‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

معضل یا نعمت حضور مردم در صحنه های اجتماعی؟ به بهانه حمله به مردم حاضر در صحنه


ساختمان پلاسکو در روز روشن بعد از ساعتها زبانه آتش و دود، مقابل چشم حیرت زده مردم فروریخت و طبق معمول هر حادثه ای در ایران با حواشی و موضوعات مختلف همراه بود که گاه دست کمی از ماجرای اصلی ندارد.

یکی از این حاشیه های پررنگ این حادثه حضور انبوه مردم جهت سرکشیدن و مطلع شدن و گاه ثبت خاطره بود که گرچه چند ساعتی بیشتر طول نکشید و با جدی شدن حادثه، مدیریت شهری مردم را به بیرون راند. که هرچه گذشت حلقه مطلعین حادثه را تنگ تر کرد تا جایی که خبرنگاران رسمی را هم راه نداد و جهت پوشاندن عمق فاجعه حتی دست به نصب پارچه ای جهت جلوگیری از اطلاع رسانی کرد.
همین حاشیه پررنگ کافی بود که سردار طلایی یکی از مدیران نظامی سابق و فعلی شهر تهران اساسا تمامی تقصیرات و ناکارآمدی های پیشتر گفته را بگردن مردم مزاحم فعلی -همیشه در صحنه سابق- بیاندازد و تمام!

اینکه متاسفانه فرهنگ عمومی در زمان حوادث کم است و مشارکت مردم از حد سرک کشیدن و کنجکاوی بیرون نمیرود و هیچگاه مثلا به کمک و خاکی شدن دست و لباس تماشاچیان نمی رسد حقیقتی تلخ است. اما اگر از بیرون به این واکنش مردم نگاه کنیم می بینیم که حکومت نه تنها با این خصلت مردم مشکلی ندارد که گاه آن را می ستاید.
قطع اندام یا اعدام در ملاعام از این دست اتفاقات است که بسیار در ایران رخ داده و می دهد، و همین مردم همیشه در صحنه گوسفندوار نظاره گر -بی عمل- بوده اند و گاه مشتاقانه در اولین ساعات سحرگاه با بچه هایشان حضور بهم می رسانند و هیچ سردارطلایی نه تنها ناراحت از حضورشان نمی شود که تلاش دارد مخاطب بیشتری جذب کند!

سوی دیگر این رفتار گاها پرخطر ریشه در نبود جریان شفاف، لحظه ای و بی طرفانه اطلاع رسانی دارد. در حوادثی از این دست معمولا شبکه های خبری با ارسال خبرنگار و تصویربردار به محل حادثه پوشش زنده ای از حادثه ارسال می کنند و در کشورهای پیشرفته تر حتی با استفاده از هلیکوپتر ها و وسایل پروازی، تصویربرداری بی وقفه با دید مناسب و بی خطری چه برای حادثه دیدگان و نیروهای امداد، و چه برای خود خبرنگاران فراهم می کنند. (گرچه گاهی حضورشان به کمک می آید و مثلا در صحنه های تعقیب و گریز با تعقیب مقصرین امکان فرار را گرفته و به پلیس کمک می کنند.)

طبیعتا اگر چنین پوشش خبری عالی و حرفه ای بلافاصله با انتشار خبر ماجرا از محل حادثه، در تلویزیون تک تک شهروندان پخش می شد. دیگر خبری از این جماعت کنجکاو و ازدحام مردم نبود و حتی کسانی که بنوعی درگیر ماجرا بودند نیز ترجیح می دادند بدون در خطر انداختن جان خودشان از روند اتفاقات و امداد رسانی ها اطلاع کسب کنند.

اما دریغ از حتی یک رسانه نوشتاری مستقل و قابل اعتماد برای مردم. بماند که انحصار تصویر و رسانه در دست سازمان عریض و طویلی است که فراتر از انگیزه و مصلحت اندیشی، تا بخواهد پوشش خبری ایجاد کند بارها خبرهایش سریعتر در شبکه های اجتماعی دست بدست شده، و بعلاوه حکایت چوپان دروغگویی را دارد که حتی اگر یکبار هم در عمر رسانه ای اش بخواهد راست بگوید هیچ کس باور نخواهد کرد! (گرچه خودم هم بعید میدانم روزی راستی از این دستگاه که برای دروغ پراکنی طراحی شده شنیده شود!)

در بسیاری از حوادث اجتماعی امروزه به مدد رشد تکنولوژی و ارتباطات انتشار تصویر آنلاین بسیار عادی شده. از دوربینهای ثابت نظارتی تا امکان پخش آنلاین از هر تلفن هوشمندی که تمامی تصاویر را ثبت و نشر می دهند وجود دارد. و ناگفته پیداست حق هر انسانی است که به اطلاعات عمومی اینچنین دسترسی داشته باشد.

حال عده ای کاسه داغتر از آش -فرهنگی- تنها یک طرف ماجرای ازدحام جمعیت را می بینند و چنان آن را غیرعادی و انسانی نشان می دهند که مدیران نالایق می توانند بر موج بوجود آورده اینان سوار شوند و از مهلکه بازخواست بگریزند. فارغ از اینکه همین ازدحام هم خود معلول دیگر "سومدیریت رسانه ای" همین نظام است.
شاید حتی بتوان نبود فرهنگ عمومی کمک و امداد رسانی و اضطرار را که باید در مدارس آموزش داده شود هم جز لیست بلند سومدیریت های جمهوری اسلامی قرار داد، اما چون جنس آن فرهنگی است و نیازمند کار طولانی و تربیت نسلی است. فعلا آن را لحاظ نمی کنم. در اینجا فقط به نکاتی اشاره می کنم که تنها به تغیر رویه و به گردش یک قلم نیازمند است و راه حل فوری مشکل است.

شاید از همینجا بتوان اشاره ای داشت به منطقه پرواز ممنوع فراز محل سکونت آیت الله خامنه ای و اتفاق چند روز پیشتر که پهبادی کوچک دستمایه تیراندازی توپ های ضد هوایی منطقه و به تبع آن رعب و ترس مردم ساکن در مرکز تهران شده بود.

با داشتن چنین رهبر محبوبی که در مرکز شهر خانه کرده و در همین خانه اش تنها دو لشگر زبده، محافظت از جانش را به عهده دارند و بدلیل هزینه هنگفت و تدارکات پیچیده حتی نمیتواند از منطقه اش خارج شود و مثلا نماز میت دوست 60 ساله اش را در محل تدفینش -مرقد آیت الله خمینی- بخواند و گنبد آهنینی که در حریم بالای منزلش ایجاد کرده بعید است که بتوان به پوشش هوایی خبری در تهران امید داشت.
اما حداقل می توان با گذاشتن دوربینی بدون نیاز به تفسیر و با پخش زنده همان چیزی که کل این شهروندان عزیزان تلاش دارند ببینند را نشانشان داد و بسادگی از ازدحام بی مورد جلوگیری کرد.

اما حکومتی که فراری از شفافیت است و مردم را اغیار می داند که باید خود و عملکرد مجعولش را از دیده ها مخفی کند و اساسا مشروعیتش در گروی "ابهام و ترس" مردم است. نمی تواند که در هیچ حادثه خرد و کلانی تغیر رویه دهد و شفاف شود. این موضوع ریشه طولانی به طول انقلاب، مصلحت نظام و امریکا ستیزی به عنوان حکومتی طرفدار شفافیت و آمار دارد. دستورکار خادمان ملت از سوی رهبر معظم مشخص است "کش ندهید" -بخوانید اعلام عمومی نکنید-. چرا که نظام مشروعیتش و فاصله اش را روزانه  با سقوط چنان نزدیک می بیند که هر باد -بخوانید شفافیت- خبری می تواند کاشانه اش را با خود ببرد. حتی یک پهباد کوچک فیلم برداری در نزدیک گنبد آهنین حریم رهبر تحمل نمی شود.

با این وضعیت تعجبی ندارد که داشتن یک دوربین زنده پیوسته و بدون تفسیر مردم را در جریان سوء مدیریت مدیران نظام قرار دهد یک آرزو باشد و شاهد فرهنگی باشیم که مردم برای بدست آوردن خبر موثق جانشان را بخطر بیاندازند و حتی از ماشین های امداد بالا روند که بتوانند یک ثانیه بیشتر تماشا و با دوربین های دستی ثبت کنند.

کاش منصف باشیم و بی دلیل به همدیگر نتازیم و سعی کنیم جلوی گل آلود شدن آب را از سرچشمه بگیریم. که بسیاری منتظر نشسته اند که از این آب گل آلود ماهی شان را بگیرند.

تضاد آرای ایرانی در حادثه پاریس

عملیاتهای تروریستی فرانسه بهانه ای شد برای واکنش مردم و دیدن تضادها و رنسانس معوج فرهنگی در ایران. مانند ده ها اتفاق دیگر که در سطح جهانی رخ می دهد و ایرانیان به عجیب ترین شکلی به آن واکنش نشان میدهند.
در این مواقع می شود گفت که خوشبختانه وزنه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سنگینی در میان ملل جهان نیستیم و هیچ کس نه زبان ما را می فهمد و نه علاقه ای به شنیدن یا مطالعه رفتار مردم ایران دارد، وگرنه شاید برخورد ایرانیان با چنین موضوعاتی بعد از خود حادثه، تیتر بعدی خبرهای جهان می شد!

این واکنش ها برای ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند و با پرچمها و سرودهای ملی متفاوت ایران برخورد دارند! چندان عجیب نیست، اما این بی هویتی و تشتت آرا در میان اکثریت جمعیت ایرانیان که امروز بیش از هر روز دیگر به ابزار رسانه های مجازی ارتباط دارند، نگران کننده است.

کلیت واکنش ها به حوادث تروریستی پاریس را در چهار مورد زیر می شود جمع بندی کرد:
1. همدردی با حادثه دیدگان. با غلظت های متفاوتی از اقدام عملی در جلوی سفارت فرانسه و تغیر رنگ پروفایل فیسبوک و.. تا محکوم کردن عاملان این حادثه و ابراز همدردی با اروپاییان به شیوه بسیار صمیمی!
2. تفکر انتقام طلب، و کسانی که مترصد چنین حوادثی در غرب هستند تا سیاست های آنان را به سخره بگیرند و اگر مذهبی باشند مواضع کفر آمیز غرب را متذکر بشوند و بدنبال گل آلود شدن اوضاع بخواهند که اروپاییان را به اسلام دعوت کنند. و در ورژن ضد مذهب و ضد جمهوری اسلامی، فرانسه را مامن آیت الله خمینی بدانند مصبب انقلاب و بدبختی در ایران و هواپیمایی ایرفرانس را بزرگترین خائن به ملت ایران!
3. گروهی سرخورده که از یک سو بر "برابری انسانی" و "رنگ مساوی خون" اصرار دارد و از سوی دیگر هرگونه حرکتی مبنی بر همدردی با فرانسویان را با تمسخر و اعتراض با شاه بیت: "چرا برای کشته شدگان لبنانی و سوری و یمنی شمع روشن نمی کنید؟" پاسخ می دهد.
4. آخرین گروه که همیشه انتقاد دارند و با بدبینی به هر اتفاقی می نگرند و از یک سو مانند گروه قبل به هرگونه واکنش سایر ایرانیان اعتراض دارند و از سوی دیگر این حادثه را با هماهنگی دست های پشت پرده و با برنامه ریزی سازمان های اطلاعاتی غربی می دانند و بطور خلاصه تفکر دایی جان ناپلئونی دارند! این گروه همیشه بوده اند اما دلیل اهمیتشان امروز در تعداد طرفدارانشان است.

لازم به گفتن نیست که طبق معمول فرهنگی ایران، هیچ یک از 4 گروه بالا نه طرز فکر گروه های دیگر را قبول می کند و نه از آن به سادگی رد می شود. گویی همگی مترصد فرصتی بوده اند که طرز فکر خودشان را به چشم دیگران فرو کنند!

نگاهی ساده به موارد بالا نشان می دهد که 3 مورد از چهار مورد گفته شده ماهیت مواضعشان بر "ضدیت" بنا شده! اصلا مهم نیست که حادثه چه باشد، همیشه تعداد قابل توجهی هموطن هستند که بر ضد جریان غالب موضع می گیرند. شاید ریشه این ضدیت تعلیم ناخودآگاه ضدیت با جریان غالب حکومت در حداقل 100 سال گذشته بوده باشد، به این معنی که هرچه حکومت تبلیغ کرد یا رسانه هایش گفتند مردم ناخودآگاه بر ضد آن موضع بگیرند. این اثر بیش از حد تصور وسیع است به عنوان مثال در هر انتخاباتی مردم به نامزدی رای می دهند که بیشترین زاویه را با نظام -آیت الله خامنه ای- دارد.
انتخاب به این شیوه -ضدیت- بسیار راحت است، اما همیشه صحیح ترین راه نیست. همیشه دشمن دشمن به معنای دوست نیست. چون داعش با جمهوری اسلامی ضدیت دارد این دوستی با داعش را نتیجه نمی دهد.

حال در حادثه ای مانند حملات به پاریس یا قبل تر از آن مهاجرت سوری ها به اروپا که جمهوری اسلامی موضع شفافی -محکمی- نگرفت و حتی در سطح جهانی در شیوه برخورد با مساله اختلاف وجود دارد، این ایرانیها هستند که بدور از هرگونه منطق و دلیل، چنان بر نظراتشان محکم ایستاده اند، گویی به آنها وحی شده است.

هنوز نتوانسته ایم تنوع افکار را بپذیریم و بدانیم که در هر جمعیتی افرادی باید باشند که با نظر ما مخالف هستند. که اگر غیر از این باشد یکجای کار مشکل دارد و بدترین نتیجه آن این است که نظام سیاسی توتالیتر می تواند بر حکومت بر این جامعه بقا یابد.
در یک شهر با بیش از 10 میلیون جمعیت اینکه عده ای با روشن کردن چند شمع در پشت دیوار سفارت فرانسه به حادثه واکنش نشان دهند. یا عده ای فکر کنند با تغیر رنگ عکس پروفایل ابراز همدردی کرده اند یا در حداقل مراتب متجدد به نظر می رسند بسیار طبیعی است. همانطور که طبعا عده ای به وضع فعلی ارزشهای جهانی اعتراض دارند یا حتی دنیا را با عینک تنگ "تئوری توطئه" تحلیل کنند.
همه به یک شکل نیستند همانطور که در داخل یک کشور یا یک قوم افراد و تفکرات متفاوتی وجود دارد.

پی نوشت:
1- ریشه های این یکسان نگری در سایر مشکلات اجتماعی دیگر هم دیده می شود مثل ماجرای "برنامه فیتیله" و واکنش قومیت ترک به آن و در ادامه برخورد فارسی زبانان با آنان.

خامنه ای سبکتر از هِلیم!

بیش از یک هفته است که آیت الله خامنه ای با هرچه در توان دارد سعی می کند حادثه حج امسال را بزرگنمایی کند و با تهدید حتی نظامی، لشگر به هزیمت رفته ایدئولوژیکش را به هیجان بیاورد.
از اعلام 3 روز عزای عمومی و دستور به تمامی سازمانهای تحت نظر رهبری مانند صدا و سیما و ائمه جماعات، تا خشن ترین سخنان یک فرمانده "کل قوا" به برخورد خشن و نظامی عربستان سعودی در جمع نظامیان.
در مقام واکنش، اما تنها چند ده نفری به اعتراض به جلوی سفارت عربستان رفتند و دیگر هیچ واکنشی دیده نشد.
اگر درنظر بگیریم که معمولا چنین تهدیدی، خصوصا بین دو کشور نفتی، حداقل واکنش بازار جهانی یا حتی داخلی را بهمراه دارد، گویی هیچ کس صدای آیت الله عصبانی ایرانی را نشنیده است، قیمت نفت حتی چند سِنت هم بخاطر ایشان بالا نرفت و به همین طریق ارزش دلار نسبت به ریال کاهش داشت و بازار سهام و طلا هم بدنبال کار خود بودند!

گرچه اخطار "سخت و خشن" رهبر انقلاب، تیتر تمام روزنامه ها و موضوع طنزهای مردم شد، اما عمق نفوذ این سخنان به ضخامت همان کاغذ صفحه اول روزنامه ها باقی ماند و هیچ کس نه از این تهدیدها ترسید و نه آن را جدی گرفت، سخت ترین مشکلی که یک دیکتاتور می تواند با آن مواجه شود: "جدی گرفته نشدن از سوی هیچکس".

البته بار اول  نیست که این اتفاق رخ می دهد، تقریبا 2 سال پیش بود که برای اولین بار تهدیدهای آیت الله خامنه ای هیچ بازخوردی بهمراه نداشت. اما تفاوت آن زمان این بود که مخاطب تهدیدهای شدید آیت الله کشورهای اروپایی و اسراییل بودند. قدرتهایی که هم از نظر مکانی و هم از نظر توان نظامی بمراتب بالاتر از جمهوری اسلامی بودند، و تهدید ها "پوچ و تکراری" به نظر می رسید. اما این بار نه تنها مخاطب تهدید کشور همسایه عربستان است که از نظر توان در سطح ایران دیده می شود که حقیقتا نوعی ظلم در حق شهروندان ایرانی رخ داده و مبنای تهدیدها پوچ نیست.

رهبرانقلاب که در طی ربع قرن زمامداری، تکیه اش را از "نظر مردم" به "خواست الهی" فروکاسته، روز به روز خُردتر و کم اهمیت تر می شود. خصوصا که با خیره سری و 2 اشتباه مهلک، انتخابات سال 88 و تاکید برای دستیابی به انرژی هسته ای -بخوانید بمب اتم- و متعاقب آن تسلیم و گردن گذاشتن به نظم جهانی، حتی هواداران 2 آتشه خودش را هم دلسرد کرده و نشان داده با بی کفایتی و بی بصیرتی، توان حفظ قدرتش را نیز ندارد.
جان فدایان -سابق- رهبر که عمدتا لشگر ایدئولوژیک او هستند امروز تنها بدلیل نداشتن بدیلی برای خامنه ای در اردوگاه او بسر می برند. (در این پُست اشاره کردم که تعداد این افراد هم روز بروز درحال کاهش است.)

در فضای اجتماعی- اقتصادی امروز ایران عملا حرف معاونین دولت روحانی جدی تر از سخنان رهبر شنیده می شود و به نظر می رسد مردم، "پیرمرد" را با آرزوهایش تنها گذاشته اند.
آیت الله خامنه ای با توجه به جایگاه فراقانونی و اختیارداری کل نظام اسلامی، وزن سیاسی اش را بشدت از دست داده و به همین طریق کلامش در بین دولتمردان نفوذی ندارد. ناراحتی که خود وی بارها به آن اشاره کرده است.
تلاش بی حاصل او برای چسباندن حکومت درحال تغیرش به انقلاب دهه ها قبل، ناشی از همین ترس از "بی وزنی" رهبر ایدئولوژیک در جامعه ای مدرن و پویاست. جامعه تحت امر او به سرعت در حال تغیر و پوست اندازی است و فضای مجازی و آگاهی دهنده، در راس نگرانی های همیشگی اش -با اسم رمز تهاجم فرهنگی- قرار دارد.
دیگر در دورترین روستاهای ایران هم مردم باور نمی کنند که "رهبر عظیم الشان انقلاب در زمان تولد، "یاعلی" گفته باشد" و این تنها نتیجه آگاهی مردم است.

زمان برای حکومتهای خودکامه رو به پایان است و فراتر از اشکال حکومت، همراهی مردم است که تعیین می کند چه کسی می تواند به صندلی قدرت تکیه بزند و کلامش در مخاطبان نفوذ دارد.

پی نوشت:
1- تا صحبت از حکومتهای دیکتاتوری می شود بلافاصله عده ای شاهان عرب منطقه را در ذهن می آورند و آنها را مثالی از قوت این نوع حکومت می دانند. در حالی که فراموش می کنند که فرهنگ مردم و ساختار جوامع آن دیار با ایران بسیار متفاوت است. بر اساس همین تفاوتها، شاهان عرب ممکن است مشروعیتشان را از صندوق رای نگرفته باشند، اما جایگاه ایشان در اذهان اکثریت مردمان عرب پذیرفته شده است. همانطور که اکثر اعراب، به دین اسلام به عنوان فرهنگ و تاریخ خود نگاه می کنند و آن را -علیرغم همه کاستی ها- پذیرفته اند.
البته این طرز فکر هم با گذشت زمان در حال انقراض است، اما با فاصله قابل توجهی از جوامعی مدرن مانند ایران.
2- علت پیشرو بودن دولت در کل ساختار حکومت، فشار جامعه و خواست مردم است. و مردم هم زمانی خواستهایشان را با جدیت پیگیری می کنند که متوجه عقب ماندگی و ظلم حکومت بشوند، این آگاهی میسر نخواهد بود مگر به دانش و ارتباط با مردمان دیگر جوامع مدرن.
3- بی توجهی به سخنان خامنه ای به حدی بود که "سردار جعفری" هم مجبور شد یکبار دیگر و با لحنی تندتر تهدیدات رهبر را تکرار کند!

خامنه ای ناامید از ایرانیان، چشم به لشگر افغان دارد!

در خبرهای داخلی آمده که طرح مجلس برای "اعطای تابعیت" به فرزندان زنان ایرانی بزودی به مجلس می رود و به احتمال قریب به یقین به تصویب خواهد رسید. این طرح را می توان در راستای طرح های شکست خورده "افزایش جمعیت" و زیر شاخه ای از توسعه "افغان جان فدا" بجای "ایرانی سرکش"، تلقی کرد.

جزییات طرح نشان می دهد که مخاطب اصلی این برنامه جامعه مهاجرین افغان هستند و قبل از چنین طرحی نیز، با دستور آیت الله خامنه ای، کودکان افغانی ساکن ایران می توانستند به مدرسه بروند و تحصیل کنند. همینطور با دستور وزیر بهداشت، درمان اتباع افغانی بصورت تقریبا رایگان و تحت پوشش بیمه های اجتماعی قرار گرفت.

تسهیل زندگی مهاجرانی که بدلیل مشکلات در کشور زادگاهشان کوچ کرده اند و اعطای تابعیت به کودکانی که از مادران ایرانی هستند (علی رغم نگاه مذهبی ممنوع به زن)، گرچه ظاهرا نشانه ای از  پیشرفت و نگاه نوعدوستی حکومت است. اما نباید فریب ظاهر انساندوستانه چنین طرحهایی را خورد و از نیت حاکمیت برای سواستفاده از مهاجران افغان غافل شد.

افغانیانی که تا چندین ماه پیش مشمول طرح های "برخورد با افاغنه" در شهرها و استانهای مختلف و حتی اماکن تفریحی و گردشگری می شدند. طرح هایی که به بدترین شکل ممکن، آنها را دستگیر، جریمه و بالاجبار به کشورشان بازگردانده می کرد. به یکباره مورد عطوفت "نظام اسلامی" قرار گرفته اند.

این تغیر نگاه یکباره حکومت با افغانها از "زوائد اجتماعی" به "افرادی با حقوق مدنی" تبعا نه نتیجه تغیر یکشبه فرهنگ و نگاه مردم بوده و نه محصول مکاشفه و ارتباط با عالم غیب آیت الله ها!
کلید این معما در یک عامل نهفته است: "جنگ سوریه" و نگاه حکومت به افغانها به عنوان نیروی جنگی در "محور مقاومت". (سیاست غلط اندرغلط ایدئولوژی آیت الله ها!)
اساسا هدف حکومت از ازدیاد نسل ایرانی هم، پرورش "جنگجو" یا همان "مجاهد فی سبیل الله" است -و نه نیروی کار مولد و..- چه برسد به افغانی. با این نگاه ایدئولوژیک هرکس که بهتر برای رسیدن به آرمانهای آیت الله ها بجنگد تبعا ارج و قرب بیشتری دارد، فارغ از نژاد و ملیت و سواد.

آیت الله خامنه ای بدرایت دریافته که فرزندان -حتی جان نثارترین- ایرانیان نه تنها حاضر نیستند برای آرمانهایش بجنگند که بلای جانش شده اند و برای مرگش لحظه شماری می کنند! او به غلط و بجای تغیر روش و مسلکش دست به دامن کودکان و نسل جوان افغان شده است. که صد البته موفق نخواهد شد، همانطور که هیچ "دیکتاتوری" با "نیروی مزدور" قادر به "حفظ قدرت" نیست.

این سیاست جدید جمهوری اسلامی، -دادن امکانات به مردم افغان به نیت مزدوری آنها- نه تنها راه به جایی نمی برد که در نهایت حیله کثیفی دیده می شود جهت سو استفاده از اعتقادات شیعیان افغانی. بجز آنکه ادامه این سیاست به تشدید اختلافات میان شیعه و سنی در افغانستان دامن می زند و در بلند مدت شیعیان افغان در کشور خودشان مزدوران جمهوری اسلامی دیده خواهند شد و احتمالا جایگاه اجتماعی و سیاسی شان را از دست می دهند.
بجز بی آبرویی و تخریب در بعد خارجی، از نظر "تقویت هواداران رهبر" نیز، "نسل جدید" افغانیانی که بتوانند تحصیل کنند و در رفاه نسبی به سلاح دانش و آگاهی مسلط شوند به هیچ وجه در زمره "لشگر مزدوران و نادانان" رهبر ایدئولوژیک قرار نخواهند گرفت. خصوصا که در مقایسه با ایرانیان، عامل عرق ملی و وطن دوستی هم آنان را به تابعیت از "رهبر ایرانی" وانمیدارد. اینکه رهبر ایران امروز می تواند لشگری از افغانیان برای دفاع از آرمانهایش تدارک کند، نه نتیجه زندگی مرفه و تحصیلات بالای افاغنه، که برعکس بدلیل عقب ماندگی مادی و معنوی و فقر آنان است.
احتیاج است که باعث می شود پدری افغان جانش را بر کف دست بگیرد و به میدانهای جنگ -عبث- سید علی خامنه ای برود به این امید که کودکش بتواند درس بخواند تا در آینده مجبور به مزدوری جباران نشود.
مساله اقامت و پذیرش مهاجران افغان یک پروسه فرهنگی اجتماعی است که باید طی شود و نه تنها بصورت بخشنامه ای قابل اجرا نیست که باید زیرساختها و اقتصاد چنان قوی باشد که مازاد مشاغل و رفاه اجتماعی نصیب مهاجران افغان شود، وگرنه هرگونه پذیرش بخشنامه ای با مقاومت مردم مواجه می شود و شکست خواهد خورد.
پذیرش فرهنگی "مهاجر" نکته ای به غایت پیچیده در فکر و رفتار تک تک مردم یک جامعه است که تنها با آموزش و صرف وقت قابل تغیر است و هیچ راه میانبری ندارد.
به عنوان نمونه،  نبود همین "فرهنگ مهاجرپذیری" است که باعث شده سیل آوارگان سوری بجای "کشورهای متمول عربی" که هم زبان و هم کیش و هم فرهنگ هستند به "کشورهای اروپایی" سرازیر شوند.

با نگاهی به وضعیت جامعه و حکومت ایران مشخص می شود که "پذیرش مهاجر" به شیوه حکومت نواختن سرنا از سرگشادش است و حکومتی که هنوز در برخورد با مردم خودش عاجز مانده و نه از نظر اقتصادی و یا فرهنگی هیچگونه بهبودی نداشته با اضافه کردن مهاجر به شکل دستوری، تنها مشکلات فرهنگی- اجتماعی را غامض تر می کند.


پی نوشت:
1- از نقش مردم در پذیرش "مهاجرین" نباید غافل شد، متاسفانه هنوز مردم از بلوغ فرهنگی پذیرش اتباع خارجی  بهره مند نیستند و تنها همین یک قلم تقویت فرهنگی نیازمند سالها کار آموزشی دارد که نه حاکمیت درکی از آن دارد  نه حوصله انجامش را دارد و نه احساس نیازی به آن حس می کند.
2- باید توجه داشت که مرزهای ایدئولوژیک صرفا منطبق بر مرزهای سیاسی نیستند و به همین علت می بینیم که مردم سنی مذهب سیستان بلوچستان یا دیگر مناطق مرز نشین در فقر مطلق زندگی می کنند، اما افاغنه ساکن تهران و قم بتدریج در حال کسب جایگاه اجتماعی و اقتصادی هستند.
3- این مطلب نقد مهاجرین افغان نیست، نقد نگاه حکومت به استفاده ابزاری از مهاجرین است.

چرا اروپا یکباره به پناهندگان سوری توجه کرده؟

درحالی که زمان به آرامی به ضرر دولت سوریه در حال گذر است، اروپاییان تصمیم گرفته اند از هرج و مرج خاورمیانه استفاده کنند و در یک سیاست برد-برد به نفع خودشان معرکه ای برپا کنند، که حقیقتا تا حد زیادی در این کار موفق شده اند.

در چند هفته گذشته، پوشش خبری سنگین از سیل مهاجران سوری از ترکیه به اروپا -آلمان- و طبعا حواشی آن پای ثابت گزارش های رسانه های غربی و بخصوص اروپاییست. مشکلی که بعد از 4 سال به یکباره ظهور کرده و تبدیل به معیار سنجشی شده برای ارزیابی انساندوستی کشورهای غرب اروپا!
چندی پیش نیز کشور آلمان به یکباره اعلام کرد که به حدود یک میلیون مهاجر سوری حق اقامت و کار و زندگی اعطا میکند. حقیقت آن است که آلمان تقریبا موتور اقتصاد اتحادیه اروپاست و نه تنها با وامهای کلان اقتصاد کشوری مانند یونان را بگردش می اندازد که مقصد نیروی کار متخصص در داخل اتحادیه اروپا هم هست و نیازی به گفتن ندارد که یکی از پایه های هر اقتصاد پیشرویی "نیروی کار" است. نه فقط نیروی متخصص و ماهر که در جهان اقتصاد امروز نیروی ارزان کار نیز نقش تعیین کننده ای در رقابت های اقتصادی دارد.
مطمئنا سیاستگذاران آلمانی نه به کشورهای اروپایی که به رقبای اقتصادی جهانی شان مانند چین و امریکا و هند و برزیل نگاه می کنند و می دانند برای بقا علاوه بر متخصصین بور اروپایی به کارگران ارزان قیمت -عمدتا مهاجر- نیاز دارند و امروز که تنور مهاجرت و آوارگی داغ است بهترین شرایط برای چسباندن نان "کسب نیروی ارزان کار" است.

طبیعی است که هرکشوری که اقتصادش ظرفیت پذیرش و جذب نیروی کار داشته باشد، به حکم منطق باید از چنین وضعیتی حداکثر استفاده را بکند و این نه تنها به نفع کشوری میزبان که بسته به شرایط، به نفع افراد مهاجر نیز هست.

مساله اقتصادی البته یک جنبه مزیت مهاجران سوری به کشورهای اروپایی عمدتا غربی هست و نباید از منفعت سیاسی که این کشورها از حضور تعداد چشمگیر مهاجران سوریه ای می برند غافل شد. بدیهی است که دیر یا زود سرنوشت کشور سوریه باید از طریق صندوق های رای مشخص شود و هرکس که سهم جمعیتی بیشتری داشته باشد طبعا برنده قدرت و آینده سوریه خواهد بود. حال اینکه تعداد قابل توجهی از آوارگان سوریه ای در کشور یا کشورهای خاصی اسکان داشته باشند، خواه ناخواه نظر مساعدتری نسبت به کشور میزبان خود خواهند داشت و این شرایط در فضای امروز که جنگ سوریه، میدان رویارویی دوباره قدرت های شرق و غرب شده بسیار مهم تلقی می شود.
از یک سو روسیه و ایران و حتی چین در یک جبهه خواستار حفظ بشاراسد در قدرت هستند و از سوی دیگر غرب و متحدانشان تلاش بر سرنگونی او دارند. این دوقطبی درگیری باعث شده که هرطرف تلاش کند به هر وسیله تعادل را به سمت خود بکشد ضمن آنکه معذوریات افکار عمومی و عدم دخالت مستقیم نظامی را حفظ می کند.

پذیرش مهاجر سوریه ای شاید یکی از هوشمندانه ترین روش های یارگیری در این بحران باشد.
خصوصا که شیوه مهاجر پذیری اروپا بیشتر از کمک بار تبلیغاتی وسیعی دارد. اینکه خانواده های آواره سوری مجبور باشند پای پیاده یا از طریق قاچاقچیان به کشورهای پذیرای آنها برسند، بیشتر زمینه ساز یک فیلم مستند درام است تا یک روند طبیعی! چرا که کشور میزبان می تواند براحتی از طریق دریایی یا هوایی یا حتی زمینی و ریلی این آوارگان را از ترکیه بطور مستقیم به کمپ پناهندگان کشور خود منتقل کند و هزینه ای که این افراد به قاچاقچیان می پردازند برای گذر از دریا و خشکی را مستقیم خرج هزینه ایاب و ذهابشان کنند بدون آسیب و خطر مرگ. خصصوصا که در مبدا احراز هویت و سازماندهی افراد راحت تر و بسادگی انجام می شود، که برای کشور میزبان مزیت است.

شاید در جهان بی رحم طبیعت همین اسکان دادن آوارگان کار انسانی و قابل تقدیری محسوب شود، اما نباید ساده انگاری داشت و ندید که چطور میزبانان این آوارگان از رنج انسانی آنها فیلم و گزارش خبری تهیه می کنند، صرفا برای سنگین کردن کفه معادلات قدرت به نفع خودشان. حتی اگر کودکانی قربانی این روش ظالمانه قدرتنمایی آنها شوند -که چه بهتر و خوراک خبری جذاب تری آماده شده است-.

پی نوشت:
1- هدف از نوشتن این مطلب سیاه نمایی یا سفید نمایی "مهاجر پذیری" یا طرح توطئه های دایی جان ناپلئونی نیست! بیشتر تلاش شده که نگاه واقعی مخاطب فارسی زبان را به پدیده "رسانه ای" مهاجران سوری معطوف شود، تا بتوان فراتر از احساسات، نگاه واقع بینانه ای به شرایط منطقه و جهان داشت.
2- طبعا حس انساندوستی اروپاییان ارزشمند است و باید قدرداشته شود، اما این هیچ ارتباطی به سو استفاده دولت ها از شرایط آوارگان سوری که بزودی رنج سرمای اروپا نیز به لیست مشکلات سفرشان اضافه خواهد شد، ندارد.
حتی اگر به صرف تبلیغات و جلوی دوربین به کسی کمک کنیم، -به شرطی که پشت صحنه آن را پس نگیریم!- ارزش آن کمک نباید نادیده گرفته شود.

روحانی بازهم عقب نشست

با پیشرفت تکنولوژی های ارتباطی و بالارفتن سواد، سطح آگاهی عمومی رو به افزایش است. مردم آگاه نه تنها از وضعیت افعال سیاسیون و مقامات ایرانی آگاهی می یابند که با مقایسه آن با سران دیگر کشورها مقیاس مطلوبی از مقایسه  ایشان دارند.
با این وضعیت شیوه دولت داری روحانی، که تلاش دارد حیله گرانه اوضاع را بهبود ببخشد راه به جایی نمی برد.

صحنه سیاست ایران به زبان ساده: روحانی تصمیم دارد که طبق شعاری که داده جانب اعتدال را رعایت کند که به قول معروف نه سیخ حکومت بسوزد و نه کباب ملت! اما ساختار و ماهیت حکومت بگونه ای است که هیچگونه نظر مخالفی را تحمل نمی کند و انحصارگراست. به همین دلیل میانه روی روحانی در حاشیه قدرت آیت الله خامنه ای باعث می شود که او بارها و بارها مجبور به تحمل نظر افراطیون شود و به سمت حکومت متمایل شود. در عین این لغزیدن ها، دولت روحانی سعی دارد که با ظاهر سازی همچنان هواداران نیم بند و نظاره گر را فریب دهد غافل از اینکه همانطور که مشخص است دیگر دوران مماشات و شعار و فریب به سر آمده و مردم خواستار "حرکت" و اجرا از سوی روحانی هستند.

در آخرین تقابل دولت و افراطیون هوادار آیت الله خامنه ای برسر ورود زنان به ورزشگاه ها، دولت روحانی بازهم تسلیم خواسته آنان شد، و برای بار چندم بجای تلاش بر احقاق حقوق مردم، سعی کرد که مساله را کم اهمیت و طبیعی جلوه دهد و بلیط به بانوان نفروشد.

درست است که رفتن یا نرفتن زنان به مسابقه ای خاص هیچ تاثیری در سیاست، اجتماع، اقتصاد و... ندارد. اما یک "نشانه" است از تفاوت رفتار و گفتار دولتی که مدعی میانه روی و اعتدال و تحقق شعارهای انتخاباتی است. در بهترین حالت اگر نگوییم "کل ادعاها نمایشی جهت فریب مردم است"، دولت روحانی در مقابل هرگونه فشار افراطیون و انصار حزب الله عقب نشینی کرده است. از لغو کنسرت های مجوز دار تا بدتر شدن شاخص های حقوق بشر در ایران. وضعیت اجتماعی و عقب نشینی های پی درپی دولت کار را به جایی رسانده که حتی سخنرانی خود شخص حسن روحانی را -در کمتر از 2 سال از آغاز ریاست جمهوری- بر هم می زنند و او همچنان تلاش دارد که با لبخندی تلخ و نهایتا چند کلمه ای تمسخر، فشار ناشی از آن را تخلیه کند.

دولت روحانی شاید اگر در زمان دولت خاتمی می زیست وضعیتش به اسفناکی امروز نبود. امروز اما پرده های میان حکومت و مردم دریده شده، فسادهای کلان نمایان است، دست حکومت به خون مردم آلوده شده و ریزش نیروهای حکومت چاره ای نگذاشته بجز افراطی تر کردن فضا به جهت کنترل شرایط و سرکوب خواسته های مردم.

اگر خوشبین به وضعیت نگاه شود، می توان تصور کرد که حسن روحانی در زمان انتخابات ریاست جمهوری تصور می کرد که با سوار شدن بر پتانسیل های فروخفته مردم در سالیان پیش بتواند سیاست "فشار از پایین، چانه زنی در بالا" را پیش بگیرد و آیت الله خامنه ای و اعوان و انصارش را به عقب براند. اتفاقی که رخ نداده و حجم مطالبات مردم بسیار کمتر از چیزی است که پیش بینی می شد، چرا که جامعه بعد از سرکوب های 88 و 89 و همینطور بحران های اقتصادی تکیده تر و رمیده تر از آن است که فشاری به تغیر ایجاد کند. مردم از صحنه خارج و به جمع تماشاچی ها پیوسته اند. اما روحانی در هر سخنرانی که موضوع به وضعیت اجتماعی می رسد، به این تصورش از جامعه و تصور آتش فشان خاموش ایرانیان اشاره می کند با کلید واژه "خواست مردم"  و ترجیع بند "رای به دولت تدبیر و امید رای به تغیر و اعتدال است". (که در سخنرانی در جمع استانداران به اختلاف رای 13 میلیونی اش با کاندید بعدی نیز اشاره کرد.)

از سوی دیگر مردم با نگرانی از وضعیت معیشت و سیاست، به دولت روحانی نگاه می کنند و به خلوص نیت روحانی اعتماد ندارند. علی الخصوص که چالش های پی در پی افراطیون برای دولت روحانی به عقب نشینی گام به گام او منجر شده است. گرچه که همچنان عده ای از هواداران این عقب نشینی ها را به علت "تمرکز دولت بر برنامه هسته ای" تعبیر می کنند.

از منظر هسته ای هم دولت روحانی حداکثر می تواند به تفاهمی سیاسی و محدود با غرب دست یابد و چندان دست دولت در ایجاد روابط با غرب باز نخواهد بود، بخصوص آنکه دول غربی هم با توجه به کارنامه دو ساله دولت روحانی و مواضع آیت الله خامنه ای چندان راغب به ارتباطات گسترده نخواهند بود. از آن بدتر وضع برداشتن تحریم هاست، که احتمالا از نظر اقتصادی کمک کوتاه مدتی به دولت در بر رسیدن به وعده های داده شده و جلب نظر موافقان و مخالفان نمی کند.

همچنین مساله هسته ای چون سالها با دیدگاه "ناموس نظام" برای افراطیون هوادار نظام -بی قانون ترین اقلیت فرمان پذیر- جا افتاده و هرگونه مصالحه را به برباد رفتن شیرازه نظام تعبیر می کنند، دارای پتانسیل انباشته ای هستند که می تواند کل تلاش های چندساله دولت روحانی را تنها با یک سخنرانی آیت الله خامنه ای به ضد خودش تبدیل کنند و از بین ببرند. همانطور که به شکل خنده داری این  روزها فرماندهان سپاه و ائمه جماعت کشور تلاش گسترده ای برای مهار پیاده نظام مخالف دولت -حداقل در پرونده هسته ای- دارند در جلوگیری از پیشی نگرفتن از مواضع رهبر در هجوم به تیم هسته ای!

گرچه که تهدیدات نظامی همچنان ویرانگر کننده ترین سرنوشت مردم ایران است اما نابخردی نظام اسلامی تنها در بمب هسته ای خلاصه نمی شود و برداشته شدن سایه حمله نظامی به ایران، در عمل کمکی به کاهش خطر جنگ نمی کند. همانطور که امروز می بینیم که با کم فروغ شدن شبح هسته ای، چراغ اختلافات با عربستان و سایر کشورهای منطقه روشن شده و سطح تنش در روابط دو کشور به بی سابقه ترین حد در طول تاریخ معاصر رسیده است. اگر قرار باشد در همچنان بر پایه "بی بصیرتی و "لجاجت" های آیت الله خامنه ای بگردد، از این بحرانها در چشم انداز جمهوری اسلامی کم نخواهد بود و با حل موضعی یکی دیگر مشکلات سربرمی آورد.

در یک کلام دولت روحانی اگر خواهان حل معیشت و بهبود زندگی مردم است، چاره ای ندارد بجز مقابله با تهدیدات اصولگرایان و لشگر پیاده نظامشان که به گردنکشی و بی قانونی معروفند، حتی اگر نگوییم که مستقیم به سمت محدود کردن رهبر پیش برود. مماشات در این برهه تنها از وزن سیاسی حسن روحانی کم می کند بدون آنکه هیچ دستاوردی داشته باشد. تلاش برای دادن حداقل آزادی های مدنی، در شرایطی که وضعیت سیاسی و اقتصادی در بن بست قرار دارد حداقل دلخوشی مردم برای حمایت از دولت خواهد بود.

پی نوشت:
1- حسن روحانی حتی در پاسخ خبرنگار از ممنوع التصویری "محمد خاتمی" هیچ اسمی از او نمی برد و با اشاره جواب می دهد. شاید شکستن کلامی انحصار نام "خاتمی"، حداقل کاری بود که از دست او برمی آمد که روحانی دریغ کرد. (وعده های آزادی زندانیان سیاسی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی پیش کش!)
2- بی عملی روحانی در ورود بانوان به مسابقه والیبال، نشانه خوبی از موضع دولت در پرونده هسته ای هم ندارد و حتی موجب ناامیدی بیشتر برای برگزاری انتخابات مجلس در پایان سال خواهد بود.
3- روحانی تلاش دارد که مزورانه چه در داخل و چه در خارج و حتی در پیش آیت الله خامنه ای چهره مطلوبی از خود ترسیم کند. گرچه ممکن است این رفتار به مذاق رهبر شیرین باشد اما این "بی صداقتی" او از چشم تیزبین مردم دور نمی ماند، همینطور نمایندگان دول خارجی.  این شیوه دولت داری دقیقا نقطه مقابل خط مشی میرحسین موسوی بود که تصمیم داشت با صداقت و شفافیت با مردم برخورد کند و دارای محبوبیتی کم نظیر است.

حکومت دروغ

دروغ و تفکری که اعتقاد دارد می توان با دروغ، مشکلات را حل کرد متاسفانه در دولت روحانی هم امتداد پیدا کرده و شاید کمی کمتر و مخفی تر از دولت احمدی نژاد فعالیت می کند، اما مظاهرش گاه و بیگاه نمایان می شود.
هنوز دروغ آشکار جواد ظریف در مورد نداشتن "زندانی عقیدتی" هضم نشده بود که فاجعه دروغ "ورزشگاه تبریز" به بمب خبری این روزها تبدیل شده است.
توجیه های بسیاری از طرف موافقان و دست اندرکاران این افتضاح خبری منتشر شده که اغلب بر "مصلحت اندیشی" و حل مشکل اعتراضات" هواداران تیم تراکتورسازی تبریز دور می زند.

گرچه تمامی حکومت های دیکتاتوری جهان با مساله دروغ آشنا هستند و همیشه با استفاده از "دروغ پراکنی" و "تبلیغات کذب" سعی دارند که بیشتر، قوی تر و بهتر از چیزی که هستند خودشان را نمایش دهند و در این راه بالاجبار از اخبار کذب استفاده می کنند. اما دروغ گویی لبه تیز دیگری هم دارد که برضد سیستم دروغگو عمل می کند و آن "افشای حقیقت" است. در حکومت های توتالیتر، اگر حکومت بتواند به هر وسیله راه دستیابی مردم به رسانه های غیر حکومتی، و آمار حقیقی را ببندد، شاید بتواند با بمباران تبلیغات کذب، بدون ترس از افشای حقیقت بر ذهن مردم تاثیر بگذارد، مثال آشکار این وضعیت حکومت "کره شمالی" است.
اما در جامعه ای مانند ایران و با حکومتی مثل جمهوری اسلامی، هر دروغ مسئولین و مقامات، بلافاصله تبدیل به ضد خود می شود و نه تنها دردی از حکومت دوا نمی کند که مشکلی بر مشکلات آن می افزاید. جالب است که چنین نکته آشکاری تابحال درس عبرت رهبر و سایر مسئولین نشده و نمی شود!

صدا و سیمای جمهوری اسلامی به عنوان قویترین ابزار تبلیغاتی جمهوری اسلامی که هم در عرصه رسانه صوتی و تصویری بی رقیب است و هم از بودجه هنگفت دولتی لبریز شده، به دلیل رعایت نکردن همین یک اصل ساده "صداقت"، اعتباری در میان ایرانیان ندارد و اخبار آن تنها به شرط تائید از سوی سایر خبرگزاریها -عمدتا خارجی- و البته "حس درونی مردم" مورد پذیرش قرار می گیرد. بعلاوه بارها مسئولین همین سازمان از کمبود مخاطب گله کرده اند و با اجرای طرح هایی مثل جمع آوری دیش های ماهواره ای سعی کرده اند که مردم را -به زور- مخاطب این رسانه بی اعتبار کنند.

این وضعیت متاسفانه در ورزش و علی الخصوص فوتبال هم در حال تکرار است. مسئولان نادان فکر می کنند که با انتشار خبر دروغ می توانند اوضاع را تحت کنترل بگیرند و مدیریت کنند. در حالی که اصلا فکر نمی کنند که به فرض محال که در این بازی و امسال بتوانند جلوی تحرکات مردم معترض را بگیرند، آیا در سالهای دیگر مردم به اظهارات و اقدامات آنها اعتماد می کنند؟
ایشان با کمی دوراندیشی یا حتی عبرت از گذشته می توانستند دریابند که از بین رفتن این "اعتماد" تاثیری بمراتب بدتری از تخلیه ناراحتی با حتی شکسته شدن چند صندلی خواهد داشت. اگر صندلی شکسته می شود و یا اموال عمومی تخریب می شود، اولا مختص این شهر یا این بازی نیست و ثانیا بدلیل نبود فرهنگ جمعی، ورزشی و.. است. که خود آن نیازمند پیشگیری، پی گیری و حرکت فرهنگی، انضباطی است، نه صداقت مسئولین.
چنانکه در کشورهای دیگر با هوادارانی بمراتب متعصب تر، این اقدامات انجام شده و جلوگیری شده است.

اشکال نظام جمهوری اسلامی اینجاست که بدلیل ماهیت مذهبی و ذات دیکتاتورمآب، به مردمی نادان (رعیت، مقلد) و سرپرستانی  دانا (ارباب، مجتهد)، باور دارد. در این الگو مردم، توده ای نادان تصور می شوند که مانند اطفال صغیر نیازمند مراقبت، راهنمایی، ارشاد -حتی به شیوه فیزیکی- هستند و آن قلیل خواص دانا مجاز به انجام و صدور هرفرمانی هستند طبق آنچه آنها در ذهنشان "خوب/نیک" تصور می کنند.
تقریبا تمامی حرکت های فرهنگی و اجتماعی جمهوری اسلامی از این دیدگاه نشات می گیرد و با این الگو منطبق است. اعم از: فاسفه شورای نگهبان،
فیلترکردن اینترنت و نظارت بر محتوای دسترسی مردم،
اجرای احکام اسلامی به ضرب و زور نیروی انتظامی در اماکن عمومی و خیابانها،
بستن روزنامه ها و زندانی کردن یا فراری دادن افراد با تفکرات متفاوت،
اجرای احکام "قصاص اسلامی" با توجیه ترساندن مردم از عاقبت بدی!،
و حتی ارشاد مردم به سمت حکومت، دین و برنامه های فرهنگی مانند اردوهای راهیان نور.
همه این مثالها، نمونه هاییست از آنچه عده قلیلی تصور می کنند -یا با استناد به آن توجیه می کنند که- بجای مردم باید تصمیم بگیرند و در ورژن معاصر آن و در قالب جمهوری باید محیطی پاستوریزه برای انتخاب مردم در اختیار آنان قرار داد.
قطعا بخشی از این دیدگاه کبیر به صغیر یا عاقل به نادان، "گفتن دروغ" و "شیره مالیدن" بر سر مردم است.

به دو دلیل عمده مقامات جمهوری اسلامی نمی توانند علیرغم دیدن مضرات این روش از آن دست بردارند. اولا آنکه توان و جایگزینی برای بهبود شرایط ندارند و ادعاهای پوچشان بسیار بزرگتر از توان آنهاست. مثلا مدعای -حکومت- نیابتی خدا -آسمانها- بر زمین دارند، درحالی که از هر نیروی خارق العاده و معجزه محرومند و برای بهبود شرایط نیاز به متخصصان زمینی دارند. ثانیا، بدلیل ماهیت خودکامگی مجبور به ادامه دروغند چرا که هرگونه اعتراف صادقانه می تواند ماهیت وجودی شان را زیر سوال ببرد چرا که مثل سایر دیکتاتورها نه به شایستگی که به زور بر مسند امور نشسته اند و "حرف حق" مبنی بر پرسش از لیاقت و توانایی، جایگاه ایشان را به چالش می کشد.
به همین دلیل است که حتی آیت الله خامنه ای در مواجهه با بزرگترین فسادهای مالی تاریخ ایران، همه مسئولان را به سکوت و علنی نکردن اتفاقات با کلید واژه "کششش ندهید" امر می کند.

متاسفانه این فرهنگ دروغگویی، بطور ابتدایی در فرهنگ خود مردم هم جاری است و چون هرکس خودش را داناتر و محق تر از سایرین تصور میکند به خود این اجازه وجدانی را می دهد که به بقیه دروغ بگوید. که اگر این بنیان دروغ -نقطه ضعف- در بستر جامعه وجود نداشت، هیچگاه وضعیت حکومت-مردم به این شکل درنمی آمد.

مساله دروغگویی چاره ای ندارد بجز آموزش و آگاهی دهی. تنها افزایش بینش و شعور اجتماعی است که نشان می دهد که برآیند جامعه ای همه به یکدیگر دروغ می گویند "هیچ" است. و نه تنها خوشبختی در "دروغ" وجود ندارد که دروغ حتی نمی تواند مشکلی از صدها مشکل رو به افزایش را حل کند.

پی نوشت:
1- تصویر بالا صحنه ای از برنامه کودک تلویزیون ایران در چند روز گدشته، که در آن برنامه از "کلید دروغ" به عنوان "کلید خانه بدی ها" اسم برده می شود و بدلیل شباهتش با کلید روحانی خبرساز شد.
2- در جوامع مدرن، دروغ یکی از بدترین جرایم شناخته می شود و از نظر جامعه و قانون اظهارات فردی که حتی یکبار دروغگویی اش ثابت شده، بی اعتبار و فاقد ارزش است. بسیاری از مقامات بلندپایه نیز درصورت برملا شدن اظهارات دروغشان، مجبور به استعفا یا برکناری می شوند.
2- مطالب "بهشت اجباری" و " از انقلاب 57 تا مراسم پاشایی" هم جنبه های دیگری از دروغ به عنوان پایه مشکلات اجتماعی بیان شده است.

قوه قضاییه فاسد، آفت جامعه

در هفته های جاری خبرهایی در صدر رسانه ها و شبکه های اجتماعی منتشر می شود که اگر سرنخ تمامی آنها را دنبال کنیم به یک نقطه می رسیم، قوه قضاییه.

جنجالی ترین خبر این روزها، واکنش به مصاحبه محمدجواد ظریف با شبکه امریکایی بود که در آنجا گفته بود که زندانی عقیدتی نداریم و گرچه در کانتکس اتهامات جیسون رضاییان خبرنگار امریکایی، صحبت کرده بود اما این مساله جنجال برانگیز شد. طبیعتا نقش قوه قضاییه در بی قانونی و روند مبهم قضایی متهمان، کاملا آشکار است. با همین ایده عده ای به ظریف پیشنهاد کردند که می توانست اقدامات قوه مجریه را از قوه قضاییه جدا بداند، که درست و غلط آن اینجا موضوع صحبت نیست. اما نشان می دهد که در بهترین حالت قوه قضاییه بازیچه دست سپاه و اطلاعات سپاه و ارگان های امنیتی دیگر شده و در بدترین حالت احکام غیرشفاف، قضات بی تجربه و ارگانی بی مسئولیت را نشان می دهد.

موضوع دیگر و حتی مهمتر که چندان خبری نشد، خودکشی دختری در "هتل تارا"ی مهاباد است. -بطور خلاصه- گفته شده که دختری به نام پریناز، چون در معرض تجاوز مامور اطلاعاتی جمهوری اسلامی قرار داشته ناچار به فرار از پنجره شده که سقوط کرده و جان سپرده است. این مساله بعد از چند روز تبدیل به آشوب خیابانی و آتش زدن هتل مورد نظر و اعتراضات مردم آن شهر قرار گرفته و در نهایت آشوب ناشی از نبود مرجعی جهت اعتراض قانونی، گریبان خود نظام اسلامی را گرفته است.
این اتفاق مشابه با پرونده جنجالی "ریحانه جباری" است که به اعدام محکوم شد. به عقیده بسیاری حکم ریحانه جباری، ناعادلانه و تحت تاثیر نهادهای امنیتی صادر شده بود. و چون قوه قضاییه ناتوان از برقراری عدالت، شفافیت و صحت است، هیچکس نمی تواند از احکام آن -حتی اگر درست باشد- دفاع کند چرا که گرایشات شدید سیاسی و مذهبی باعث سلب اطمینان مردم از این قوه است.

بجز موارد خاص بالا، میزان جنایات به قصد انتقام گیری و نزاع های خیابانی بطور روزانه نشان دهنده ناکارآمدی قوه ای است که باید حکم میان مردم باشد، اما مردم چون می دانند که "دادشان" یا شنیده نمی شود و یا به جایی نمی رسد، به تصویه حساب های شخصی و برقراری عدالت بطور فردی روی می آورند که نتیجه ای بجز هرج و مرج ندارد. خصوصا اگر طرف حساب مردم، افراد روحانی، اطلاعاتی، لباس شخصی ها، خود قوه قضاییه و تقریبا تمامی ارگان های تحت نظر آیت الله خامنه ای باشند که دیگر حتی زحمت پیگیری هم لازم نیست! اینان تقریبا از هر پیگرد قضایی مصونند و مردم در هر مورد اعتراض، یا باید بی خیال ماجرا بشوند و یا بطریقی بجز قوه قضاییه و شکایت رسمی درصدد گرفتن حفشان باشند.
تعداد مثالهای این موارد بسیار است و هرکس چندین مورد آن را در اطرافش دیده یا برخورد داشته، اما جهت مثال می شود از تیراندازی مداح حدادیان به مردم، پرونده های بی سرانجام فسادهای مالی و حبس های طویل المدت فعالان مجازی به عنوان نمونه های فراموش نشدنی بی عدالتی و فساد قوه قضاییه اسم برد.

فساد و باند بازی قوه قضاییه نه تنها در داخل کشور موجب خسارت است که در خارج از کشور نیز باعث مشکلات ملی شده/ می شود. از سخنان بیهوده نمایندگان این قوه در مجامع بین المللی در مورد "حقوق بشر" و "آزادی ها اجتماعی" گرفته تا احکام بین المللی آنها مانند حکمی که در مورد توقیف کشتی "مرسک" داده شد و تنش سیاسی و نظامی در منطقه ایجاد کرد.

حتی بسیاری از تنش های مردمی که خود به گرفتار شدن عده دیگری از افراد در چاه سیستم قضایی منجر می شود بدلیل بی خاصیتی و بی عدالتی دستگاه قضا است. از اعتراض کشاورزان اصفهانی در سالهای گذشته تا آتش زدن هتل تارا -که واکنشهای غلط اجتماعی هستند- ناشی از نبود قوه قضاییه پاسخگو و مسئول است.

قوه قضاییه اساسا باید ملجا و مامنی برای افرادی باشد که احساس "بی عدالتی" می کنند و یا در "حق" آنها "ظلم" شده است. به عبارت دیگر حضور دستگاهی به اسم قوه قضاییه باید به دو طریق آرامش خاطر افراد جامعه باشد، اول با اطمینان خاطر از داشتن مرجعی عادل در رسیدگی به شکایات، و دوم در عمل به وقت مراجعه به این دیوان، افراد با رضایت خاطر از آن خارج شوند و احساس کنند در پرتوی دستورالعملی به نام "قانون" به "داد" آنها رسیدگی شده است.

تقریبا مشکل اجتماعی در ایران یافت نمی شود که قوه قضاییه مسبب آن نباشد. ضعف این نهاد تحت نظر آیت الله خامنه ای درطی سالها باعث شده که قوه قضاییه مستقل به نهادی جناحی و وابسته به رهبر و نظامیان اطرافش وابسته شود و به اسم قانون و قضا، کاری را انجام دهد که خوشایند آنهاست. چنین نهاد فاسدی نه صلاحیت رسیدگی پرونده های سنگین اختلاس های کلان را دارد و نه می توان به حکم آن در مورد یک نزاع ساده اعتنا کرد. مردم هم برای هیچکدام از احکام این قوه ارزشی قائل نیستند و بخصوص در پرونده های سیاسی و عقیدتی همیشه طرفدار "محکوم" قوه قضاییه هستند.

به دلایل بالا حل مشکلات اجتماعی و بهبود شرایط زندگی در ایران راهی ندارد بجز داشتن مرجعی شفاف، پاسخگو و معتبر که حَکَم میان تک تک افراد جامعه باشد و در وقت نیاز، مشکلات آنها را برطرف کند. امروز بر سر رسیدن به چنین قوه قضاییه دو مشکل اساسی وجود دارد، یکی خود عملکرد قضات و عدم بی طرفی قوه قضاییه است و دیگری وجود بسیاری از قوانین تبعیض آمیز که عمدتا ناشی از احکام قدیمی اسلامیست. مسلما قدم اول، بایستی تمرکز بر استفلال قوه قضاییه، شفافیت روند بررسی پرونده ها با حضور وکلای مستقل و اجرای عادلانه همین قانون "بد" و عدم تخطی قضات و مجریان از قوانین نوشته شده و ابراز سلیقه آنها باشد. و در گام بعد بهبود سرچشمه قوانین مشکل زا و تبعیض آمیز. عمده این تغیرات دوم باید بصورت آموزشی و فرهنگی انجام شود، چرا که تا جامعه ای خواستار اعمال سبوعانه ترین احکام مانند قصاص باشد، داشتن قوانین بسیار مترقی هم تضمینی بر اجرای آنها و پذیرش قوه قضاییه نخواهد بود.

پی نوشت:
1- مبحث مشکلات قوه قضاییه و تاثیر آنها بر جامعه بسیار مفصل و عمیق است و در یک مقال نمی گنجد، اما این معضل اجتماعی -قوه قضاییه ناکارآمد- باید در مرکز توجه فعالان و خواسته های مردم باشد. چرا که مزیت داشتن قوه قضاییه سالم تنها محدود به پرونده های قضایی نیست و در بهبود شرایط اقتصادی جامعه، فرهنگ، و حتی محدود شدن ابزار دیکتاتوری کارآمد است.


در بی خبری روزهای زیبای اردیبهشت، چه خبر؟

با اتمام عملیات عربستان در یمن و شروع دور دیگری از مذاکرات هسته ای به قصد نوشتن توافق های انجام شده، خبر سیاسی مهمی در منطقه -وحتی  جهان- رخ نداده و موجی از آرامش سیاسی باعث شده که "اخبار اجتماعی" به صدر موضوعات رسانه ها برسد.
 گزیده ای از حوادث رخ داده در روزهای گذشته:

1- شاید جنجالی ترین خبر سیاسی روزهای گذشته، اعلام برداشتن منع تحویل موشک های ضدهوایی S300 به ایران بود که از سوی شخص پوتین اعلام شد. طبیعی است که رسیدن این سلاح به دست ایران، انجام عملیات های هوایی احتمالی بر ضد ایران -بخصوص مواضع هسته ای و نظامی- را بسیار سخت می کند و به تبع آن کشورهای عربی منطقه و اسراییل بشدت با این اقدام مخالف هستند. اعلام شد که نتانیاهو با شخص پوتین تلفنی صحبت کرده، اما از شواهد اینطور برآمد که صحبت ها نتیجه ای در بر نداشت، تا اینکه اسراییل رسما عنوان کرد که نیازهای نظامی کشور اوکراین را با تجهیزات پیشرفته تامین خواهد کرد! چندی نگذشت که وزارت خارجه روسیه اعلام کرد که این برداشتن موانع تحویل موشک های S300  صرفا موضوعی حقوقی است و قرار نیست عملا به زودی این موشکها به ایران داده شوند!
و باز هم روسیه -کشور دوست و برادر- یک بار دیگر پایبندی خودش را به تعهدات و وعده های داده شده عملی کرد! البته بعضی مفسرین تحلیل می کنند که همان اعلام خبر تحویل موشکهای پیشرفته به ایران هم، به نیت ضربه زدن به توافق هسته ای ایران صورت گرفت و روسیه همان زمان هم هیچ علاقه ای برای تحویل این موشکها به ایران نداشت.

2- در داخل ایران، بعد از پوشش خبری صدا و سیما از تصادف دو خودروی لوکس متعلق به چهره های سرشناس کشوری و ورزشی موجی از ابراز نظرها در فضای مجازی و حقیقی به راه افتاد که دنباله آن حتی در سخنرانی آیت الله خامنه ای هم ادامه پیدا کرد. یکی از قربانیان این تصادف ها نوه آیت الله ربانی شیرازی، از فعالان مذهبی و پایه گذاران جمهوری اسلامی بود که بدلیل تصادف در خودرویی چندصد میلیون تومانی همراه با دوست دخترش، مورد توجه مضاعف قرار گرفت.
اینکه فرزندان افراد انقلابی که معمولا با شعارهای ضد سرمایه داری و طرفداری ساده زیستی و برابری توده مردم با حاکمان به قدرت رسیده اند، در همان کاخ ها و تجملات گذشته زندگی کنند چندان عجیب نیست (داستان قلعه حیوانات). اما اینکه تفکرات مذهبی و ایدئولوژیک -از عالیترین و رادیکال ترین حالت*- در کمتر از 2 نسل بکل رنگ می بازد، بسیار جالب توجه است!

3- خبر دیگر داخلی آوردن "رونی کلمن" قهرمان پرورش اندام، به ایران و بردن اون به بهشت زهرا و قطعه شهدا و تقدیم گل و قرائت فاتحه خصوصا برای شهیدان حزب الله لبنان بود! این حرکت تنها از زیرکی و نبوغ هوش ایرانی بر می آید که به تنهایی کل ساختار پوشالی مذهبی و ایدئولوژیک حکومت را به سخره گرفت و تقلید مضحکی کرد از آمدن امام شهدا به بهشت زهرا، و به چالش کشیدن الزامات احمقانه مذهبی که حکومت برای دادن مجوز به بخش خصوصی مورد نیاز می داند.
جالب است که در میان تمام شخصیت های ممکن، رونی کلمن برای این مراسم انتخاب شده! که نه شخصیتی سیاسی، نه اندیشمند، نه علمی، و نه حتی سلبریتی و هنرمند است. برای کسانی که با جهان سرمایه داری آشنا هستند بدیهی است که با پرداخت پول مکفی می توان هر شخصیت رسانه ای را به هرکار مضحکی واداشت. پذیرش این واقعیت اما برای جمود فکران مذهبی قابل هضم نیست و تصور می کنند که این نمایشها نشانگر حقانیت آنان است. همانطور که مرحوم هوگوچاوز برای گرفتن وام های بلاعوض به دستبوس آیت الله خامنه ای می رفت و چفیه برگردن می انداخت!

4- همینطور در عرصه پزشکی که معمولا با شایعات فراوان همراه است چندین خبر اشتباهات پزشکی در کنار اعتراض صنف پزشکان به سریال "درحاشیه" مطرح شد، که متاسفانه باعث توقف این سریال طنز شد. طنز ماجرا اینجاست که قریب به اتفاق همین جامعه تحصیلکرده مملکت، از وجود دیکتاتوری و نقد ناپذیری حکومت جمهوری اسلامی شاکی است و تقریبا تحصیلکرده ای نیست که حداقل در دوران دانشجویی خواب جامعه ای آزاد را ندیده باشد! اما در عمل همین تحصیلکردگان که قشر پیشرو و روشنفکر هر جامعه هستند، خود آستین بالا می زنند و آینه کوچک خودنمای معوج -طنزی- را می شکنند که نشان دهند همین دیکتاتوری بی در و پیکر جمهوری اسلامی، بهتر از هر حکومت جایگزینی خواهد بود که به امید این اقشار متوسط و بالای جامعه چشم به تحقق آن داریم!
حقیقتا این معضل عظیم انحصارطلبی و نقد ناپذیری باید مورد توجه جامعه شناسان قرار گیرد، چرا که با این وضعیت، هر صنف و طبقه ای که به مسند قدرت برسد آش همین آش و کاسه همین کاسه خواهد بود. گرچه ممکن است بعضی عنوان کنند که درصد کوچکی از پزشکان معترض به طنز یا نقد بوده اند، اما نباید از یاد برد که ما از میانگین یا قشر عامی جامعه اسم نمی بریم و اندک درصد نخبگان و تحصیلکردگان "دیکتاتور مسلک" خطر بزرگی برای جامعه و فرهنگ عمومی هستند، چرا که نگاه مردم عامی تر به این بظاهر تحصیلکردگان و روشنفکران جامعه است و اثرات آن حکم "گلوله غلتان برفی" دارد.

5- در آخر به سخنان جنجالی روحانی و رحمانی فضلی -وزیر کشور- اشاره می کنم که یکی "وظیفه پلیس را عمل به قانون و نه اسلام" آورده و دیگری جزییات بیشتری از "پولهای کثیف" داده که بعد از دیدار با نمایندگان مجلس اظهارات خودش را پس گرفته و سایر حواشی که در خبرها هست.
به نظر می رسد که دولت روحانی تاکتیک حمله و عقب نشینی احتمالا به هدف سرگرم نگه داشتن و تهدید مخالفانش را درپیش گرفته است. در این روش دولت ادعای نسبتا واقعی و برضد مخالفانش را مطرح میکند و با فشار آنان عقب نشینی می کند. مثال واضح آن، توصیف فساد سپاه پاسداران به عنوان "نهادی که پول و رسانه و اسلحه دارد" بود که با فشار سپاه او عنوان کرد که منظورش "سپاه" نبوده است!
این روش حمله که تابحال توسط جمهوری اسلامی برضد اپوزیسیون خارج ازکشور و مخالفان سیاسی اش استفاده می شد، به این شکل است که خبر اول مثل بمب در رسانه ها صدا می کند و گستردگی و عمق زیادی در ذهن مخاطبان دارد، اما خبر دوم و تکذیبیه نه تنها به گوش بسیاری نمی رسد که تقریبا همه متوجه می شوند که تحت تاثیر فشارهای سیاسی صادر شده است.
این سیستم حمله، خبررسانی رسانه های مخالف را مشغول به انتشار اخبار ضد و نقیض می کند و تفریبا از کار می اندازد.

به نظر می رسد که دولت روحانی علیرغم جایگاه بسیار شکننده تر نسبت به دولت خاتمی، از حملات فلج کننده به دولت اصلاحات درس گرفته است و بجای موضع تدافعی و سیبل حملات تندروان قرار گرفتن، تصمیم دارد که حمله کننده باشد حتی اگر به قیمت تکذیب و انکار -و انگ بیخاصیتی- تمام شود. حداقل تا پایان سال و انتخابات مجلس باید منتظر این تاکتیک سیاسی دولت برعلیه مخالفان و حمله به اردوگاه اصولگرایان باشیم. همزمان که عرصه ابراز بیان، برای فعالان سیاسی و اجتماعی بازتر می شود.

پی نوشت:
1- در شیوه حمله خبری علیه مخالفان حکومت، عمده خبرها بصورت کذب مطرح می شود که باعث از بین بردن اعتماد مردم به فعالان شود. سبک ثابت این شیوه حمله خبری معمولا اعلام روابط غیر اخلاقی یا فساد مخالفین است، از مجریان BBC فارسی گرفته تا مسیح علی نژاد و محمد نوری زاد و سایر فعالان سیاسی موثر که برضد جمهوری اسلامی و ایدئولوژی های حکومتی فعالیت می کنند. (نقطه اشتراک آنها نه نابودی جمهوری اسلامی که جدا کردن نهاد دین از حکومت -سکولاریسم- است)
2-* آیت الله ربانی شیرازی از معتقدین به فعالیت سازمان یافته مذهبی همراه با خشونت و استفاده از اسلحه -سبک شیعی داعش- بوده، مخالف شدید فرقه بهایی است و صدور فتاوای قتل رهبران بهایی در سالهای قبل از انقلاب را در کارنامه دارد. جالب است که او مانند نواده خود در حادثه رانندگی کشته می شود.
3- عکس بالا نوه های خامنه ای در حال بازی در نماز عید فطر

بهبود زودهنگام اوضاع بعد از اعلام خبر توافق

گرچه دود توافق هسته ای از هفته ها قبل از اعلام دیده می شد، اما چنین اتفاق هایی تا اعلام رسمی نشوند در باور هیچ کس نمی گنجند و منطبق بر همین باور پذیری سخت است که اعلام مواضع افراد، گروه ها و کشورها نسبت به آن قبل و بعد از توافق متفاوت بوده وجالب است.

شاید هنوز برای اعلام نظر در رابطه با نتایج اعلام توافق هسته ای زود باشد اما کم کم همگی شاهد ثمرات رسیدن به توافق هستیم که باید مورد توجه قرار گیرد.
بجز آثار روانی داخلی اعلام خبر به نتیجه رسیدن مذاکرات یک ساله، که همراه با شادی آشکار مردم در گفتگوها و حتی خیابانهای شهرها بود، همانطور که پیش بینی می شد بازار و اقتصاد هم به آن واکنش نشان داد و کاهش نرخ دلار و بهبود شاخص های بورس را به همراه داشت. اما آثار چنین تغیر خط مشی تنها به نتایج مستقیم مذاکرات محدود نمی شود و سلسله تغیر واکنش هایی بدنبال داشته که وقوع آنها در چنین مدت زمان کوتاهی بسیار بعید می نماید و باعث خوشحالی مضاعف است. اعلام خبر حضور خانواده ها -بخوانید زنان- در ورزشگاه ها که با اندکی فراز و نشیب مشخص شد که در حال اجرایی شدن در سال جاری است از دیگر تفاوت های رفتاری حکومت نسبت به حقوق مدنی شهروندان است. (نتیجه تلاشی که از پوشش خبری محجور ماند)
همینطور عدم موضع گیری -حداقل بلافاصله- آیت الله خامنه ای در چنین اتفاق مهمی نشانه بسیار مبارکی است، چرا که هرکس که با روند 25 ساله رهبری آشنا باشد متوجه می شود که دنیای رهبر به دو قسمت "دوست" و "دشمن" تقسیم شده است و اتفاقات یا باید با شعارهای دشمن شکن محکوم شود و یا نشانه ای از شکست دشمن است! ایجاد چنین حدوسطی از مواضع -که دشمن بر له یا علیه ما نباشد- تقریبا بی سابقه است. این عدم مداخله در رابطه با رهبری که در جزیی ترین امور مملکتی و سیاست، از شیوه تدریس در دانشگاه ها تا تعرفه واردات خودرو ابراز نظر می کند جای خوشوقتی دارد.
خرده اتفاقات دیگر مانند پخش زنده سخنرانی رییس جمهور امریکا از تلویزیون دولتی ایران، هماهنگی میان رادیو و تلویزیون و دولت روحانی زیر نظر آیت الله خامنه ای و حتی تاکید دوباره وزیر فرهنگ و ارشاد بر ارتباط میان کنسرت ها و نشاط در جامعه هم در نوع خود جالب توجه است.

این واکنش های مثبت به داخل هم محدود نمانده و هم نخست وزیر ترکیه علیرغم واکنشهای علیه ترکیه تصمیم دارد که این سفر را انجام دهد و با روحانی و خامنه ای دیدار کند و هم پادشاهی عربستان در اتفاقی غیرمنتظره از توافق لوزان استقبال کرده و آن را رویدادی مثبت برای امنیت دولتهای عربی و منطقه تلقی کرده است.

حقیقتا مشاهده چنین واکنش هایی در این زمان کوتاه قابل پیش بینی نبود و طلیعه از بهبود شرایط زندگی در کشور است. گرچه طبیعی است که تا قبل از تنظیم قرارداد نهایی مخالفان توافق حداکثر فشار ممکنه را به تیم های مذاکره کننده وارد کنند تا حتی اگر نتوانند توافق را به هم بزنند حداقل در مفاد نهایی بتوانند امتیازی به نفع خودشان بگیرند. خصوصا لابی های صهیونیستی که هیچ شانس بردی برای خودشان از به رسمیت شناختن توافق متصور نیستند و همچنان رویه داشتن دشمن را برای منافعشان ضروری می دانند.
این توافق از نادر مواردیست که حکومت -حتی تحت فشار خارجی- مواضعش را به سمت خواست عمومی و عقلانیت تغیر داده است.

بدیهی است که فشارهای خارجی با پایبندی حکومت به مفاد توافق نامه بزودی برداشته خواهند شد اما این واقعه نشان می دهد که هیچ حکومتی عقب نشینی ناپذیر نیست و با اندکی درایت و هوشمندی تحولخواهان داخلی نیز می توانند برای رسیدن به خواسته هایشان تلاش کنند به شرطی که واقعیات را بپذیرند و نه از آرمانها که از قدم به قدم از واقعیات شروع کنند. همانطور که غرب درمذاکرات اخیر بالاخره حدی از غنی سازی -که غیرقابل پذیرش بود- را پذیرفت.
علاوه براینکه توافق هسته ای از چندین جنبه روند رسیدن به حقوق فردی و اجتماعی را ساده تر کرد. اول اینکه ترس حاکمیت را از عقب نشینی از مواضع ریخته و قرار نیست که عقب نشینی از مواضع صرفا به براندازی حکومت منجر شود. دوم آنکه با آغاز دوباره ارتباط با جهان، هم فعالین مدنی و هم مردم راحت تر می توانند الگوگیری و فعالیت کنند، خصوصا که فضای ضدیت با غرب هم به دلیل سابق کمتر است. سوم، بهبود وضع معیشتی مردم در نهایت به پافشاری آنها برای رسیدن به نیازهای اجتماعی شان منجر خواهد شد؛ که بهبود معیشت مردم ارتباط مستقیمی با رفع تحریم ها و بازشدن بازار و سرمایه گذاری ایران به روی دنیا دارد. به این لیست می توان ده ها مورد دیگر از منافع توافق را تنها بر حقوق اجتماعی مردم نام برد که البته نیاز به پشتکار، هماهنگی و هوشمندی تشکل ها و فعالان اجتماعی دارد.

پی نوشت:
1- موارد ذکر شده تنها قسمت اعلام عمومی شده اتفاقات و تفاهمات است و قطعا در پشت پرده سیاست و اقتصاد نیز تحرکاتی در همین راستا وجود خواهد داشت که موجب امتنان خواهد بود.
2- در سطح خیابانی هم مهار کفن پوشان و خودجوشان در عدم مخالفت با نتایج لوزان را نوعی مهار و طلیعه اضمحلال این گروه ها می دانم. بدیهی است که ماهیت این گروه ها در فعالیت یا به عبارت دیگر مخالفتشان نهفته و اگر -تا مدتی- موضوعی برای مخالفت -دشمن- نباشد بزودی هم از نظر سازمانی و هم از نظر اعتقادی سست خواهند شد.

منتقدین بالفطره!

با اعلام خبر به نتیجه رسیدن مذاکرات هسته ای و ابراز شادمانی بخشی از مردم ایران،عده ای از مخالفان و منتقدان رژیم جمهوری اسلامی شروع به بهانه گیری هایی کردند که در نوع خود بی سابقه و ارزشمند جهت مطالعه وضعیت ایشان است. مطمئنا بسیاری از ایشان نه مواجب بگیر جمهوری اسلامی هستند و نه از حضور تحریم ها منتفع می شوند، اما جالب است که از شنیدن خبر برداشته شدن تحریم ها ناراحت شده اند!
گویی که تحریم ها لقمه نانی از سفره رهبر برداشته یا روند اختناق و فلاکت مردم را کند کرده است، که فردا با برداشته شدن آنها رهبر فربه تر و مردم فقیرتر شوند.
این گروه که عمدتا دور از گود زندگی مردم، استدلال هایی برای دغدغه های بی محتوایشان می آورند که بعضی در نوع خود بسیار مضحک است. عده ای -مانند دلواپسان داخلی- از دست رفتن حقوق هسته ای ملت را بهانه مخالفت با توافق هسته ای می کنند انگار که در صورت محدود نشدن برنامه هسته ای، دکمه بمب اتمی ساخته شده در اختیار این اپوزیسیون قرار می گرفت و قرار بود آن را بر سر بیت رهبری بکوبند! و عده ای دیگر طوری برخورد می کنند که فکر می کنی آنها بودند که تحریم ها را وضع کرده اند و حالا جمهوری اسلامی -که دستشان نمی رسد پس مردم خوشحال- باید پاسخگوی هزینه های تلف شده در این سالهای تحریم باشند! (مگر تا بحال جمهوری اسلامی دولتی پاسخگو بوده است؟!)

بعض دیگر بطور خلاصه ناراحتند که چرا مردم شادند! برای این گروه اساسا فرقی نداشت که توافقی صورت بگیرد یا خیر، مواضعشان همین ابراز نگرانی و ناراحتی بود، اگر توافق نمی شد مرثیه اتلاف منابع و احیانا حکومت خودکامه می سرودند و حالا که توافق شده ناله فرصت های از دست رفته، قرارداد لوزان چای و به زعم خودشان تلاش برای پاسخگو بودن حکومت سر می دهند.

این عده در حالی که از ماهها تا هفته قبل از توافق از "سرکشیدن جام زهر" به عنوان پیروزی استراتژیک و شکست جمهوری اسلامی نام می بردند، با اعلام خبر توافق هسته ای طوری مواضعشان به یکباره عوض شده که از شریعتمداری کیهان و نتانیاهو نخست وزیر، افراطی تر مخالف هرگونه توافق و رفع تحریم ها هستند!
نگاهی عمیق تر به این ورژن اپوزیسیون نشان می دهد که آنها صرفا دغدغه هایی دارند بدون هیچ راه -دردسترس-حل آن و مخالفت را نه از جهت بهبود اوضاع که بدلیل آنکه منتقد هستند انجام می دهند. این افراد کلا مخالف هر دستاوردی چه درجهت منافع مردم و چه در خلاف آن هستند. چرا که -طبیعتا- آن دستاوردها کل مشکلات را به یکباره حل نمی کند و ایشان یا راه حل جادویی -خیالی- حل تمامی مشکلات بطور یکشبه را قبول دارند، یا هر عاملی که سبب شود نارضایتی مردم نسبت به شرایط کاهش یابد را "خیانت به آرمانها" و موجب بقای جمهوری اسلامی دانسته و مردود می دانند. انگار که حکومت بدیل آرمانشهری شان در پشت مرزهای کشور ایستاده و فقط منتظر سرنگونی جمهوری اسلامی است یا اساسا پیشگو هستند و از تاریخ سقوط جمهوری اسلامی خبر دارند که اتفاقات را بر اساس تغیر تاریخ سرنگونی نظام دسته بندی میکنند. بدون توجه به اینکه تا آن تاریخ فرضی دور 70 میلیون ایرانی امروز هم حق زندگی دارند.

توضیح بیشتر در مورد این "جاماندگان نگران اجتماع" اطاله کلام است و تنها از باب نگرانی قابل ذکر است که این منتقدین آرمانگرا در هرحکومتی خراشنده روح و روان مردم هستند و با افزایش آزادی بیان حضور آنها می تواند تنها سنگ انداز برداشتن هر قدم مثبت باشد، چرا که ما همیشه در شرایط واقعی زندگی می کنیم با انبوهی از کمبودها و مشکلات؛ و در هرقدمی تنها دست گذاشتن بر مشکلات آن هم بدون داشتن راه حل بیش از آنکه پیش برنده باشد، مانع راه است. (به همین دلیل ایشان -ناخودآگاه- مانع محکمی بر دستیابی به حق آزادی بیان هستند)
شخصا مانع دیدن آرمانها و قدم برداشتن به سمت ایده آلها نیستم و اتفاقا از آن استقبال می کنم اما برای رسیدن به هر هدفی باید گام به گام حرکت کرد، از اشتباهات درس گرفت تکرار نکرد و نقاط مثبت را هم دید و حداقل خوشحال شد!

به این دوستان دلواپس جدید که تمام هم و غمشان را بر نشان دادن زشتی ها و کاستی ها و کمبودها گذاشته اند توصیه می کنم که یکبار دیگر بطور بی طرفانه به حوادث نگاه کنند و بجای ماندن و تکرار ناکامی های گذشته، تلاش کنند که از آن اتفاقات درس بگیرند و با حرکت رو به جلو قدمی به سمت همان آرمانشهر رویایی شان بردارند.
همینطور لازم به ذکر است که شرایط واقعی هیچ ارتباطی به بایدها  و نبایدهای ذهنی ندارد و طرح آمال بدون آنکه هیچ نشانه واقعی از ظهور آن در جهان واقعی وجود داشته باشد ارزش بررسی ندارد. یا حداقل این دوستان که میان آرزوهای خودشان عوطه می خورند تا زمان رسیدن به شواهدی مبنی بر مواضع جدیدشان سکوت کنند.

آرزوی زندگی شاد و همراه با آرامش برای تمامی ایرانیان در کشور ایران دارم و امیدوارم روزی را شاهد باشیم که بدون پیش داوری و باذهنی باز بتوان اتفاقات را تحلیل کرد. کینه ها و عقده ها جای خود را به دوستی و همبستگی بدهند و تفاوت های فکری مانعی جهت دیدن اشتباه حقایق نباشد؛ این تفاوت ها تنها در حوزه نظری و کلامی و علمی ارزشمند هستند.
به امید روزی که  دیدن لبخند بر لب دیگر هموطنان موجب شادی یکایک ما شود و عامل آن باشیم.

تفاهم هسته ای، گام کلیدی به سمت آینده ای روشن

تبریک به مردم ایران که بالاخره گفتگوهای هسته ای به نتیجه رسید و ایران و قدرتهای جهان توانستند بر مسیری تفاهم کنند که از یک طرف فشارهای اقتصادی بر مردم ایران رفع شود و از طرف دیگر خیال جهان از ماجراجویی های آیت الله خامنه ای و حکومت راحت باشد.
خوشبختانه این تصمیم آنقدر تحت فشار برای آیت الله خامنه ای و حکومت گرفته شده که دیگر بعید است هوس فریب جهان و ادامه مخفیانه برنامه هسته ای به سرشان بزند، خصوصا که این بار تعهداتی از ایران گرفته اند که تنها لازم است ذره ای تخلف اثبات شود تا سیل ویرانگر تحریم و حمله برق آسا و.. به ایران گسیل شود بدون نگرانی از نظر متحدان یا افکار عمومی جهان.

تقریبا عمده مشکل "مذاکرات هسته ای" و نهایت چانه زنی ها و امتیازگیری های دو طرف حل شده و فقط می ماند نوشتن قراردادی که جامع و مانع باشد برای هر دو طرف. اگر ایران در این 3 ماه آتی -تا زمان نوشتن و امضای قرارداد نهایی- به قول و قرارهایش عمل کند و آتویی به دست طرف غربی ندهد، بعید است که دیگر کسی -اعم از کنگره یا اسراییل- بتواند در این مسیر سنگ اندازی کنند و مشکل ساز شوند. گرچه هنوز احتمال ضعیفی هست که بعضی بخواهند در متن نگارش شده نهایی شیطنتی بکنند، اما اولا هوشیاری طرف ایرانی است که جلوگیری خواهد کرد در تغیرات حقوق هسته ای و ثانیا اصل "برداشتن تحریم ها" موضوع مهم برای ملت ایران خواهد بود که قابل دستکاری نیست.

قطعا هفته پیش رو سال جدیدی برای مردم و دولت ایران آغاز خواهد شد و دولت می تواند از اکنون بر سرمایه های آزاد شده در نتیجه لغو تحریم ها برنامه ریزی کند و احتمالا در این سه ماهه پیش رو که دست آیت الله خامنه ای و اعوان و انصارش محدود، و در زیر ذره بین و راستی آزمایی -نه فقط هسته ای و در منطقه- هستند، فرصتی فراهم می شود برای بخش اقتصاد و نفت ایران که از زیر تحریم ها کمر راست کند و با دعوت از شرکت های خارجی و سرمایه گذاری در طرح های نفت و گاز عقب مانده ظرفیت های بلااستفاده را بالفعل کنند.
از سوی دیگر طبیعتا بازار و مردم هم به این چشم انداز رفع تحریم ها واکنش نشان خواهند داد و طبق معادلات باید انتظار کاهش نرخ دلار و طلا و همینطور افزایش قیمت مسکن و سهام که نشانه های رونق گرفتن اقتصاد است را شاهد باشیم.
البته شدت این نوسانات کاملا بستگی به موضع گیری های مقامات ایران از جمله آیت الله خامنه ای خواهد داشت و هرچه آیت الله مواضع آرامتری بگیرد این تغیرات میتواند شدید تر شود و در مدت طولانی تری ادامه یابد.
گرچه زود است که تاثیر رفع تحریم ها بر شاخص های اقتصادی مانند درآمد ناخالص و تورم و اشتغال و غیره تاثیر بگذارد اما در سالهای آینده در صورت هماهنگی نهادهای زیر نظر آیت الله خامنه ای با دولت روحانی -خصوصا مجلس- می توان انتظار داشت که بهبود چشمگیری در وضع معیشت ایرانیان ایجاد شود.

این عقب نشینی هسته ای نظام البته می تواند مقدمه ای از عقب نشینی های دیگر حکومت از زندگی خصوصی و فشارهای اجتماعی بر مردم باشد. خصوصا که همزمان با این اعلام نتایج، حرکت بی سابقه ای برای آزاد سازی "حضور زنان در ورزشگاهها" در بازی دوستانه فوتبال ایران و سوئد انجام شد، گرچه خبر این اتفاق در هیاهو و شادی ناشی از اعلام تفاهم هسته ای گم شد اما این حرکت در نوع خود سطح بالایی از هماهنگی و انگیزه مضاعف ایرانیان خارج و داخل کشور را نشان می دهد.

بهبود شرایط زندگی و حقوق بشر با ایجاد ارتباطات بهتر میان ایران و جهان می تواند بسیار بهبود یابد چرا که اولا ایرانیان بسیاری در سالهای اخیر به خارج از کشور مهاجرت کرده اند که پتانسیل و ارتباطات بالایی برای فعالیت های اجتماعی دارند، ثانیا در این سالها شبکه های اجتماعی -مجازی- به شکل بی سابقه ای در میان مردم رواج پیدا کرده و همینطور با تلاش دولت روحانی دسترسی به آنها ساده تر صورت می گیرد، ثالثا مردم و بخصوص جوانان تجربیات بیشتری از روشهای مبارزه با تبعیض های اجتماعی و رسیدن به آزادی های مدنی را کسب کرده اند که همه اینها در کنار تساهل دولت در ایجاد فضای بهتر زندگی و محدود کردن متحجران و افراطیون می تواند نوید دهنده شرایط بهتر ناشی از برداشته شدن موانع ارتباط با غرب باشد.

در سیاست های منطقه ای، هم شرایط اقتصادی و هم شرایط سیاسی منطقه در حال حاضر اجازه بلندپروازی های زیادی به نظام ایران نمی دهد. رژیم ایران و آیت الله خامنه ای ناچار است بدنبال "توافق هسته ای" از نقش سابق خود -ابرقدرتی کوچک- در منطقه دست بکشد و بجای یک پای ثابت درگیری، بیشتر نقش برادر بزرگتر و حکم میان گروه های تندرو -حتی طرفدارش را ایفا کند، چرا که هم از نظر فکری و ایدئولوژیک نرسیدن به بمب اتم و اجبار به توافق با "شیطان بزرگ" از اعتبار ضد امپریالیستی اش -بخصوص در میان هوادارانش در کشورهای منطقه- کاسته است و هم تبلیغات سنگینی از سوی رقیبان مبنی بر دخالت و استثمار ملتها در منطقه به او تحمیل می شود، که باعث شده مردم تمامی کشورهای ثالث مانند عراق و سوریه و یمن نسبت به هرگونه کمک نظامی و مالی ایران حساس شوند.
البته بازهم نباید از روند معتدل دولت روحانی در سیاست خارجی و تلاش برای نشان دادن چهره معقولی از حکومت ایران که اجبارا این نقش حکم و خنثی را به نظام -اسم دیگر آیت الله خامنه ای!- تحمیل می شود غافل شد. همینطور قابل پیش بینی خواهد بود که پروژه بعدی تیم سیاست خارجی دولت روحانی بهبود روابط ایران با همسایگان، با محوریت دولت های حاشیه خلیج فارس و پادشاه جدید عربستان است.

بطور خلاصه آنکه این توافق هسته ای، گرچه در ظاهر محدود به بسته شدن مراکز غنی سازی و برداشته شدن موانع فروش نفت است. اما در سطحی بالاتر به معنای برتری اعتدال و تسامح به جای افراط گرایی و خشونت است. این مساله در چرخش توازن قوا در داخل به نفع دولت روحانی و اصلاح طلبان بروز پیدا می کند و این به نفع مردم ایران و پیشروی بدون بازگشت جامعه مدنی خواهد بود. سایر اتفاقات سیاسی مانند انتخابات آخر سال مجلس نیز بی تاثیر از این حرکت آغازین سال نخواهند بود.

پی نوشت:
1- این دستاورد سیاسی می تواند نقطه آغازی بر همبستگی ملی میان مردم و حاکمیت باشد، به شرطی که حکومت از فرصت بدست آمده به بهترین نحو استفاده کند و به این بهانه از مقابله با مردم دست بردارد.
2- مطالب بالا بصورت تیتروار و سرفصل گونه عنوان شد و در فرصت های آینده دقیقتر و با جزییات بیشتر به آنها پرداخته می شود.

محبوبیت دردسرساز خاتمی!


این مطلب ترکیبی از تحلیل 4 سال پیش و الصاق آن به شرایط امروز شیخ "محمد خاتمی" است. بدلیل پر رنگ شدن خبر ممنوعیت رسانه ای و همینطور خبر فوت خواهر ایشان.
ابتدا خلاصه ای از مطلب سالیان پیش:

جادوی خاتمی 
یادم هست قبل ترها که گاه مطالبی می نوشتم، در میان مطالب سیاسی، زمانی که در مورد سید محمد خاتمی مطلبی منتشر می کردم، استقبال خوانندگان از آن بسیار بیشتر از سایر مطالب بود. من اسمش را میگذارم "جادوی خاتمی".
به نظر می رسد که بیشتر این محبوبیت بخاطر وجه خوب و معتدل با گرایش به خاکشیر مزاجی ایشان باشد. یادمان هست که در سالهای ریاست جمهوری، سید محمد خاتمی معمولا بشاش و آرام ظاهر می شد و به همین دلیل، در خاطره اکثر ما چهره ای خندان دارد و صحبت های شیرین و سخنوری هایش از یاد مستمعین نخواهد رفت.
بعد از گذشت سالها از دوره ریاست جمهوری او، هنوز هم بنوعی نگاه عامه به حرکات و سخنان خاتمی است.به جرات می توان گفت که خاتمی تنها مسئول معزول است که همچنان مورد توجه اقشار جامعه، خصوصا نخبگان است. کوچکترین حرف نامطبوع او را به باد انتقاد می گیرند و نسبت به آن واکنش سریع و شدید نشان می دهند.به عبارت دیگر می توان او را همچنان ناخدای کشتی اصلاح طلبی ایران نامید. گرچه که امروزه دیگر چیزی از بدنه و خدمه این کشتی باقی نمانده و اکثر آنها یا خانه نشین یا زندان یا به خارج رانده شده اند، اما خاتمی همچنان در صدر تنها "حزب موثر غیرحکومتی" قرار دارد و نماینده آن است.به دلیل همین اقبال مردمی است که حکومت نیز موثر به او نگاه کرده و به عنوان وزنه سیاسی- اجتماعی سعی در معامله با او دارد. 
راز  "جادوی خاتمی" همین بی خاصیتی و هم رنگی با هر گروه و مرام و مسلک است.
از همان روزی که با شعار آزادی به میدان آمد و مردم او را انتخاب کردند همین احساس تله پاتی عمومی شکل گرفت و خصوصا قشر تحصیل کرده بیشتر اطراف او را گرفتند و بعد از برد انتخاباتی احساس برد می کردند (بگذریم از تفاوت برداشتهایی که مردم از "آزادی" مورد نظر خاتمی داشتند)،  در دنباله او همچنان همان خاتمی بود با همان خصوصیات، اما سطح توقع جامعه و نخبگان بالاتر رفته بود و به او انتقاد می کردند تا امروز که همچنان بسیاری او را مسئول فرصت های از دست رفته آن دوران می دانند.هنوز هم هیچ کس به این نکته توجه نکرده است که رمز محبوبیت او همین "بی خاصیتی" است، اگر خاتمی دارای "مواضعی محکم" و "جدیت در کار" بود هیچگاه به این اندازه محبوب نمی شد.
این اخلاق ما ایرانی هاست که از اشخاص بی خاصیت و بی نظر بیشتر خوشمان می آید زیرا بدلیل خود رایی و منیّت ذاتی مان، احساس می کنیم که آنها مطیع نظر ما هستند. -همه ما در زندگی شخصی نیز معمولا این افراد را دیده ایم و احتمالا با آنها دوست هستیم!
نکته ای را که نباید از یاد برد آن است که، یک جامعه و حتی حکومت به هردوی این اخلاقیات نیاز دارد، زمانی میانه روی و اعتدال جهت کسب وجه لازم است و زمانی جدیت و پشتکار برای به سرانجام رساندن اهداف.و با توجه به همین نکته، نمی توان از رابطه خوب مردم و دولت و همچنین بهبود روابط خارجی ایران در زمان ریاست جمهوری خاتمی -که در تمام دوره جمهوری اسلامی بی سابقه بود- غافل شد.
اعتقاد دارم که در ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، روحیه خاتمی بیش از آنکه مناسب رییس دولت باشد، مناسب جایگاه رهبری نظام است.

 محبوبیت خاتمی، عمدتا به علت تساهل و تسامح ناشی از "انفعال" او ایجاد شده است و منطقا نباید هیچ خطری را متوجه حکومت بکند، اما رمز کار درهمین "محبوبیت" او نهفته است. محمد خاتمی هر روزی که در دایره انتخاب مردم قرار بگیرد، پتانسیل بالای برگزیده شدن دارد. و ممنوع التصویر و خبر کردن او تلاشی سفیهانه تنها جهت کمرنگ کردن این اعتبار است. چرا که حدود 10 سال از کنار رفتن او از قدرت می گذرد و این محبوبیت امروز نه از طریق رسانه که بدلیل خاصیت ذاتی خاتمی وجود دارد به همین دلیل با "بایکوت رسانه ای" از بین نخواهد رفت.

علاوه بر مطالب فوق باید اضافه کرد که "نظام جمهوری اسلامی" مانند سایر حکومت های دیکتاتوری، بجز شخص اول مملکت، تحمل محبوبیت اشخاص زنده دیگر را ندارد، حتی اگر این افراد به بی خاصیتی "محمد خاتمی" باشند!
در جمهوری اسلامی این نگاه بیشتر ناشی از حسادت شخصی و گروهی آیت الله خامنه ای و اطرافیان او نسبت به تمامی "آلترناتیوهای قدرت" کمابیش وجود دارد. چه آن فرد از جنس آیت الله منتظری -سابقون انقلاب و معمار ولایت فقیه- باشد، چه همکار، دوست و فامیل دور مانند میرحسین موسوی و چه حتی از چاکران آستان مانند محمد خاتمی، هیچکدام تحمل نمی شوند و همه بسته به خطرشان برای قدرت، در لای نَمَد گذاشته می شوند تا عمرشان به سر رسد.

پی نوشت:
1- حمله اخیر رسانه ای به محمد خاتمی حتی اگر بدستور بیت رهبری نباشد، قطعا بدون چراغ سبز ایشان نیست. آیت الله خامنه ای هنوز خاطرات ناخوشایندی از دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی در ذهن دارد، خصوصا که بعد از آن 8 سال تحمیلی، رییس جمهور محبوبش بر سرکار آمد و یگانگی قدرت ایشان به کمال رسید.
2- معمولا این حملات به خاتمی بصورت تناوبی، نزدیک به هر انتخابات شدت می گیرد، تا علاوه بر شخص او سایر اصلاح طلبان نیز عبرت بگیرند! این بار اما بدلیل حضور دولت روحانی این حملات زودتر آغاز شده چرا که در شرایط جدید جای پای مناسبی در اختیار اصلاح طلبان برای حضور دوباره در قدرت بوجود آمده که خطر آن بدرست توسط اصولگرایان استشمام می شود. (مطلب قبل -جادوی خاتمی- مربوط به جنجال انتخابات قبلی مجلس نهم است)

نشانه هایی از ارتقای فرهنگ

به دور از حاشیه ها، تیم ملی ایران موفق شد نمایش خوبی از بازی منطقی را اجرا کند و علیرغم باخت، تسلط بازیکنان به روحیه و بازی قابل ستودن بود.
در مطلب قبلی به مزایای حضور تیم ملی ایران در بازی های خارجی و همینطور حضور گسترده ایرانیان خارج از کشور و منفعت ایشان بر فرهنگ مردم اشاره شد. در ادامه باید به دو رویداد مثبت و قابل تامل اجتماعی اشاره کرد:

اول تغیر فرهنگ در خود تیم ملی است. کسانی که با فضای ورزش فوتبال آشنایی داشته اند می دانند که علاوه بر میحطی مردانه و مملو از توهین های جنسیتی، منیّت ها و مشکلات فرهنگی دیگر، تیم ملی همیشه درگیر حاشیه ها و بازیکنانی بوده که به پشتوانه شهرتشان، خود را مجاز به بیان و انجام هرگونه رفتاری می دانستند اعم از تحقیر و توهین به سرمربی، قهر از اردوی آمادگی، به هم زدن تمرکز تیم و حتی ارائه بازی ضعیف وغیره.
اما به نظر می رسد که این مشکلات بتدریج با حضور سرمربی خارجی و همینطور ورود بازیکنانی که در باشگاه های خارج از ایران آموزش دیده اند به تیم ملی، عوض شده است. و تیم ایران دیگر درگیر اسم ها و خرده رفتارهای ناشایست و حساب نشده بازیکنان نیست. امروز تیم ملی ایران یکپارچه و متحد عمل می کند، "من" ها تبدیل به "ما" شده اند و هرکس نقش خودش را به بهترین نحو انجام می دهد. خلاصه آنکه امروز در سایه بازیکنانی کم ادعا و کم حاشیه، نام "تیم ملی ایران" درخشش دارد، در حالی که در هیچ دوره ای از فوتبال ایران تیم ملی اینطور یکدست و منسجم، -فراتر از نامها- نبوده است.

دوم، چندی قبل خبری منتشر شد مبنی بر امتناع پزشکان از انجام عمل قصاص، و کور و کر کردن یک مجرم با عمل جراحی. این فرد که متهم به اسید پاشی است، چندین سال قبل باعث آسیب به فرد دیگری -داوود روشنایی- شده که بینایی و شنوایی یک سمت صورتش را از دست داده است. بنا به قوانین اسلامی و طبق قانون منسوخ قصاص "چشم در مقابل چشم" دادگاه او را به از دست دادن اعضای مشابهش محکوم کرده، اما پزشکان از ایجاد عمدی این معلولیت سر باز زده اند.
این اتفاق بسیار جای مسرت است که تحصیلکردگان قدمی به پیش نهاده اند برای برطرف کردن مشکلات از جامعه و آسیب های فرهنگی-اجتماعی ناشی از آن. چرا که قصاص نه مشکلی از قربانی حل می کند و نه دلیلی بوده جهت کاهش جرم و جنایت در جامعه. قصاص نه تنها عامل جلوگیری از جرم نیست، که باعث می شود افراد دیگری دچار آسیب های مضاعف شوند. اجرای قصاص چه به شکل معلول کردن یا اعدام، هیچ کمکی به بهتر شدن وضعیت مجرم یا حتی خانواده مجرمین متهم به اعدام نمی کند. چه بسا آنان را دچار چرخه دیگری از فقر، جرم و مجازات قصاص کند.
حتی مشخص شده که حکم قصاص، علیرغم ظاهر تلافی جویانه، باعث آسیب های روحی متعددی به خانواده قربانی که اختیار مرگ و زندگی یا معلولیت فرد مجرم را دارند زده است. (چه کسانی که حکم قصاص داده اند و چه کسانی که عفو کرده اند مانند آمنه بهرامی)

 بطور قطع چنین اتفاقهایی می توانند در احکام صادره بعدی توسط قضات موثر باشد و قدمی باشد جهت فشار بر قوه قضاییه در اصلاح نگاه به مجرم و احکام صادره.

اعتقاد داشته و دارم که تنها راه نجات جامعه ایران از رذالت ها و مشکلات فرهنگی تداخل و مواجهه آن با "فرهنگ جهانی" است. موارد بالا تنها نمونه هایی از برخورد اقشار خاص با فرهنگ جهانی است که بتدریج موجب اصلاح شده است.
هیچ دیکتاتوری نمی تواند به جامعه ای که فاقد مشکلات فرهنگی، و به ارزشهای انسانی پایبند باشد، حکمرانی کند. خودخواهی، دروغ، چاپلوسی، قصاص، نفرت و.. از ملزومات یک حکومت خودکامه است. اگر خودخواهی ها از میان برود، نفرت ها آب شود و تملق یک ضد ارزش محسوب شود، خواه ناخواه حکومت جهت بقا، مجبور به اصلاح رفتار خواهد شد، -حتی اگر عوض نشود-.
از طرف دیگر اگر مشکلات فرهنگی حل نشود هر شکلی از حکومت بر سر کار بیاید -فارغ از نام-، بزودی تبدیل به دیکتاتوری ستمگر خواهد شد، چرا که خواه ناخواه جامعه آن را به آن سو می راند.

پی نوشت:
1- نکته جالب اینجاست که میان "قصاص" و "عفو" هیچ حد وسطی وجود ندارد! و قربانی یا خانواده او از نظر قانون اسلامی هیچ اختیاری مبنی بر درخواست مجازاتی کمتر ندارند. به عبارت دیگر مثلا یک قاتل، یا باید اعدام شود یا آنکه آزادانه در جامعه گردش کند!
2- حتی حملات فیسبوکی هواداران فوتبال به پیج داور مسابقه ایران- عراق هم نسبت به اتفاقات مشابه در جام جهانی بهبود چشمگیری دارد!

چرا تبدیل به کره شمالی نمی شویم! (به بهانه پیروزی تیم ملی فوتبال)

یک- پس از جنگ دو کره و بسته شدن مرز کره شمالی با جهان بتدریج مردم آن سرزمین ارتباط خودشان را با دنیا از دست دادند و بینش و تفکر اکثریت مردم به رسانه های داخلی و دستگاه تبلیغات حکومت محدود شد. دیگر کسی به خارج از کشور نرفت و کسانی هم که رفتند دیگر بازنگشتند یا بعد از بازگشت اعدام شدند. جامعه تبدیل به یک زندان بزرگ شد که تنها حلقه کوچکی از حاکمیت در رفاه زندگی می کنند و از اوضاع جهان باخبرند و برای اکثریت جامعه اخبار را فیلتر می کنند و تصمیم می گیرند.

بدلیل ماهیت استبدادی، خواسته یا ناخواسته این وضع در جمهوری اسلامی هم "آرمان شهر حاکمان" است. حاکمیت تلاش دارد که با در دست داشتن انحصار رسانه و آموزش و استفاده از باورهای مذهبی مردم، جهت فکر و نظر آنها را تغیر دهد و جامعه ای یکدست و مطابق نظر خود بسازد. اما دوعامل باعث شده که طرح یکسان سازی نتواند به هدفش برسد: عامل اول موقعیت جغرافیایی و وجود مرزهای مشترک بسیار با کشورهای دیگر و دوم فراگیر شدن سیستم های اطلاع رسانی جایگزین مانند اینترنت و ماهواره در جهان امروز است.
وجود مرزهای بسیار باعث شده که حاکمیت -مثل کره شمالی- نتواند به سادگی ورود و خروج اتباع خود را کنترل کند یا حتی بطور جدی درصدد این کار برآید. چه بسا ورود کالاهای ممنوعه و تکنولوژیک نیز قابل کنترل نیست.
همینطور توسعه اینترنت و ماهواره همزمان و گام به گام با رادیکال شدن حکومت باعث شده که انحصار رسانه از دست حکومت خارج شود. و دولت نتواند درب جامعه ایران را ببندد و قفل بزند و خیال خودش را تا نسل ها راحت کند! (مثل کره شمالی)

البته همین ارتباطات نیز باعث شده که "رنج روحی" ایرانیان در مقایسه با مردمان کره شمالی بیشتر شود، و بیشترین میزان مهاجرت نخبگان در جهان از آن ایران باشد (در میان این همه کشور جنگ زده و آواره). چرا که دیدن زندگی آرام و آسوده دیگر مردمان و مقایسه آن با شرایط اسفناک درون ایران بطور دائم مثل خوره به روح و روان ایرانیان را افتاده و باعث شده که هیچکس، حتی مردمان دارا نیز از داشته های خود لذتی نبرند و زشتی رفتار حاکمیت همچنان تازه به نظر برسد.

گرچه مهاجرت ایرانیان از سوی حکومت یک امر مطلوب و خالی شدن عرصه از انسانهای باوجود و آزاداندیش تعبیر شده و به آن دامن زده می شود، اما در درازمدت برای حکومت مشکل زا شده و خواهد شد. چرا که اولا دغدغه آن افراد-تحت فشار- برای تغیر سیستم و بهبود در ایران کم نمی شود و بلکه با آزادی و امکانات بیشتری برضد حاکمیت فعالیت می کنند؛ ثانیا با مهاجرت گسترده ایرانیان تعداد بیشتری از ساکنان ایران با جزییات زندگی "مردمان ملل دیگر" از طریق آشنایان و دوستانشان آشنا می شوند. بطوری که امروزه خانواده ای را نمی توان یافت که بستگانی در خارج از ایران نداشته باشد!

این ارتباطات باعث می شود تفکرات ایرانیان و استانداردهای زندگی برای آنان در سطوح جهانی باقی بماند و حکومت موفق به تغیر تفکر ایرانیان نشود. به همین علت برای هدایت جامعه به "خواسته های خود" ناچار از توسل به خشونت فیزیکی و رعب امنیتی است، و تبلیغاتش بسیار خنده دار و مضحک به نظر می رسند. به عنوان مثال ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه ها، بعد 35 سال تبلیغات و وضع قانون؛ همچنان برای مردم جا نمی افتد و حاکمیت روز به روز برای اجرای این "محدودیت" متحمل هزینه بیشتر و استفاده از قوه قهریه مضاعف است. وضع برای سایر شئون زندگی مردم و خصوصا محدودیت های زنان مثل حجاب و روابط دختران و پسران و مراسم های شادی و... همینطور است.

دو- کثرت ایرانیان در اقصی نقاط جهان باعث شده تیم های ملی ایران در هر کجای جهان با استقبال بسیاری مواجه شوند و اگر از تماشاچیان کشور میزبان بیشتر نباشند! معمولا در رده دوم قرار بگیرند. بهترین مثال همین حضورتیم ملی فوتبال در استرالیا است که حجم حضور تماشاچیان ایرانی مورد تعجب و کنایه های بسیاری شده است. البته همین وضع در مورد مسابقات والیبال در ایتالیا و سایر کشورها هم برقرار بود.
خواه ناخواه حضور تماشاچیان ایرانی در ورزشگاههای استرالیا با پوشش آزاد و پرچمهای رنگارنگ، و شادی های پس از پیروزی، حسرت و امیدی بردل جوانان محروم داخل می نشاند که تمام رشته های تبلیغات مذهبی و دلایل ممنوعیت حضور زن و مرد ایرانی در کنار یکدیگر را پنبه می کند.
بزرگترین مشکل حاکمیت وقتی بوجود می آید که این "چرا" در ذهن مردم برجسته می شود که "چرا ما نباید مانند اقوام و دوستان خارج نشینمان از زندگی لذت ببریم؟" همان کسانی که  باهم در یک خانواده بزرگ شدیم، پشت یک میز تحصیل کرده ایم و تشابهات بسیاری با آنها داریم.
این  دستاورد اجتماعی حضور ورزشی ایران در میدان های جهانی اگر از موفقیت های تیم ملی ایران بیشتر نباشد کمتر نیست، ارتباط و انسجام ایرانیان با هرطرز فکر و عقیده ای را تسهیل می کند و مانع محکمی بر سر راه خودکامگانی است که می خواهند تمام ایران را دربست در اختیار بگیرند و افکار معیوبشان را به مردم تحمیل کنند. کسانی که بر جهل و خرافه و فقر مردم زندگی هایشان را بنا کرده اند و منافعشان با وجود ایرانی آزاد و مستقل و شاد در تضاد است.

پیروزی تیم ملی ایران در مسابقات استرالیا را به فال نیک می گیرم، و امیدوارم همین سرچشمه های کوچک امید و زندگی بدرون ایران جاری شود و منشا تغیر و حلول "روح زندگی" در میان مردم شود.

پی نوشت:
1- یک اقدام موثر دیگر، ارتباط نزدیک بازیکنان تیم ملی با علاقه مندان آنها در حواشی مسابقات است و عکسهای بازیکنان تیم ملی با دخترانی که در شبکه های اجتماعی منتشر می شوند. بزرگترین نشانه ای از حقیقت -درون- جامعه بظاهر تفکیک شده ایران، که ظاهرا موجب خشم حاکمان شده است.
2- در مقایسه با کره شمالی، حکومت ایران ابزار نسبتا قدرتمندی به نام "دین" دارد و از آن در جهت تامین مناقع خود استفاده می کند. در تئوری، محدودیت ها، فیلترها، و فشارها، به اسم دین انجام می شود. که مکملی برای "دشمن" است!
کره شمالی تنها اهرم "دشمن" به علاوه اندکی "هیولای سرمایه داری" در دست دارد، که اصلا قدرتش به دین نمی رسد!
3- تبریک دوباره به تیم ملی ایران و کسب موفقیت در مرحله گروهی بازی های آسیایی.

اعتراض در نیویورک، سکوت در تهران


چند هفته ای هست که قسمتی از خبرها به اعتراضات مردم امریکا به دادگاه های این کشور و برخورد تبعیض آمیز با مردم رنگین پوست اختصاص دارد و در آخرین اتفاق مشابه، دادگاهی در نیویورک پلیسهای مرتکب "خشونت" و "مرگ "فردی سیاه پوست را از پاسخگویی به قانون معاف کرده اند.
طبیعی است که هر صنفی در هرکشوری مرتکب اشتباهاتی می شود، -حتی سیستم قضایی امریکا- اما نکته مهم حساسیت جامعه به آن و برخورد با اشتباهات و جلوگیری از تکرار آن در آینده است.

جوامع غربی، که معمولا ما آنها را به شکل جوامع اتمیزه، فردگرا و دارای روابط اجتماعی سرد و فاقد حمایت مردم از هم می دانیم، در چنین حوادثی نشان می دهند که چگونه به حقوق اجتماعی، آزادی ها و رفتار دولت و ماموران قانون با شهروندان حساس هستند و در صورت درک اندک خطایی در سیستم حکومتی، اعتراضات گسترده ای براه می اندازند و تا گرفتن پاسخ مناسب آرام نمی نشینند.
جامعه ای زنده، پویا و بدنبال آزادی، بدون شک باید دارای چنین خصوصیاتی باشد و از کوچکترین خطای ماموران قانون یا سیستم قضایی نگذرد. افراد این جامعه برای رسیدن یا حفظ عدالت و آزادی هایشان هزینه می دهند، و طبیعی است که لذت زندگی در آزادی و عدالت را خواهند چشید. بالعکس این برخورد را در جامعه ای مثل ایران می بینیم. جامعه ای مرده و فاقد هرگونه واکنش به اشتباهات حکومت.

بحث "جامعه بی تفاوت ایران" ربطی به امروز و سرکوب های شدید امنیتی و نظامی ندارد. از اوایل تشکیل جمهوری اسلامی مردم نسبت به اظهارات، رفتارها و اشتباهات حاکمیت نوپا بی تفاوت و ساکت بوده اند. گویی سرنگونی یک نظام به تنهایی برای بدست آوردن عدالت و آزادی کافیست.  این اشتباه مکررا باعث تشکیل و بقای دیکتاتوری در این سرزمین بوده است. در تمام تاریخ معاصر می توان دید که جامعه ایران در نهایت فشارهای اجتماعی، نهایتا بدنبال "منجی" بوده است!
شاید اگر حکومت "شاه دموکرات" ایران همزمان با "کاریزمای آیت الله خمینی" و شرایط سیاسی دهه 70 جهانی، همزمان نمی شد، هیچگاه انقلاب 57 هم اتفاق نمی افتاد.
بوده اند اعتراضاتی اندک که در یک صنف خاص مثل دانشجویان -سال 78- یا کارگران اتفاق افتاده باشد، اما این اعتراضات بدلیل عدم حمایت بدنه جامعه، عقیم مانده اند. البته با رشد دانش و آگاهی عمومی و به کمک ارتباطات مجازی، هوشیاری جامعه ایران بطور کل افزایش یافته و جای بسی مسرت است که حداقل واکنش هایی -حتی مجازی- به مشکلات و اشتباهات حکومت -مثل اعدامهای عقیدتی یا سیاسی- شکل می گیرد.

نهایت آنکه، اعتراضات مردم شهرهای امریکا با هر عقیده و نژادی، به احکام ناعادلانه علیه رنگین پوستان این کشور توسط پلیس یا سیستم قضایی، باید الگویی از دموکراسی و نظارت شهروندان بر دولت برای جامعه ما باشد. اینکه فراتر از عقیده و نظر خودمان با قربانیان و متهمان، از "حقوق" و "جان یکدیگر" در مقابل بی عدالتی های احتمالی حمایت کنیم.
فرقی ندارد که ظلم در حق "خانواده پاسدار"، "جوانان بهایی" یا "مرزنشینان کرد" باشد، ابتدا حقوق انسانی هرکس باید رعایت شود و در قدم بعد باید با حمایت یکدیگر در تغیر قوانین تبعیض آمیز علیه تک تک شهروندان ایرانی تلاش کنیم.

پی نوشت:
1- بطور خاص یکی از دلایلی که جامعه امریکا را همچنان جامعه ای برتر در سطح جهانی حفظ می کند، این روحیه آرمانگرایی و عدم تحمل هرگونه "خطای سیستماتیک" در نظام حاکمه بخصوص قضایی است. چنین خصوصیتی در کمتر کشوری اینگونه دیده می شود. این حد از احساس مسئولیت در مردم امریکا را عمیقا می ستایم.

2- حفظ عدالت و آزادی، گاه از بدست آوردن آن مهمتر و سخت تر است. باید دانست که عدالت و آزادی خود به خود، یا تنها با وقوع انقلاب یا تغیر حکومت بوجود نمی آید. مردم باید لحظه لحظه نسبت به اقدامات حاکمان حساس و مسئول باشند. (تجربه تلخ انقلاب 57 و تشکیل نظامی دیکتاتور تر از قبل، یکی از پرهزینه ترین و سخت ترین تجربیاتی بوده که مردم ایران همچنان در حال پرداخت هزینه آن هستند.)
3- "دموکراسی" یا "حاکمیت مردم بر مردم"، در عمل همین رفتاری است که در خیابانهای شهرهای امریکا شاهد آن هستیم.

چرا مجازات ها دیگر کارایی ندارد؟ (در پاسخ به سخنان احمدی مقدم)


ابتدا گزیده سخنان فرمانده ناجا را بخوانید:

"فرمانده نیروی انتظامی با بیان اینکه مجازاتی که در قانون برای برخورد با سارقان پیش‌بینی شده منهای مجازات قطع ید ، خیلی بازدارنده نیست، گفت: برخی از سارقان انگار زندان رفتن جزوی از شیفت‌شان شده و پس از مدتی که شیفت خود را در زندان گذراندند، دوباره به سرقت روی می‌آورند.
احمدی‌مقدم یکی دیگر از علل وقوع سرقت را مسائل اقتصادی برشمرد و گفت: خوشبختانه در بحث مسائل اقتصادی از سال گذشته یک ثباتی به وجود آمده و تورم در حال کاهش است و ما فکر می‌کنم با این شرایط اگر به پایان سال برسیم، نسبت به سال گذشته شاهد منفی شدن آمار سرقت خواهیم بود.
وی با بیان اینکه اعتیاد مساله بعدی در وقوع سرقت به ویژه سرقت خرد است، گفت: دستگیر کردن معتاد و بردنش به زندان، پیش از آنکه یک تنبیه باشد برایش یک جایزه است. فرض کنید معتادی را از وسط بزرگراه کردستان جمع کنیم و به زیر یک سقف که زندان است ببریم و غذا هم به او بدهیم. بنابراین در این خصوص باید به فکر چاره و راه‌های دیگری بود."
این بخشی ازسخنان سردار احمدی مقدم راجع به سرقت و مجازات است.(تاکیدها از من است)
نمی توان منکر صحت صحبت های فرمانده ناجا شد، البته باید اضافه کرد که ریشه این مشکلات از "فقر اقتصادی" عمومی و "مدیریت غلط" نظام ایجاد شده است.

زمانی که جامعه ای فقیر شد، "زندگی راحت و آزاد" و "زندگی تحت اسارت و زندان" تفاوت اندکی پیدا می کنند. زندگی در صورتی جذابیت های معنا داری دارد که اکثریت قریب به اتفاق مردم بتوانند فراتر از نیازهای حیاتی زندگی مثل خوراک وسرپناه و امنیت، به نیازهای بعدی خود که آزادی و احترام و شخصیت و... است دست پیدا کنند. در چنین جامعه ای مجازات زندان به معنای محدودیت از بسیاری از حقوق و مزایای زندگی در جامعه است، و افراد انگیزه بسیاری دارند که نه تنها لطمه ای به حقوق مادی و آزادیهایشان نخورد بلکه دچار بدنامی ناشی از قانون شکنی و سوپیشینه مثلا به زندان رفتن نشوند.

فقر اقتصادی جامعه باعث می شود که مرزهای میان جرم و قانون شکنی و زندگی تحت چهارچوب قانون کمرنگ شود و جامعه از یک طرف دچار جرایم خرد مانند زورگیری می شود و از طرف دیگر امکان مجازات تمامی افراد خاطی از بین می رود و بتدریج از نظر فرهنگی قبح قانون شکنی و تجاوز به حقوق دیگران از بین می رود.
علاوه بر این مشکل، اگر قوانین نامتناسب با جامعه مثل فشارهای بیهوده مذهبی مثل حجاب و امر به معروف، سیستم تماما فاسد قضایی، نبود آزادی های اجتماعی، نبود آموزش های متناسب با زمان در سیستم آموزشی و تبلیغاتی و فساد گسترده اقتصادی را هم اضافه کنیم آنوقت مشخص می شود که سخنان جناب احمدی مقدم تنها نوک کوه یخی است که پدیدار شده و بتدریج مابقی آن هم پدیدار و روز به روز مشکلات شدیدتر و پیچیده تر خواهد شد.

بدیهی است در جامعه ای با میزان تورم و بیکاری در حد نازل ترین کشورهای افریقایی، نمی توان انتظار امنیت و رفاهی در حد کشورهای پیشرفته صنعتی داشت. تنها "خفقان شدید" و "دیکتاتوری" -زورگویی دولتی- می تواند امنیت را در چنین جامعه ای را برای مدتی ایجاد کند.
تا زمانی که قیمت جان انسانها از قیمت برخی خودروهای عبوری در خیابانها کمتر است، نمی توان فرهنگ رانندگی را آموزش داد و حتی آن را اجرا کرد. و همینطور تا وقتی سرپناه و وعده ای غذا از دغدغه های اصلی بسیاری باشد، به قول سردار ناجا، مجازات زندان می تواند پاداشی به افراد تلقی شود. چگونه می توان انتظار داشت مجازات های جوامع مترقی و آزاد در چنین جامعه ای کاربرد داشته باشد؟

به همین تناسب مرز تفاوت میان "زندگی" و "مرگ" هم کمرنگ تر شده است. زندگی با همه جذابیت هایش، چنان پوشیده از مشکلات و سختی های اولیه ای می شود که اگر نگوییم مرگ به آن ترجیح می یابد، حداقل هزینه ریسک "بازی با جان" را کم می کند. افزایش جرایمی مثل قاچاق مواد مخدر و یا تصویه حساب های منجر به قتل، که فرد خاطی با اطلاع از مجازات اعدام به آنها اقدام می کند، نشانگر پایین آمدن هزینه "ریسک مرگ" در جامعه است.
به همین "علت عمده" است که با داشتن بیشترین میزان اعدام در جهان، تفاوت محسوسی در میزان جرم و جنایت دیده نمی شود و حتی در صورت لغو مجازات اعدام هم میزان جرایم تغیری نمی کند.

جامعه امروز ایران برای رفع جرایم نیازی به قوای پلیس و مجازات های سنگین حبس و اعدام ندارد. تنها افزایش انگیزه و امید به زندگی با بهبود شاخص های اقتصادی، مانند رفع تحریم، جذب سرمایه گذاری های خارجی و ثبات اقتصادی، می تواند به اندازه کل تلاش نیروهای انتظامی و مجازات های اعدام در پیشگیری از جرم و جنایت، موثر باشد.

قطعا جناب احمدی مقدم هم -همانطور که از صحبت هایش مشخص است- مانند سایر فعالان اجتماعی متوجه ارتباط مستقیم وضعیت اقتصادی جامعه و تعداد جرائم رخ داده هست. اما هنوز نمی داند -یا عمدا توجه نمی کند- که افزایش مجازات هایی مثل قطع دست، راه حل مشکل نیست و این راه حل در دراز مدت تنها به افزایش افراد معلول جامعه منجر می شود.
بجای طرح چنین تفکر بدوی، از او به عنوان یک فرمانده بلند پایه انتظار می رود که بتواند این مشکلات را به گوش افراد "ذی نفوذ" و "مسئول" که در راس آنها "آیت الله خامنه ای" قرار دارد برساند و مستقیم تر از مصاحبه مطبوعاتی گنگ، اهمیت موضوع و نیاز به تغیر در مدیریت اقتصادی کشور را گوشزد کند.

پی نوشت:
1- هیچ راه چاره ای برای جلوگیری از جرم بجز ایجاد تفاوت میان "انجام" و "عدم انجام" یک بزه وجود ندارد، و همانقدر که جمهوری اسلامی به "تشدید مجازات ها" تاکید دارد باید به "ارتقای کیفیت زندگی" ایرانیان هم توجه کند، تا شاهد کاهش جرم باشیم.
2- فقر اقتصادی، زمینه سایر ناهنجاری های اجتماعی مانند تن فروشی، تکدی گری، ازدواج زودرس، اعتیاد و ده ها مشکل دیگر است که اهمیت تک تک آنها نباید فراموش شود.