرتی نمی تواند آن را از مردم سلب کند. نتیجه هرگونه مقابله با چنین منطق واضحی، مضحکه خواهد بود و سخنانی خالی از تعقل. متاسفانه حاکمیت مذهبی ایران به حدود قدرت خود آشنا نیست و پافشاری بر خواسته های فراتر از قدرتش باعث خواهد شد بتدریج اندک حوزه های تحت اثر خود را هم از دست بدهد. حتی تاریخ 35 ساله خود را به یاد نمی آورد که همین "حجاب اجباری" را روزی با موافقت اکثریت مردم توانست به جامعه تحمیل کند.

بهترین گزینه برای امروز "جمهوری اسلامی" که دارد در مخمصه "حجاب اجباری" گیر می کند، آن است که بطور سریع و اضطراری -مثلا به فرمان رهبری- رفراندمی در مورد حجاب اجباری برگزار کند و خود را از فشار بی اساس "حجاب" که بودن یا نبودنش نفعی برای حکومت ندارد برهاند با کمترین هزینه و بیشترین سود.
اگر نتیجه نشان داد که مردم طرفدار حجاب اجباری هستند، حکومت می تواند بازهم توجیح اجتماعیِ وضع موجودش را ادامه دهد (علی الخصوص که رفراندم ناظرین خارجی -بی طرف- هم داشته باشد) و چنانچه مردم طرفدار حجاب نبودند که، هم حجت شرعی بر حکومت تمام شده و هم تبلیغ گسترده ای از دموکراسی و حقوق بشر برای "جمهوری اسلامی" خواهد بود.  ضمن آنکه در اکثر کشورهای مسلمان نیز حجاب اجباری نیست و این عامل می تواند فارغ از جنس حکومت تلقی شود.
در غیر این صورت و با ادامه این روش، تنها بطرز مفتضحانه ای با مقاومت مردم حجاب و همزمان قسمت دیگری از "مشروعیت حکومت" به باد خواهد رفت.

در آخر اینکه رفتارهای نابخردانه سیستم تبلیغاتی نظام که شامل صدا و سیما، امامان جمعه و بلندگوهای سپاه می شود، نشان از نبود ذره ای تعقل در سیستم مدیریت و حاکمه دارد. که خود مرهون رهبری آیت الله خامنه ای در پاکسازی حکومت از افراد "متخصص" و جایگزین کردن افراد "متعهد" است. متاسفانه حاکمیت مانند کودکی خردسال، حتی قادر به تشخیص منافع بلند مدت خود هم نیست، و هم در برخورد خارجی و هم در مواجهه داخلی -با مردم- خود را تحت فشار و در موضع ضعف قرار می دهد و نه تنها فرصت های بقایش را یک به یک تبدیل به تهدید می کند و می سوزاند، بلکه بدلیل نبود مشاوران و افراد دانا، روند نابودی اش را سرعت بیشتری می بخشد.

اخیر ترین نمونه نبود عقلانیت در بُعد خارجی.

پی نوشت:
1- خنده دارترین استدلال ممکن برای رعایت حجاب بانوان، همین ناتوانی در جلوگیری از غریزه است! شخص گوینده علنا بر غلبه غرایز حیوانی اش اذعان دارد. حقیقتا نمی دانم به حال گوینده این سخن باید گریست یا خندید...
2- طرفداران پیج آزادی های یواشکی امروز به حدود 340 هزار نفر رسیده است.
3- 7 دلیل موفقیت کمپین "آزادی های یواشکی زنان"

اروپا از خارج و خرابکاران از داخل مواضع آیت الله را هدف گرفته اند!


حقیقتا نمی خواستم پست دیگری راجع به سیاست و درگیری های هرروزه آن بنویسم در این روزهای استقبال از سال جدید. اما با دیدن خشم و عصبانیت خامنه ای و سپاهش از دیدارهای کاترین اشتون با فعالین زن ایرانی نتوانستم در مقابل نشانه های خوب آن مقاومت کنم!

1- تقریبا همزمان با دوره اول ریاست جمهوری خاتمی بود که حکومت و در راس ایشان آیت الله خامنه ای متوجه شد که اگر یک عامل بتواند ایران را از چنگ او خارج کند مساله حقوق بشر و آزادی اندیشه و بیان است. (که به درست هم متوجه شده بود). پس آگاهانه یا ناآگاهانه بنای اصلی مقاومت و پیشروی را در تسخیر زیر بناهای آزادی اندیشه مانند دانشگاه ها و بالاخص رشته های علوم انسانی، مطبوعات و انجمن های فعالین مدنی و حتی مدارس گذاشت. تلاش های او با به قدرت رسیدن احمدی نژاد سهولت و سرعت بیشتری پیدا کرد و سرکوب و برخورد با مردم تا سطح خیابان ها کشیده شد. به حدی که علیرغم وضعیت اقتصادی خوب آن زمان، نارضایتی عمومی چنان افزایش یافت که در انتخابات سال 88 فارغ از ماهیت گزینه های مقابل احمدی نژاد، مردم بشدت از به قدرت رسیدن دوباره وی ناراضی بودند. و اتفاقات آن سالها رخ داد.
این تلاش برای تسخیر قدم به قدم حوزه های اندیشه و آزادی بیان با پیشرفت تکنولوژی به موازات، وجه دیگری پیدا کرد و آیت الله ناچار از تاسیس سپاه دیگری در فضای سایبری شد. چرا که به اشتراک گذاشتن اندیشه و تکثیر آن در فضای مجازی بی نهایت آسان تر و سریعتر از فضای حقیقی بود و در همین راستا شدیدترین فیلترینگ -در حد قطعی اینترنت در مواقع خاص- اعمال شد و از سوی دیگر با نویسندگان و سایت ها برخوردهای مجازی و حقیقی صورت گرفت که در راس آنها می توان به "ستار بهشتی" -وبلاگ نویس- اشاره کرد.

2- سیاست "دست دراز" جمهوری اسلامی در جنگ با اسراییل که اشاره به نگه داشتن تهدید در کنار مرزهای دشمن -اسراییل- دارد که بعد از جنگ با عراق بوجود آمد، حاشیه امنیت بسیاری از نظر نظامی و تهدید های خارجی برای حکومت ایران ایجاد کرد نه تنها در مواجهه با اسراییل که حتی با غرب. در حدی که ایران، امروز بدون داشتن هیچگونه سلاح مدرن و کارآمدی می تواند -حداقل در میدان ادعا- هماورد جنگی بطلبد و همه روزه فریاد هل من مبارز بکشد.
این سیاست -موفق- مشغول کردن دشمن در سنگری بسیار دور تر از واقعیت در مساله حقوق بشری هم اجرا شد. با تلاش برای ساخت بمب هسته ای که از هر دو طرف سود بود. از یک طرف اگر ایران موفق به رسیدن به سلاح هسته ای می شد -که حقیقتا قصدش را نداشت- از نظر نظامی تقریبا تا ابد بقای خودش را تضمین می کرد. و از سوی دیگر غرب را مشغول به چانه زنی و جلوگیری در مساله هسته ای می کرد و مساله حقوق بشر و آزادی در انتهای لیست و منطقه امن قرار می گرفت.
این وضعیت بطور کجدار و مریز ادامه داشت تا دوره احمدی نژاد، که او توانست با افراطی گری های بی مانند خود، جهان را علیه ایران بسیج کند و باعث تصویب تحریم های شدید اقتصادی علیه حکومت شود. در حدی که نه تنها ادامه مسیر سابق ممکن نشود بلکه چرخ اقتصاد مملکت برای زندگی روزمره هم از حرکت باز بماند. و چاره ای نماند بجز توافق با غرب برای کم کردن تحریم ها.

3- حال امروز نیاز شدیدی به مذاکره با غرب و برداشتن تحریم ها حس می شود که مسئولیت آن بر عهده دولت جدید افتاده است. امروز آیت الله خامنه ای آرزویش این است که از کل مساله هسته ای از ابتدا تاکنون دست بکشد و تحریم ها برداشته شود بدون آنکه "دشمن" ذره ای جلوتر بیاید و از حقوق بشر و آزادی بیان حرفی بزند. اما او هم خوب می داند که این یک آرزو بیشتر نیست و در دنیای بی رحم امروزی نگه داشتن سنگر نیاز به قدرت دارد نه التماس.
به همین جهت هست که در او در جنبه دیگری سرمایه گذاری کرده که اگر احیانا سنگر هسته ای گرفته شد کارد غرب به استخوان حقوق بشر و آزادی در ایران نرسد. و آن زیاد کردن اعدام ها و ساختن فضایی خشن تر است که موقتا سنگر چانه زنی با غرب را در حدی دورتر و برای کاهش اعدام ها نگه می دارد. اعدام هایی که بنا به قوانین داخلی ایران توجیه پذیر است و به قول ایشان در رابطه با قاچاق مواد مخدر بوده که مورد حساسیت دولت های غربی هم هست.

4- حال با توجه به موارد بالا، دانستن علت عصبانیت خامنه ای که بر زبان کارگزارانش مانند برادران لاریجانی بیان می شود سخت نیست. دیدار کاترین اشتون و  قبل تر هیات پارلمانی اروپا، موضع اصلی و حساس او -حقوق بشر- را مورد حمله قرار داده است. آیت الله بارها نگرانی اش از مذاکرات را -نه به دلیل باج دادن هسته ای- که بدلیل توسعه مذاکرات به مباحث حقوق بشری بیان کرده است. با شناختی که او از گسترش نارضایتی مردم دارد می داند که کوچکترین جرقه ای در اجتماع باعث راه افتادن شعله های مهار نشدنی اجتماعی خواهد شد که شاید در ابتدا او را هدف نگیرند اما در نهایت با خاتمه سلطنت او همراه خواهند شد.

5- اینکه در آینده چه خواهد شد با درصد بسیاری بستگی به نوع موضع گیری طرف های غربی خواهد داشت. و اینکه آیا ایشان ریشه مشکل را دریافته اند و می توانند فشاری بیاورند یا خیر. و همینطور آیا همچنان آیت الله موفق خواهد شد که غرب را در پشت سنگر مصنوعی دیگری نگه دارد و با "سعید جلیلی" دیگری سالها چانه زنی را به درازا بکشد؟
البته علائم نشان می دهد که علاوه بر حرکت های هوشمندانه سیاستمداران غربی با هدف حقوق بشر، ظاهرا خرابکاری هایی هم از داخل خصوصا دولت روحانی در جهت تضعیف مواضع آیت الله خامنه ای انجام می شود. مثل همین ملاقات هایی که با فعالان حقوق بشری هماهنگ شده و لاریجانی کوچک به آنها اشاره داشت. و یا سخنان هاشمی رفسنجانی برای تهییج مردم به فعالیت و حرف زدن که با مخالفت شدید حکومت مواجه شده است. 

در نهایت اینکه علاج دیکتاتوری چیزی نیست بجز آزادی بیان، اندیشه و قلم که از دست و زبان مردمی شجاع جاری شود و پایه جور و ستم را بلرزاند. حتی حمله نظامی خارجی هم نوعی سزارین است که به تولد آزادی بیان از درون منجر شود وگرنه تنها زخم خواهد بود و خونریزی و در نهایت تغیر اسم دیکتاتوری.
ایران هیچ گزینه دیگری بجز تغیر از درون ندارد که خوشبختانه با پتانسیل بالایی از اندیشمندان و دانایان داخلی و خارجی همراه است  که می توانند این فرآیند تغیر را تسهیل کنند.

پی نوشت:
1- عکس از تجمع اعتراض آمیز بسیجیان در مقابل سفارت اتریش. (اینها خودشان هم نمی دانند چه می خواهند و با چه می جنگند!)
2- بیلبوردهای تبلیغاتی هم در "جنگ فرهنگی" آیت الله خامنه ای برای مقابله با آزادی بیان بکار گرفته شده اند.

قصاص یا بخشش؟

خبر دادگاه محکومیت مرد اسید پاش و بعد از آن انعکاس تحلیل های مختلف و عمدتا مبنی بر غیر انسانی بودن حکم قصاص و درخواست بخشش از قربانی (آمنه بهرامی) را همه شنیده ایم و حتی بعد از آن از شنیدن خبر عفو محکوم توسط آمنه خوشحال شده ایم (علیرغم هر نظری که در مورد قصاص داشته ایم) چرا که همه انسانیم و ورای تربیت و افکارمان، ذاتی همنوع دوست داریم.

حال بگذریم که سختی ها هنوز هم آمنه را رها نکرده و برخلاف انتظار همگان که او پس از بخشش شایسته تجلیل و تشکر خصوصا از خانواده محکوم است، دچار اتهامات و مشکلات دیگری شده است.

صحبت من در مورد ذات قصاص و احکام اینچنین است، فراتر از موارد خبر ساز روزانه و مواردی مانند آمنه.

اصل بر این است که احکام قضایی از نظر فهم می بایست به گونه ای باشد که حتی عامی ترین مردم نیز آن را درک کنند که ارزش پیشگیرنده داشته باشد.
نگاهی به سابقه حکم قصاص در اقوام بدوی عرب و پس از آن اسلام نشان میدهد که با زبانی بسیار ساده گفته شده : " اگر کشتی، کشته می شوی" یا "چشم در مقابل چشم" و به همین ترتیب... ، حتی در پایان نیز بیان می شود که این حکم جهت حفظ نفوس و نوع انسان است.

در نگاه اول به سادگی، این پیام درک می شود و خب شاید همگان انتظار داریم که قصاص باعث جلوگیری از تعرض به جان انسانها شود. اما در عمل چرا چنین نمی شود؟
چرا با اینکه ایران "رتبه اول اعدام" در جهان را داراست اما رتبه اول امنیت و آسایش را ندارد یا حتی به آن نزدیک نیست؟
چرا در رتبه بندی امنیت، کشورهایی دیده می شوند که حکم قصاص در آنها وجود ندارد؟
(در اینجا به این دلیل قصاصِ اعدام را بیان کرده ام که اولا مشخص است و ثانیا می توان گفت که نهایت قصاص است، وگرنه نمی توان از سایر احکام قصاص نیز چشم پوشید.)

این پرسش ها، ده ها جواب می تواند داشته باشد که از جمله آنها می توان این مساله را مطرح کرد که ممکن است شاخص جرم در ایران با سایر کشورها تفاوت داشته باشد. به عنوان مثال همجنس بازی در ایران، حکم اعدام دارد، اما در سایر کشورها حتی ممکن است جرم نیز تلقی نگردد. یا بگوییم سطح رفاه بالا در دیگر کشورها مانع از بروز جرم می شود و در ایران چون سطح رفاه یا سواد پایین است آمار جرم و جنایت و به تبع آن اعدام نیز بالاست. یا آنکه اصولا در نظر بگیریم که مجازات قصاص (اعدام) تاثیری بر وقوع جرم و جنایت ندارد.
البته من به شخصه دلیل های خنده دار دیگری را نیز شنیده ام، اعم از تاثیرات آب و هوا و زیبایی و غیره که نیازی به توضیح بیشتر ندارند!

اگر عمیق تر نگاه کنیم می بینیم که همانطور که انسان در طول زمان تکامل یافته و رفتارها پیچیده تر شده اند، روابط میان انسان ها، افکار و علم انسان نیز تکامل یافته و پیچیده تر شده است. به همین ترتیب رفتارهای پرخاشگر و جرم وجنایت نیز دیگر مانند گذشته تنها به یک علت یا فرد وابسته نیستند که با حذف آن فرد علت از میان برود.
امروزه معمولا مجموعه عواملی در ایجاد جرم -جدای از آنکه خط قرمز جرم در جامعه کجا کشیده شود- نقش دارد. منظورم این است که مهم نیست که همجنس بازی یا سایر رفتارهای خطا را جرم بدانیم یا خیر. مهم روش برخورد با جرم است نه مجرم.
شاید روزی خیلی ساده با از بین بردن مجرم مشکل جرم نیز حل می شد اما امروزه مجرم تنها بخشی از مشکل وقوع جرم است.  امروزه جهت جلوگیری از وقوع جرم باید علت ها و سرچشمه های آن مشکل شناسایی و خشکانده شود. نه تنها آخرین عامل را محاکمه نمود به امید برطرف شدن کل سلسله علت ها!
تا سلسله علت ها باقی باشد مجازات مجرمان تنها نوعی "آزار قربانی" است زیرا خود مجرم به نوعی قربانی این سلسله عوامل است.
به عنوان مثال فرض کنید که فقر مالی سبب دزدی از قصابی باشد، حال هر تعداد دست دزد قصابی را قطع کنیم به دلیل آنکه فقر همچنان وجود دارد نباید انتظار کاهش جرم (دزدی از قصابی) را داشته باشیم.
البته امروزه علل وقوع جرم ها به این سادگی نیستند مانند همین مورد اسید پاشی معروف، قطعا با بررسی علل آن به موارد زیادی از ناهنجاری ها پی خواهیم برد.

بطور کلی میتوان گفت که همانطور که کارآگاهان جهت یافتن متهم در بررسی صحنه جرم به جمع آوری شواهد و آثار می پردازند بایستی فرد مجرم نیز به مانند یکی از بهترین شواهد حادثه مورد بررسی قرار گیرد و علت های اصلی -نه تنها فرد مجرم- شناسایی و محکوم گردند.
بیان این راه حل در کلام آسان است اما در عمل نیازمند شفافیت و برخورد علمی سیستم های قضایی و اجتماعی و همینطور پاسخگو بودن سایر نهادها و حکومت است.
چرا که حتی اگر علت حادثه نیز مشخص گردد بدون توان حکومت در تغییر سازوکارهای آن که معمولا اجتماعی هستند راه به جایی برده نمیشود.

نیاز به ذکر نیست که حکومت فعلی ایران هیچگونه راهی به اندیشه و علم و تحقیق ندارد و نه تنها ندارد بلکه علاقه ای هم به آن نشان نمی دهد (نشانه های زیادی مانند تعطیلی رشته خبرنگاری  - به عنوان چراغ های هشدار اجتماع- میتوان یافت).
علاوه بر آن با استفاده از سیستم قضایی بسیار کهن (به نام اسلامی یا هرچیز دیگر) قصد دارد جامعه ای نسبتا امروزی با پیچیدگی هایش را کنترل کند، بدیهی است که موفق به کنترل آن نشده و علاوه بر رشد جرم، روز به روز بر تعداد قصاص شوندگان نیز افزوده می شود بدون آنکه تاثیری بر سایر مجرمان بالقوه داشته باشد.
تقریبا همه کسانی که در شهرهای بزرگ ایران زندگی می کنند حتی اگر صحنه اعدام را ندیده باشند حداقل یکبار در ترافیک ناشی از راهبندان این نمایش ها گرفتار شده اند.
(گرچه که بسیاری همین قصاص را نیز نوعی جرم دولتی می دانند که به بقای خشونت در جامعه کمک می کند.)
 و تداوم آن نشان می دهد که سودی نبخشیده است.

اینکه اختیار چشمان مجید در دست آمنه باشد غلط است زیرا نتیجه هرچه باشد -چه قصاص و چه بخشش- نتیجه باختی اجتماعی است و مشکلی از جرم اسید پاشی حل نخواهد کرد. زیرا مجید تنها یک علت از مجموعه عوامل این جرم است و هیچ تضمینی وجود ندارد که مجیدهای دیگری اسید نپاشند و تنها به جای یک انسان نابینا، دو انسان نابینا به جامعه اهدا خواهد نمود.

مشکل اسید پاشی، چشمان مجید یا آمنه نیست، مشکل در "سیستمی" است که نمیتواند هیچ کمکی به حل مشکل "اسید پاشی" بکند. (گذشت انسانی آمنه قابل ستایش است اما فایده ای ندارد. نمیتوان نسخه داد که اگر همه گذشت کنند مشکل حل می شود همانطور که اگر قصاص می کرد مشکل گشا می بود.)

با پیشرفت علم و فرهنگ جوامع انسانی و اخلاقیات نیز رشد کرده اند و سالهاست که دیگر کارایی قانون "چشم در مقابل چشم" کاربرد خود را از دست داده است. اما همچنان اعتقاد دارم که " قانون بد بهتر از بی قانونی است". (در فرصتی دیگر بیشتر به این تغییرات خواهم پرداخت.)

قصاص یا بخشش؟ شخصا با صدای بلند می گویم: هیچکدام!