‏نمایش پست‌ها با برچسب دیکتاتوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیکتاتوری. نمایش همه پست‌ها

پشت پرده سیاست ایران بعد از مرگ آیت الله خمینی

مرگ آیت الله خمینی برای اطرافیان او و خصوصا هاشمی رفسنجانی چندان شوک آور نبود. چرا که اولا در دهه ابتدایی عمر جمهوری اسلامی، با ترور فیزیکی افراد کلیدی نظام، جمهوری اسلامی به از دست دادن گردانندگانش عادت کرده بود و ثانیا آیت الله خمینی در ایام کهولت و بیماری جسمی بسر می برد. به همین دلایل مجلس خبرگان رهبری تقریبا بدون وقفه با حضور اکثر اعضا تشکیل شد و در کمتر از چند ساعت تصمیم به انتخاب رهبر جدید گرفت و در بیرون از مجلس، از رهبری حجت الاسلام خامنه ای جوان پرده برداری کرد، بدون ذکر موقت بودن رهبری او.
به نظر می رسد که انتخاب فرد ناپخته و بی صلاحیتی در حد "حجت الاسلام خامنه ای" آن دوران به رهبری، بخصوص بعد از عادت داشتن همه به کاریزمای آیت الله خمینی و مرجعیت بی بدیل او (حتی از نظر دینی و تشیع) در جایگاه رهبری انقلاب، کاری نشدنی و غیر ممکن بود. درحد نشاندن شاگردی دبستانی به طبابت، بجای پزشکی حاذق!

این شعبده ممکن نبود مگر به مرحله مرحله پیش رفتن، و هاشمی رفسنجانی در پرده اول، روحانی خوش تیپ، نسبتا جوان، بی دانش و خاصیت، با فن بیان خوب و البته وابسته به خودش را که تا آن زمان به حلقه قدرت اول جمهوری اسلامی بالا کشیده بود بطور "موقت" به این سمت معرفی کرد.

بدنبال پخش اولین قسمت از فیلم فوق سری خبرگان رهبری در سال 68 دو قسمت دیگر از ابتدای جلسه و انتهای جلسه هم منتشر شد که بیشتر طرز فکر رای دهندگان و بازی گردان اصلی "هاشمی رفسنجانی" را نشان می دهد.
طرز فکر غالب آگاهان سیاست، هاشمی رفسنجانی و تمام روحانیون آن زمان این بود که با مرگ آیت الله خمینی جایگاه رهبری به جایگاهی فرمایشی و بی اثر در سیاست تبدیل خواهد شد و اساسا روحانیون خودشان هم از این اعتماد به نفس برخوردار نبودند که بتوانند قدرت مطلقه ای را -در عمل- در امور کشورداری داشته باشند. و اهمیت جایگاه رهبری را تا آن زمان در کاریزمای شگرف شخص آیت الله خمینی می دیدند، که با مرگ وی تمام می شود و ایران هم مانند تمام کشورهای دیگر دنیا به مدار عرف و تخصص برخواهد گشت. احتمالا با تمی مذهبی. خصوصا که آیت الله خمینی حکومت اسلامی را بشکل "جمهوریت" پسندیده بود و رفراندوم "جمهوری اسلامی" مورد قبول مردم هم واقع شده بود.

 به همین طرز فکر هم، اعضای مجلس خبرگان با پیشنهاد بی خاصیت ترین روحانی فرمایشی نظام "حجت الاسلام خامنه ای" از سوی هاشمی که بارها به موقت بودن او و این تصمیم تاکید می کرد مخالفتی نداشتند (این علاوه بر روایت بافی های هاشمی از شخص امام خمینی در جلسه خبرگان آن سال است).
و احتمالا هاشمی با تاکید بر مخفی نگه داشتن موقتی بودن رهبری سیدعلی خامنه ای از عموم، با برنامه قبلی تصمیم داشت که در قدم بعد و با تغیر قانون اساسی پروژه رهبری دائمی تر دوستش را اجرایی کند. و در جلسه خبرگان بعد از تغیر قانون اساسی هم دوباره رای رهبری او را جمع کرد.

اما نگاهی به پیشینه شخص خامنه ای نشان می دهد که این روحانی ظاهرا متجدد، پیش از آن هم در نقش تشریفاتی دولت (وقت) یعنی رییس جمهور (در مقابل نخست وزیر که همه کاره اجرایی محسوب می شد). بخوبی ایفای نقش کرده بود و بدلیل مهارت در سخنوری، و ظاهر مناسب برای جایگاه تشریفاتی و پاپ گونه رهبری بعد از آیت الله خمینی، مناسب بنظر می رسد. بخصوص از دید هاشمی رفسنجانی که از جوانی او را می شناخت حامی مالی و سیاسی اش  بود و بنوعی واسه بقدرت رسیدن و معرفی اش به آیت الله خمینی در جمهوری اسلامی نوپا بود. او بسیار خامنه ای را همفکر و رفیقش می دانست و تقریبا هردو از اعضای بازمانده -از ترورهای- حزب جمهوری اسلامی بودند (که حدود دو دهه قدرت سیاسی ایران در قبضه این حزب بود) و گوش بفرمان ترین فرد ممکن در میان روحانیون نسل اولی انقلاب برای هاشمی زیرک. چرا که لاجرم پست رهبری باید به یک مرجع تقلید و در کمترین حالت روحانی سپرده می شد. (که به همین جهت هم در بازنگری قانون اساسی سال 68، شرط مرجعیت شیعه را از شروط رهبری حذف کردند.) و هیچ آیت اللهی مطیع و مرید هاشمی رفسنجانی نمی شد.

البته شخص سید علی خامنه ای در سالهای قبل از رسیدن به رهبری بارها از تشریفاتی و مسخره بودن جایگاه رییس جمهوری اش گلایه مند بود و حتی کدورت و کینه بدل داشت. خصوصا در مقابل آیت الله خمینی که نخست وزیری میرحسین موسوی را به او تحمیل کرد. نگاه آیت الله خمینی در تمام دوره ریاست جمهوری خامنه ای یک نگاه فضا پرکن و در بهترین حالت مطیع اوامرش بود که البته در سالهای پایانی لب به شکایت هم باز کرده بود. در فیلم افشا شده جلسه خبرگان رهبری هم خود وی باز به این موضوع اشاره می کند که شما (خبرگان) باز دوباره یک نقش تشریفاتی و صوری را به من می خواهید بدهید. که نشان می دهد از 8 سال نقش تشریفاتی اش در سیاست خسته بوده است.

اما محاسبات هاشمی از آنجا اشتباه از آب در می آید که سید علی خامنه ای برای زمینگیر شدن و اجرای نقش تشریفاتی رهبری بسیار جوان است و جویای نام! همینطور احتمالا از نظر روحی خسته از 8 سال پادویی آیت الله خمینی و هیچکاره بودن در فضای سیاسی جمهوری اسلامی. او بلافاصله (احتمالا با چراغ سبز هاشمی) با استفاده از چرخه باطل انتخاب اعضای شورای نگهبان توسط رهبر و نظارت بر مجلس خبرگان مافوقش، افرادی وابسته و مطیع را به مجلس می رساند و تقریبا با تمام افراد منتقدش در همان جلسه مانند آذری قمی هم برخورد می کند. یک سال بعد خود را با امضای 7 فقیه به درجه آیت الله ای می رساند. و در یک کلام خطر تغیرش را از بین می برد. هاشمی هم که خودش کارگردان این برنامه بوده تا آخر عمر به فرانکشتان ساخته اش که روز بروز قدرتمندتر می شود، دلبسته می ماند چرا که بزودی در می یابد در مقابل قدرت اهریمنی آیت الله خامنه ای برساخته، هیچ راهی به مخالفت پیش نخواهد برد مگر از طریق دوستی و نشان دادن همدلی ظاهری.

آیت الله خامنه ای هم نشان داده که حافظه خوبی دارد. و نه مسخره کنندگانش را فراموش کرده و نه دوستانش را، همانطور به عهدهای پنهان جوانی اش وفادار است. او در دهه های رهبری اش تنها کسانی را از پیش پای خود برداشته (عمدتا به شکل حصر) که دست و قلم به مخالفت آشکار با قدرتش برداشته اند. هاشمی رفسنجانی در همان مجلس خبرگان خبر از تغیر قانون اساسی و پررنگ شدن نقش مجمع تشخیص مصلحت نظام (که تا قبل از آن شورایی فرمایشی با ریاست علی خامنه ای بود) می دهد که قرار است مغز متفکر و راهنمای رهبر جوان و ناتوان سال 68 باشد و در پایان جلسه انتخاب رهبری به او توصیه می کند که از توصیه های مجمع برای رهبری استفاده می کند! هاشمی همزمان با اصلی ترین منصب جمهوری اسلامی -ریاست جمهوری- توسط آیت الله خامنه ای جوان به ریاست این شورا هم می رسد.

به این شکل، قرار بوده که رفسنجانی بعد از آیت الله خمینی و اتمام جنگ همه کاره نظام باشد و از یک طرف مستقیما به امر کشورداری و آبادانی ایرانِ پس از جنگ برسد و از طرف دیگر هدایت دوست قدیمی و همکارش را داشته باشد. و احتمالا پس از اتمام دوره ریاست جمهوری اش درکنار آیت الله خامنه ای به کنترل کشور بپردازند. که البته این اتفاق نیوفتاد و هاشمی تقریبا با اتمام دوره ریاست جمهوری اش و اصلاحات اقتصادی و دوره سازندگی که هزینه های معوق بیش از یک دهه انقلاب و جنگ بود، و تخریب مخالفان درون نظام، به چهره منفور میان مردم تبدیل گشت. چرا که مردم هم می دانستند که او همه کاره نظام بعد از آیت الله خمینی بوده و البته کاریزما و محبوبیت رهبر اول انقلاب را نداشت.
رای بی نظیر محمد خاتمی گمنام و مشارکت مردم در سال 76 نوعی دهن کجی به حزب جمهوری اسلامی سابق بود. ایرانیان در سال 76 تلاش کردند که فردی خارج از حلقه قدرت خامنه ای-رفسنجانی (که قدرت غالب یک دهه ایران بودند) به عرصه وارد شود.
 که متاسفانه خاتمی علیرغم رای بالا و حمایت پرشور مردمی، شخصا شجاعت و جسارت مقابله با انقلابیون نسل اولی همچون رفسنجانی و خامنه ای را نداشت و مانند شهابی در آسمان سیاست ایران خاموش شد و با خود امید به اصلاحات و تغیر نرم جمهوری اسلامی را از بین برد.

آیت الله خامنه ای در تمام این سالهای رهبری تلاش کرده که پا جای پای رهبر قبلی بگذارد و نه تنها خود را شایسه رهبری انقلاب نشان دهد که از خود اثری ماندگار بجا بگذارد. او با دانش و شناخت کم اش از جهان سیاست و علم، دست به ریسک هایی زد که بجز هزینه های سنگین عایدی برای مردم ایران نداشته است. بزرگترین و ناکام ترین پروژه او، تلاش بر رساندن ایران به سلاح هسته ای بود. پروژه ای که با الهام از جنگ تحمیلی ایران و فضای جنگ سرد در ذهن فرماندهان سپاهی شکل گرفته بود و بدلیل نزدیکی آیت الله خامنه ای به نظامیان -و منصب های قبلی او- به وی هم تسری یافته بود. شاید حتی سفر خارجی او به کره شمالی هم در تقویت این نظر بی تاثیر نباشد.
جاه طلبی ناکام رهبر ایران بنا به تخمین اعداد 700 تا 1000 میلیارد دلار برای ایرانیان هزینه داشته بجز عمر و فرصتهایی که از میلیونها ایرانی بدلیل تحریم ها و عواقب ناشی از این تصمیم به هدر رفته و قابل محاسبه نیست. همینطور تفکر شیعه گستری و مبارزه با استکبارِ آیت الله خامنه ای، دیگر تصمیم اوست که بازهم هزینه های هنگفت انسانی، مالی را هم به ایرانیان و هم به مردم کشورهای منطقه تحمیل کرده است.

اتفاقات سال 88 بهانه ای شد تا آیت الله خامنه ای انتقام تاریخی اش از میرحسین موسوی نخست وزیر امام را عملی کند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی همچون خود او از اعضای حزب جمهوری اسلامی قدیم بودند و از نظر هاشمی هیچ مشکلی جهت انتقال قدرت دوره ای به آنها وجود نداشت. (خصوصا در مقابل چهره ای مثل احمدی نژاد) اما آیت الله خامنه ای که بعد از شکست هاشمی از احمدی نژاد در سال 84 دیگر نمیخواست به چراغ جادوی هاشمی برگردد، حسابش را از او که میانه روی نظام محسوب می شد جدا کرد، تخم مرغهایش را در سبد احمدی نژاد گذاشت و حاضر به کودتای انتخاباتی شد. با این امید که برای خود در دنیای سیاست هم یارگیری کند (مثل فضای نظامی و سرسپردگانش) اما محمود احمدی نژاد با دیدن صحنه بیچارگی آیت الله و کردیتی که پیدا کرده بود، در دوره دوم شروع به شلتاق و کسب قدرت شخصی برای خودش کرد، بدون همکاری با رهبر حامی اش.
آیت الله خامنه ای با سخنرانی 29 خرداد 88 بزرگترین اشتباه تاریخی اش را انجام داد -خودکشی- و رسما خودش را تصمیم گیر اصلی مملکت و آماج خشم مردم ناراضی قرار داد. از آن روز نه تنها ریزش نیروهای وفادارش آغاز شد که در نگاه مردم از شخصیتی قدیس و رهبری مذهبی به دیکتاتوری عصبانی و انتقام جو که موجب مصیبت و فقر و عقب افتادگی ایرانیان است بدل شد.

ستاره بخت آیت الله خامنه ای رو به غروب می رود، و روز بروز به جمع مخالفان و منتقدانش افزوده می شود. اولین جرقه شعارهای ضد رهبر در خیابان، فردای سخنرانی تاریخی اش در خرداد 88 شنیده شد و تا امروز (اعتراضات 96) بر وسعت و تندی شعارهایش افزوده شده. با مرگ مشکوک هاشمی رفسنجانی، او تبدیل به تنها بازمانده انقلاب شده که باید تقاص 40 ساله عملکرد همفکرانش را پس بدهد.

پی نوشت:
1. هاشمی رفسنجانی مانند دیگر انقلابیون جهان نتوانست به جامعه آرمانی که در ذهن داشت برسد. و هنوز برای قضاوت جامع دستاوردهایش زود است. باید دید بذرهایی که در فضای سیاست ایران کاشته چه ثمری خواهند داد.
2. عکسی از جلسه حزب جمهوری اسلامی در سالهای آغازین جمهوری اسلامی:

سخنرانی رهبری که چالش هایش را پشت سر گذاشته!

آیت الله خامنه ای این روزها بسیار پرنشاط و فعال نه تنها در صحنه سیاسی ایران حضور دارد که سخنرانی های بسیار جنجالی -و خبرساز- ایراد می کند. ترجیع بند سخنرانی های اخیر او حمله به دولت حسن روحانی به هر شکل ممکن است، چه از طریق تمسخر و چه تهدید لفظی. اگر خواننده وبلاگ بوده باشید به یاد دارید که اواخر سال گذشته در مطلبی با عنوان " چرا خامنه ای پدرخوانده خاتمی نمی شود؟" به 3 دلیل بی نیازی آیت الله از آشتی با مردم و ائتلاف با مخالفانش اشاره کردم. امروز علاوه بر موارد قبل مورد چهارم و -بخیر!- گذشتن انتخابات را هم می توان اضافه کرد.

آیت الله خامنه ای تقریبا امروز بی دغدغه ترین روزهای رهبری اش را در 20 سال اخیر طی می کند. او در مقام مدیریت کشور، بتازگی از دردسر و سایه رقیب همیشه گی اش -هاشمی رفسنجانی- رها شده، در بعد خارجی، هیچ تهدید و تحریم مستقیم جدی از سوی غرب حس نمی کند و گرچه در مناقشات منطقه چشم انداز موفقیت بزرگی ندارد اما همین که او را به عنوان یک پای مشکلات می دانند احساس شمرده شدن و رضایت دارد. مساله شاخص های حقوق بشر را هم بزودی حل می کند و از صدر کشورهای اعدامی جهان بیرون می رود.
در داخل تا حد مورد رضایتش اوضاع اقتصادی و معیشت و امید به زندگی ایرانیان بهبود یافته، بشکل بسیار کنترل شده مراودات تجاری و توریستی ایران با اروپا بهتر شده و خلاصه ایشان از همه چیز راضی به نظر می رسد بجز یک دردسر همیشگی هر رهبرخودکامه ای که "مردم" یا "خواست مردم" نام دارد!

گرچه او بعد از نزدیک به 3 دهه تجربه رهبری، می داند مردم را چطور کنترل کند، طوری که در زمان عادی ساکت -سرکوب شده- باشند و بموقع با هیجان پای صندوق های رای حاضر شوند، اما دردسرش علاوه بر خواسته های مردم با نمایندگانی است که از طرف مردم انتخاب شده اند و خدا را بنده نیستند! و سودای "عمل به وعده ها" و "پیگیری خواست مردم" در سردارند.

در این کانتکست، می شود سخنان اخیر رهبر انقلاب را بهتر دریافت کرد، او در سخنرانی هفته گذشته اش دولت -بخوانید نماینده جمهوریت و مردم- را بی خاصیت و ضعیف می داند درحدی که نه تنها هوادارانش را به عدم تبعیت از دولت "ضعیف" تشویق می کند که حتی تشخیص شخصی آنها را بالاتر از تصمیمات کلان و حساب شده دولت می داند و به "آتش به اختیاری" فرمان می دهد.
هنوز خبر این سخنان رهبری از تیتر اخبار بیرون نرفته که او بازهم در جلسه ای دیگر و این بار در حضور شخص حسن روحانی به تمسخر و تهدید او یا بهتر بگویم "خواست مردم" می پردازد. چرا که امروز حسن روحانی جدید هنوز تحلیف برگزار نکرده و بیشتر منتخب مردم است تا رییس جمهور نظام. مردمی که در کمپین های انتخاباتی حسن روحانی خواسته هایی بمراتب فراتر از خط قرمز های نظام -آیت الله- دارند.
تهدید به عزل روحانی با بهانه ایجاد "دودستگی" در میان مردم -به زبان ساده- یعنی اینکه روحانی تلاش نکند که موضع منتقدان و مخالفان رهبری و نظام جمهوری را رسمی کند چرا که او خودش را یک پای ثابت نظام می داند و طبعا حضور هر قرائت دیگر به معنی "دودستگی" خواهد بود! نه اینکه او نمی داند مردم چقدر با نظراتش فاصله دارند، اما نمی خواهد که مردم تریبون رسمی در حکومت داشته باشند و تهدید به عزل حسن روحانی به بهانه "دودستگی" یعنی تو تا وقتی رییس خواهی ماند که در دسته اول -حکومتی- باشی. به محض برسمیت شناختن "خواست مردم" از مقامت عزل خواهی شد.

در این میان باید به نکته ظریفی اشاره کنم و آن هم اسم بردن آیت الله خامنه ای از حسن روحانی با عنوان "دکتر روحانی" با تمسخر و خنده حضار است. بدیهی است که روحانیون معلومات خودشان را نه تنها هم شآن علم، که بدلیل تقدس بالاتر می دانند. حال اینکه جناب خامنه ای او را به نام "دکتری" اش خطاب می کند، مفهومی که  اولا جدا بودنش از قماش مذهبی را پررنگ می کند و ثانیا به حالت تمسخر علم را به چالش حل کردن مشکلات کشورداری دعوت می کند. مشکلاتی که ذاتا ناشی از حضور شخص او -ولی فقیه- و مذهبیست که بر تمام ارکان حاکمیت و تصمیمات کلان، چنگ انداخته است.

عملیات نیروهای داعش در این زمان و با این حس آیت الله خامنه ای، همان "ترقه بازی" را برای ایشان تداعی می کند. بدرست او هیچ خطری را از ناحیه گروههای تندرو اسلامی برای جایگاهش نمی بیند. چرا که نه مجریان این عملیات توان حمله و دسترسی به شخص او را دارند و نه حکومت اسلامی نگرانی بابت کشته شدن مردم دارد، زیرا جایگاه "شهدا" در تفکر اسلامی رفیع تر از حیات مادی است. بعلاوه که همین حمله ها خود می تواند نقابی شود برای مظلوم نمایی جمهوری اسلامی در ابعاد جهانی به جهت قربانی تروریسم بودن.

نهایت آنکه امروز آیت الله خامنه ای به روزهای آرام و بدون چالش رهبری رسیده است و گرچه مجبور شده کمی از توقعاتش بکاهد اما درعوض می خواهد ایام بدون دغدغه ای را سپری کند. معنی دیگر "آتش به اختیار" شاید همین باشد که حتی تندروهای طرفدارش چندان معطل "رهنمودهای داهیانه رهبر" نباشند و خودشان مقابل مخالفان و دولت بایستند. باید دید که حسن روحانی چقدر می تواند نماینده خواسته های مردم باشد.

پی نوشت:
1. اقدامات حسن روحانی در محدودیت های اجتماعی زنان، یا لغو سند فرهنگی 2030، احتمالا کمکی به آرام شدن رهبر نخواهد کرد چرا که تجربه نشان داده آیت الله خامنه ای بجز به فشار و ترس از مواضعش کوتاه نخواهد آمد، شاید بهتر باشد حالا که آیت الله مثلا توجه ویژه ای به اقتصاد نشان می دهد به اقتصاد موازی ارگان های تحت نظر آیت الله اشاره کند و یک قلم واردات غیرمجازی که طبق گفته های کاندیداهای انتخابات دهها میلیارد دلار و بدون تعرفه و ضابطه است.
2. حسن روحانی گرچه این دوره -دوم- بسیار جنجالی ظاهر شده، اما عملکرد سابق و بخصوص 4 سال گذشته اش نشانی از بچالش کشیدن تصمیمات رهبر ندارد، احتمالا علنی کردن اعتراضاتش  توسط آیت الله برای کاهش چانه زنی های پشت پرده دولت با اوست. چیزی که عیش ایشان را منغص می کند!

چرا خامنه ای پدرخوانده -جدید- خاتمی نمی شود؟

1. با اینکه انتخابات جنجالی 88 به 8 سالگی اش نزدیک می شود اما آیت الله خامنه ای هنوز نتوانسته کابوس آن روزهایش را فراموش کند. هر اشاره ای به اتفاقات آن زمان یادآور لحظات هولناکی است که او به چشم خود دید که رعیتش تا چه حد نمی خواهندش، گرچه این عدم مقبولیت او نکته جدیدی نداشت و او تا حدی از آن خبر داشت، اما وقتی اعتراضات از هر روزنه ای بیرون میزد و همزمان شد با "بهارعربی" و سقوط همقطاران، دیگر حتی تحمل یاران انقلابی هم ممکن نشد و به شدیدترین و امنیتی ترین حبس ممکن فرستاده شدند.
در کل 28 سال زعامت آیت الله خامنه ای هیچگاه او خودش را اینقدر به سقوط نزدیک ندیده بود. وقتی نه تنها صدای مردم معترض، که صدای ترک برداشتن سپاه که قرار بود تکیه گاه او باشد را شنید فاصله اش را تا نابودی نظام تحت رهبری اش بسیار کوتاه یافت. از جنبه دیگری هم این سقوط بسیار نزدیک حس شد، فراتر از اعتراضات سیاسی، در عاشورای 88 هولناکترین اتفاق ممکن رخ داد. مقدس ترین روز شیعه و نماد هویت جمهوری اسلامی تبدیل شد به ضد خودش.

2. قرنهاست شیعه با علم کردن حادثه عاشورا، مرثیه ها برای پیروانش خوانده و خود را طلبکار روزگار جوری می داند که به ناحق خلافت و زندگی را از امام سوم شیعیان و یارانش سلب کردند. البته این عزاداری قرنها بدلیل اقلیت بودن روحانیت داعیه دار راه امامان و تناسب حادثه عاشورا با -حکومت- هر زمان باقی بوده و بنا به نزدیکی و دوری حکام زمان از روحانیت شیعه، فیتیله مساله عاشورا را کم و زیاد می کردند.
اما عاشورای 88 دقیقا لشگر یزید و امام حسین جابجا شده بودند. حاکم جور زمان -آیت الله خامنه ای- به هیچ ترفندی نمی توانست ردای تاریخی امام حسین را بپوشد! هرکاری کند لشگر انبوه او لشگر یزید است و در جایگاه ظالم و حاکم جور نشسته نه اقلیت مظلوم و معترض تاریخی همیشگی!
بد شانسی از این بیشتر نمی شود که نماد معترضان هم اسمش "میرحسین" باشد! . دیگر قافیه هم جور است و وقتی معترضان پرچم سبز "سیادت" در دست گرفتند، داستان سمبلیک عاشورا نقص ندارد! خصوصا که معترضان مشتمل بر زن و کودک و پیر هم باشند (تداعی کننده خانواده و یاران امام حسین) و طرف مقابل لشگر مردان جنگی مسلح به انواع سلاح ها!
چنان نمایش زنده این داستان واقعی بر روح و روان آیت الله تاثیر می گذارد که هیچ راهکاری از جمله راهپیمایی فرمایشی و بفرموده 9 دی هم التیام نمی دهد مگر حبس و تلاش برای فراموشی. اما مگر می شود؟!
دست لشگر یزید به خون پیر و جوان آلوده شده و از خاطر مردم فراموش نمی شود.

3. در این حال محمدخاتمی -دچار نوعی ممنوعیت فعالیت مدنی وغیر مدنی که تنها در بزنگاه های تاریخی به نفع حکومت فعال می شود!- که تخصصش فرمودن شعارهای زیبا و بی بنیان است تلاش می کند از آب گل آلود تغیر دولت امریکا و لحن تند مقامات آنجا استفاده کند و ماهی خودش را بگیرد! گویی آیت الله خامنه ای کودک است و بدون دیدن واقعیات، فریب حرف های زیبای او را می خورد. "آشتی ملی"!  البته آیت الله بسیار زرنگتر از خاتمی، پاسخ تند دعوت به آشتی ملی خاتمی که با پیشکش حضور مردم در 22 بهمن همراه شده است را بعد از 22 بهمن می دهد، با حداکثر استفاده از موج ایجاد شده!
اینکه منظور خاتمی از آشتی ملی چیست و دقیقا کی باید با کی آشتی کند مشخص نیست اما به نظر می رسد این تنها عنوان جدیدی برای آزادی "میرحسین موسوی و مهدی کروبی" باشد. به عبارت دیگر خاتمی انتظار دارد آیت الله خامنه ای گوشه ای از قدرتش را با کسانی که امروز تقریبا حیات و مماتشان فرقی ندارد تقسیم کند، آن هم وقتی که زمان هنوز به مراسم چهلم هاشمی رفسنجانی نرسیده و ایشان در حال مزه مزه کردن لذت قدرت انحصاری اش هست!
شاید هم خاتمی که پدرخوانده اش را از دست داده تلاش می کند که با جلب نظر آیت الله به زیر عبای ایشان بخزد، اما آیت الله -حداقل امروز- هیچ نیازی به نان خور اضافه بر خوان رهبری ندارد. آن هم کسانی که بارها عدم وفاداریشان را ثابت کرده اند و دست ایشان را گاز گرفته اند و تنها در یک قلم نمایندگان تایید صلاحیت شده شورای نگهبان -بخوانید رهبر- در مجلس ششم تلاش به محدود کردن قدرت رهبری داشتند.

4. آیت الله خامنه ای بسیار ساده و با لجاجتی کودکانه پاسخ می دهد که "ملت قهرند و آشتی هم نمی کنیم!" (اینکه فعل آخر جمله برخلاف جملات قبلی و داستانهایی که ایشان از زبان ملت تعریف می کند بجای سوم شخص به دوم شخص می رسد در جای خود جالب توجه است! دقیقه 18:40) البته این نکته موید صحت روایتی است که میرحسین موسوی و مهدی کروبی حاضر به عذرخواهی و تسلیم به آیت الله خامنه ای نشده اند.
رهبر ایران ممکن است که تحت فشارهای خارجی بسیاری باشد، اما در شرایط فعلی به هیچ عنوان به ثبات داخلی بیشتر نه نیاز دارد و نه اساسا ممکن است. او بخوبی می داند که مردم امروز احتیاج به شرکت در انتخابات دارند و برای تحریک مردم -بدون نیاز به حضور اصلاح طلبان و با کمترین ریسک- کافیست که شورای نگهبان فردی مانند "جلیلی" را در بین کاندیداها قرار دهد تا مشارکت مردم حداکثری شود!

5. عامه مردم و جوانان بشدت درگیر معاش و نیازهای اولیه زندگی هستند و این زندگی حداقلی مادامی که به گرسنگی عمومی منجر نشود، بهترین سیاست آرام نگه داشتن مردم معترض است.
در سیاست خارجی هم ایشان متوجه شده که پاشنه های آشیل نظام کدامند و سعی در برطرف کردن آنها دارد. بزرگترین، سختترین و پر هزینه ترین آن "تشکیلات غنی سازی اورانیوم" بود که با "نرمش قهرمانی" معظم له حل شد. دومین موضوع در حال حل شدن مساله حقوق بشر با شاخص "اعدام" است که بزودی با تغیر قوانین، ایران از رتبه اول اعدام جهان خارج می شود و این حربه نیز از دست غرب خارج می شود. جمهوری اسلامی در مورد سایر حقوق بشری مثل آزادی بیان یا حقوق زنان و... هیچ نگرانی خاصی ندارد چرا که قرار نیست ایران با کشورهای غربی مقایسه شود. همین که از کشورهای منطقه اندکی بالاتر باشد مشکلش حل خواهد شد. (که بطور ذاتی و فرهنگی هست)

و البته سومین مشکل آیت الله خامنه ای که حضور نظامی و نفوذ در منطقه بود هم در حال برطرف شدن است. با نامرئی شدن دوباره "سپاه قدس"! چند وقتی بود که نظام بازوی خارجی اش را خصوصا در عراق و بعدتر سوریه آشکار کرد، عکس و صحبت و تحرکات قاسم سلیمانی به عنوان فرمانده سپاه قدس مدتی از حالت محرمانه خارج شده بود به این امید که این قدرت نمایی در منطقه بتواند امتیازی برای حکومت شود. اما با توجه به ماهیت ناسیونالیستی تمام کشورهایی که سپاه قدس در آنها فعال بود این حرکت، ضد تبلیغ نظام شد و مقاومت هایی را در کشورهای هدف ایجاد کرد تا حدی که نخست وزیر وقت عراق به علت تمایل به ایران و سپاه قدس از قدرت کنار رفت. (تضاد دیدگاه ایدئولوژیک سپاه قدس برای تشکیل امپراطوری را اینجا بخوانید) دوباره سردار سلیمانی و زیر مجموعه اش از نظرها پنهان شده اند و احتمالا اگر جنگ داخلی سوریه تمام شود باز بجز نامی مرموز از سپاه قدس، تحرکی دیده نخواهد شد.

با حل این سه مشکل اصلی، بهانه برای فشار به نظام خصوصا ایجاد "تحریم های بیشتر" و فشار اقتصادی از بین خواهد رفت و آیت الله با کمترین عقب نشینی، بقایش را حفظ خواهد کرد. می ماند اندکی "استکبار ستیزی ظاهری" و شعارهای "مرگبر" که آن هم به مراسم های خصوصی نماز جمعه و بیت رهبری و دو مراسم عمومی 22 بهمن و روز قدس محدود خواهد شد. و بهانه اش هم قوی بودن "سنت" در ایران است مثل سایر مراسم ها که دلیل عقلانی ندارد اما سنت است! (ملی، چهارشنبه سوری) و هیچکس هم در جهان غرب منکر سنت ها نیست.

پی نوشت:
1. با افتضاحات نزدیکان ترامپ و برملا شدن روابطشان با "دشمن" همیشگی "روسیه"، توجه دولت متزلزل امریکا بشدت به این حوادث گرم شده تا جایی که حتی آزمایش علنی و اعلام شده بالستیک کره شمالی برخلاف آزمایش یواشکی و مخفیانه ایران برخورد شدیدی نمی یابد. این مشکلات امریکا هم از نظرآیت الله دور نیست و او بدرستی هیچ ترسی از حمله نظامی ندارد.

2. سفر روحانی به کشورهای عربی خلیج فارس را برای جلب نظر آنها و قول کاهش دخالت ایران در منطقه ارزیابی می کنم. حکومت بدرستی دریافته که با داشتن همسایگان ناراضی امنیت خارجی اش تامین نخواهد شد و یکی از بهترین راهها از بین بردن پایگاه های بالقوه قدرتهای غربی در منطقه علیه ایران است. البته مانع بزرگ و ذاتی مذهب وجود دارد که البته روحانیون می دانند چطور از سطور سنگین کتب مذهبی، روایاتی استخراج کنند که به کارشان بیاید!

3. کاریکاتور قدیمی و زیبای نیک آهنگ کوثر:

اقدامی به مراتب مخربتر از اختلاس

در سخنرانی اخیر آیت الله خامنه ای راجع به دانشگاه ها چندین نکته قابل توجه به چشم می خورد.
ابتدا زمینه صحبت رهبر، خطاب به دولت روحانی است که بشدت از عدم توجه دولت به فرمانهایش در رابطه با دانشگاه ها شکایت دارد. همین علنی کردن اختلافش با دولت نشان دیگری از نارضایتی شدید اوست. حتی اشاره می کند که "صحبت های ما را به شکل نصیحت منبری تلقی می کنند!" و اهمیتی نمی دهند.
علاوه بر این سخنرانی، استیضاح چندی قبل وزیر علوم به جهت پی گیری "بورسیه های غیرقانونی" نشان می دهد که دولت روحانی به فرامین رهبر توجهی نکرده و حتی دستور آیت الله خامنه ای به مجلس برای برکناری "فرجی دانا" هم مانع جلوگیری دولت از لغو بورسیه های غیرقانونی و تابعیت از نظرات رهبر نشده است.

نکته دوم اما خود مساله "بورسیه های غیر قانونی" و حمایت آشکار رهبر از افرادیست که با این بورسیه ها مشغول به تحصیل شده اند. کمتر پیش آمده که شخص آیت الله خامنه ای به گروهی از افراد چنین توجه خاصی نشان دهد. این مساله نشان می دهد که این افراد برای حکومت و منافع او بسیار مهم بوده اند و روی آنها حساب ویژه ای داشته است. حتی بعید نیست که در دولت قبل نیز این بورسیه ها به دستور مستقیم او اعطا شده باشند.
به نظر می رسد حمایت آیت الله خامنه ای از تحصیل طرفدارانش رسیدن به دو هدف عمده است:
اول پیدا کردن پایگاهی در میان قشر نخبه. چرا که اکثر طرفداران رهبر را افرادی بیسواد، خشکه مذهب، فاقد فکر و تاثیرگذاری تشکیل می دهد (تجسمی از مقلد در شرع)،
و دوم کنترل دانشگاه ها و خصوصا فارغ التحصیلان "علوم انسانی"، که خاری در چشم او هستند ، که سعی می کند به نحوی با فلج کردن و از بین بردن این رشته های موثر که توان تاثیرگذاری مثبت بر اجتماع را دارند، بقای خود و حکومت دینی را تضمین کند.

سومین نکته از سخنرانی آیت الله اما باز هم به "علوم انسانی" و رنجی که از آن می کشد اختصاص دارد، او همچنان از "اسلامی کردن دانشگاه ها" راضی نیست و گویی کل سیستم علمی عروسک خیمه شب بازی او هستند و باید بجای پژوهش های علمی، منویات ملوکانه او را تحت عنوان "علم" بازتولید کنند. در این شکایت نیز، باز اشاره مستقیم به دولت روحانی دارد و گلایه از اینکه چرا برنامه های او در دانشگاه ها "اجرایی" نمی شود!
(او هنوز آنقدر آگاه نیست که اساسا تراوشات ذهنی اش، قابلیت پوشیدن جامه عمل ندارند و با بخشنامه و دستور نمی شود محیط علمی را اداره و هدایت کرد.)

برآیند این سه نکته مهم اما نقطه دیگری را نشان می دهد. نقطه ای که آیت الله خامنه ای و الیگارشی حکومت مذهبی تصمیم دارد به آن برسد. به نظر می رسد که در دهه سوم انقلاب بعد از تلاش های دهه اول برای "اسلامی کردن دانشگاه ها" و "انقلاب فرهنگی" و همینطور در دهه دوم تلاش برای تاسیس دانشگاههای اسلامی مانند دانشگاه "آزاد اسلامی" و همینطور دانشگاه های مدیر سازی مثل "امام صادق" یا "الزهرا"، همچنان جمهوری اسلامی نتوانسته بر جریان فکر و آزادی اندیشی دانشگاه ها غلبه کند و آنها را مطیع اوامر حکومت دربیاورد. به همین منظور تلاش پنهانی دارد بر نقشه دیگری مبنی بر حمایت از تحصیل "سرسپردگان وابسته به حکومت" و تلاش برای در اکثریت قرار دادن این "اقلیت تابع" در محیط های دانشگاهی. که اگر موفق به اجرای این نقشه شوند، احتمالا می توانند مطمئن باشند که نسلهای تحصیل کرده بعد از آن نیز با اعتقاد راسخ به "ولایت سید علی خامنه ای و جانشینان او" مردمی تابع و رام پرورش خواهند یافت.

آیت الله خامنه ای بدلیل آنکه در دوران تحصیلی هیچ ارتباطی با محیط های علوم نوین نداشته و حتی در دروس حوزوی هم شخص ممتازی نبوده است، نمی داند که دانشگاه و بطور کلی علم، دستور پذیر نیست و هرگونه فشار دستوری مساوی با اضمحلال سیستم علمی خواهد بود. همینطور اطلاعی ندارد که چیزی به نام علوم اسلامی و علوم غربی در هیچ کجای جهان وجود ندارد! و علم یک ذات واحد است که از سرزمین چین تا امریکا یکسان است. و دروغ در یافته های علمی -به نام اسلامی کردن- هیچ دستاوردی بجز پرورش شیاد و اندک تبلیغات کاذب ندارد.

این تلاش مخفیانه آیت الله در دولت قبل که امروز به آشکار بیان شد، نشان از آن دارد که "نظام" به نابودی سیستم آموزشی در ایران همت گمارده است. احتمالا با این انگیزه که یا سیستم آموزشی طبق "رهنمودهای رهبری" تغیر خواهد کرد، یا بکل از محتوا خالی خواهد شد و پوسته ای بی خاصیت باقی می ماند، طبق همان ضرب المثل معروف "دیگی که برای من نجوشد، سرسگ در آن بجوشد!". و این زنگ خطری برای جامعه علمی و البته کل جامعه ایران است.

گرچه که با وجود هزاران یا صدها هزار نخبه ایرانی در اقصی نقاط جهان، احتمال تهی کردن جامعه ایران از دانش و دانشمند، بسیار کم است، اما حتی همین میزان اندک از سوقصد حکومت به جامعه علمی کشور هم زیاد است و اگر به احتمال چند صدم درصد هم این احتمال، امکان وقوع داشته باشد، نتیجه آن ازمیان رفتن علم و دانش در ایران خواهد بود و تمام صد سال راه رفته "ورود دانشگاه و علم و دانش نوین به ایران" بعد از جمهوری اسلامی بایستی دوباره از ابتدا طی شود.
و سخت تر از آن بیدار کردن مردمی است که "نادان تربیت شده اند" از خواب غفلت و نادانی، که شاید نسلها به طول انجامد. این سیاست در کنار سیاست "افزایش جمعیت" -تخریب پایدار ایران- می تواند حداقل ده ها سال بدبختی و نکبت را برای ایران به ارمغان بیاورد.

پی نوشت:
1- تخریب فرهنگی یا تخریب جامعه انسانی بدترین نوع اضمحلال و سخت ترین و زمانبرترین قسمت توسعه است. تمامی تخریبهای اقتصادی، محیطی و حتی زیربنایی در مدت زمانی کم و با همت جمعی، قابل رفع و بازگشت هستند، مانند بازسازی کشور با خاک یکسان شده آلمان بعد از جنگ جهانی دوم، اما ساختن جامعه ای با تفکرات عقب مانده و قرون وسطایی به نسلها زمان و تلاش نیاز دارد، مانند توسعه در کشور افغانستان.
2- در تمام سخنرانی منتشر شده، آیت الله خامنه ای با غیظ زیادی از دولت نام می برد که به احتمال زیاد ناشی از عصبانیت در پذیرش شکست هسته ای و مسبب دانستن دولت روحانی در این حقارت است.
3- در داستان "قلعه حیوانات" خوکهای پیروز در انقلاب، بتدریج نسلی از "سگان شکاری" را آموزش می دهند که تنها تابع فرامین آنها باشند. این فراز از داستان، شباهت صوری جالبی با تلاشهای اخیر دارد!

حکومت دروغ

دروغ و تفکری که اعتقاد دارد می توان با دروغ، مشکلات را حل کرد متاسفانه در دولت روحانی هم امتداد پیدا کرده و شاید کمی کمتر و مخفی تر از دولت احمدی نژاد فعالیت می کند، اما مظاهرش گاه و بیگاه نمایان می شود.
هنوز دروغ آشکار جواد ظریف در مورد نداشتن "زندانی عقیدتی" هضم نشده بود که فاجعه دروغ "ورزشگاه تبریز" به بمب خبری این روزها تبدیل شده است.
توجیه های بسیاری از طرف موافقان و دست اندرکاران این افتضاح خبری منتشر شده که اغلب بر "مصلحت اندیشی" و حل مشکل اعتراضات" هواداران تیم تراکتورسازی تبریز دور می زند.

گرچه تمامی حکومت های دیکتاتوری جهان با مساله دروغ آشنا هستند و همیشه با استفاده از "دروغ پراکنی" و "تبلیغات کذب" سعی دارند که بیشتر، قوی تر و بهتر از چیزی که هستند خودشان را نمایش دهند و در این راه بالاجبار از اخبار کذب استفاده می کنند. اما دروغ گویی لبه تیز دیگری هم دارد که برضد سیستم دروغگو عمل می کند و آن "افشای حقیقت" است. در حکومت های توتالیتر، اگر حکومت بتواند به هر وسیله راه دستیابی مردم به رسانه های غیر حکومتی، و آمار حقیقی را ببندد، شاید بتواند با بمباران تبلیغات کذب، بدون ترس از افشای حقیقت بر ذهن مردم تاثیر بگذارد، مثال آشکار این وضعیت حکومت "کره شمالی" است.
اما در جامعه ای مانند ایران و با حکومتی مثل جمهوری اسلامی، هر دروغ مسئولین و مقامات، بلافاصله تبدیل به ضد خود می شود و نه تنها دردی از حکومت دوا نمی کند که مشکلی بر مشکلات آن می افزاید. جالب است که چنین نکته آشکاری تابحال درس عبرت رهبر و سایر مسئولین نشده و نمی شود!

صدا و سیمای جمهوری اسلامی به عنوان قویترین ابزار تبلیغاتی جمهوری اسلامی که هم در عرصه رسانه صوتی و تصویری بی رقیب است و هم از بودجه هنگفت دولتی لبریز شده، به دلیل رعایت نکردن همین یک اصل ساده "صداقت"، اعتباری در میان ایرانیان ندارد و اخبار آن تنها به شرط تائید از سوی سایر خبرگزاریها -عمدتا خارجی- و البته "حس درونی مردم" مورد پذیرش قرار می گیرد. بعلاوه بارها مسئولین همین سازمان از کمبود مخاطب گله کرده اند و با اجرای طرح هایی مثل جمع آوری دیش های ماهواره ای سعی کرده اند که مردم را -به زور- مخاطب این رسانه بی اعتبار کنند.

این وضعیت متاسفانه در ورزش و علی الخصوص فوتبال هم در حال تکرار است. مسئولان نادان فکر می کنند که با انتشار خبر دروغ می توانند اوضاع را تحت کنترل بگیرند و مدیریت کنند. در حالی که اصلا فکر نمی کنند که به فرض محال که در این بازی و امسال بتوانند جلوی تحرکات مردم معترض را بگیرند، آیا در سالهای دیگر مردم به اظهارات و اقدامات آنها اعتماد می کنند؟
ایشان با کمی دوراندیشی یا حتی عبرت از گذشته می توانستند دریابند که از بین رفتن این "اعتماد" تاثیری بمراتب بدتری از تخلیه ناراحتی با حتی شکسته شدن چند صندلی خواهد داشت. اگر صندلی شکسته می شود و یا اموال عمومی تخریب می شود، اولا مختص این شهر یا این بازی نیست و ثانیا بدلیل نبود فرهنگ جمعی، ورزشی و.. است. که خود آن نیازمند پیشگیری، پی گیری و حرکت فرهنگی، انضباطی است، نه صداقت مسئولین.
چنانکه در کشورهای دیگر با هوادارانی بمراتب متعصب تر، این اقدامات انجام شده و جلوگیری شده است.

اشکال نظام جمهوری اسلامی اینجاست که بدلیل ماهیت مذهبی و ذات دیکتاتورمآب، به مردمی نادان (رعیت، مقلد) و سرپرستانی  دانا (ارباب، مجتهد)، باور دارد. در این الگو مردم، توده ای نادان تصور می شوند که مانند اطفال صغیر نیازمند مراقبت، راهنمایی، ارشاد -حتی به شیوه فیزیکی- هستند و آن قلیل خواص دانا مجاز به انجام و صدور هرفرمانی هستند طبق آنچه آنها در ذهنشان "خوب/نیک" تصور می کنند.
تقریبا تمامی حرکت های فرهنگی و اجتماعی جمهوری اسلامی از این دیدگاه نشات می گیرد و با این الگو منطبق است. اعم از: فاسفه شورای نگهبان،
فیلترکردن اینترنت و نظارت بر محتوای دسترسی مردم،
اجرای احکام اسلامی به ضرب و زور نیروی انتظامی در اماکن عمومی و خیابانها،
بستن روزنامه ها و زندانی کردن یا فراری دادن افراد با تفکرات متفاوت،
اجرای احکام "قصاص اسلامی" با توجیه ترساندن مردم از عاقبت بدی!،
و حتی ارشاد مردم به سمت حکومت، دین و برنامه های فرهنگی مانند اردوهای راهیان نور.
همه این مثالها، نمونه هاییست از آنچه عده قلیلی تصور می کنند -یا با استناد به آن توجیه می کنند که- بجای مردم باید تصمیم بگیرند و در ورژن معاصر آن و در قالب جمهوری باید محیطی پاستوریزه برای انتخاب مردم در اختیار آنان قرار داد.
قطعا بخشی از این دیدگاه کبیر به صغیر یا عاقل به نادان، "گفتن دروغ" و "شیره مالیدن" بر سر مردم است.

به دو دلیل عمده مقامات جمهوری اسلامی نمی توانند علیرغم دیدن مضرات این روش از آن دست بردارند. اولا آنکه توان و جایگزینی برای بهبود شرایط ندارند و ادعاهای پوچشان بسیار بزرگتر از توان آنهاست. مثلا مدعای -حکومت- نیابتی خدا -آسمانها- بر زمین دارند، درحالی که از هر نیروی خارق العاده و معجزه محرومند و برای بهبود شرایط نیاز به متخصصان زمینی دارند. ثانیا، بدلیل ماهیت خودکامگی مجبور به ادامه دروغند چرا که هرگونه اعتراف صادقانه می تواند ماهیت وجودی شان را زیر سوال ببرد چرا که مثل سایر دیکتاتورها نه به شایستگی که به زور بر مسند امور نشسته اند و "حرف حق" مبنی بر پرسش از لیاقت و توانایی، جایگاه ایشان را به چالش می کشد.
به همین دلیل است که حتی آیت الله خامنه ای در مواجهه با بزرگترین فسادهای مالی تاریخ ایران، همه مسئولان را به سکوت و علنی نکردن اتفاقات با کلید واژه "کششش ندهید" امر می کند.

متاسفانه این فرهنگ دروغگویی، بطور ابتدایی در فرهنگ خود مردم هم جاری است و چون هرکس خودش را داناتر و محق تر از سایرین تصور میکند به خود این اجازه وجدانی را می دهد که به بقیه دروغ بگوید. که اگر این بنیان دروغ -نقطه ضعف- در بستر جامعه وجود نداشت، هیچگاه وضعیت حکومت-مردم به این شکل درنمی آمد.

مساله دروغگویی چاره ای ندارد بجز آموزش و آگاهی دهی. تنها افزایش بینش و شعور اجتماعی است که نشان می دهد که برآیند جامعه ای همه به یکدیگر دروغ می گویند "هیچ" است. و نه تنها خوشبختی در "دروغ" وجود ندارد که دروغ حتی نمی تواند مشکلی از صدها مشکل رو به افزایش را حل کند.

پی نوشت:
1- تصویر بالا صحنه ای از برنامه کودک تلویزیون ایران در چند روز گدشته، که در آن برنامه از "کلید دروغ" به عنوان "کلید خانه بدی ها" اسم برده می شود و بدلیل شباهتش با کلید روحانی خبرساز شد.
2- در جوامع مدرن، دروغ یکی از بدترین جرایم شناخته می شود و از نظر جامعه و قانون اظهارات فردی که حتی یکبار دروغگویی اش ثابت شده، بی اعتبار و فاقد ارزش است. بسیاری از مقامات بلندپایه نیز درصورت برملا شدن اظهارات دروغشان، مجبور به استعفا یا برکناری می شوند.
2- مطالب "بهشت اجباری" و " از انقلاب 57 تا مراسم پاشایی" هم جنبه های دیگری از دروغ به عنوان پایه مشکلات اجتماعی بیان شده است.

محبوبیت دردسرساز خاتمی!


این مطلب ترکیبی از تحلیل 4 سال پیش و الصاق آن به شرایط امروز شیخ "محمد خاتمی" است. بدلیل پر رنگ شدن خبر ممنوعیت رسانه ای و همینطور خبر فوت خواهر ایشان.
ابتدا خلاصه ای از مطلب سالیان پیش:

جادوی خاتمی 
یادم هست قبل ترها که گاه مطالبی می نوشتم، در میان مطالب سیاسی، زمانی که در مورد سید محمد خاتمی مطلبی منتشر می کردم، استقبال خوانندگان از آن بسیار بیشتر از سایر مطالب بود. من اسمش را میگذارم "جادوی خاتمی".
به نظر می رسد که بیشتر این محبوبیت بخاطر وجه خوب و معتدل با گرایش به خاکشیر مزاجی ایشان باشد. یادمان هست که در سالهای ریاست جمهوری، سید محمد خاتمی معمولا بشاش و آرام ظاهر می شد و به همین دلیل، در خاطره اکثر ما چهره ای خندان دارد و صحبت های شیرین و سخنوری هایش از یاد مستمعین نخواهد رفت.
بعد از گذشت سالها از دوره ریاست جمهوری او، هنوز هم بنوعی نگاه عامه به حرکات و سخنان خاتمی است.به جرات می توان گفت که خاتمی تنها مسئول معزول است که همچنان مورد توجه اقشار جامعه، خصوصا نخبگان است. کوچکترین حرف نامطبوع او را به باد انتقاد می گیرند و نسبت به آن واکنش سریع و شدید نشان می دهند.به عبارت دیگر می توان او را همچنان ناخدای کشتی اصلاح طلبی ایران نامید. گرچه که امروزه دیگر چیزی از بدنه و خدمه این کشتی باقی نمانده و اکثر آنها یا خانه نشین یا زندان یا به خارج رانده شده اند، اما خاتمی همچنان در صدر تنها "حزب موثر غیرحکومتی" قرار دارد و نماینده آن است.به دلیل همین اقبال مردمی است که حکومت نیز موثر به او نگاه کرده و به عنوان وزنه سیاسی- اجتماعی سعی در معامله با او دارد. 
راز  "جادوی خاتمی" همین بی خاصیتی و هم رنگی با هر گروه و مرام و مسلک است.
از همان روزی که با شعار آزادی به میدان آمد و مردم او را انتخاب کردند همین احساس تله پاتی عمومی شکل گرفت و خصوصا قشر تحصیل کرده بیشتر اطراف او را گرفتند و بعد از برد انتخاباتی احساس برد می کردند (بگذریم از تفاوت برداشتهایی که مردم از "آزادی" مورد نظر خاتمی داشتند)،  در دنباله او همچنان همان خاتمی بود با همان خصوصیات، اما سطح توقع جامعه و نخبگان بالاتر رفته بود و به او انتقاد می کردند تا امروز که همچنان بسیاری او را مسئول فرصت های از دست رفته آن دوران می دانند.هنوز هم هیچ کس به این نکته توجه نکرده است که رمز محبوبیت او همین "بی خاصیتی" است، اگر خاتمی دارای "مواضعی محکم" و "جدیت در کار" بود هیچگاه به این اندازه محبوب نمی شد.
این اخلاق ما ایرانی هاست که از اشخاص بی خاصیت و بی نظر بیشتر خوشمان می آید زیرا بدلیل خود رایی و منیّت ذاتی مان، احساس می کنیم که آنها مطیع نظر ما هستند. -همه ما در زندگی شخصی نیز معمولا این افراد را دیده ایم و احتمالا با آنها دوست هستیم!
نکته ای را که نباید از یاد برد آن است که، یک جامعه و حتی حکومت به هردوی این اخلاقیات نیاز دارد، زمانی میانه روی و اعتدال جهت کسب وجه لازم است و زمانی جدیت و پشتکار برای به سرانجام رساندن اهداف.و با توجه به همین نکته، نمی توان از رابطه خوب مردم و دولت و همچنین بهبود روابط خارجی ایران در زمان ریاست جمهوری خاتمی -که در تمام دوره جمهوری اسلامی بی سابقه بود- غافل شد.
اعتقاد دارم که در ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، روحیه خاتمی بیش از آنکه مناسب رییس دولت باشد، مناسب جایگاه رهبری نظام است.

 محبوبیت خاتمی، عمدتا به علت تساهل و تسامح ناشی از "انفعال" او ایجاد شده است و منطقا نباید هیچ خطری را متوجه حکومت بکند، اما رمز کار درهمین "محبوبیت" او نهفته است. محمد خاتمی هر روزی که در دایره انتخاب مردم قرار بگیرد، پتانسیل بالای برگزیده شدن دارد. و ممنوع التصویر و خبر کردن او تلاشی سفیهانه تنها جهت کمرنگ کردن این اعتبار است. چرا که حدود 10 سال از کنار رفتن او از قدرت می گذرد و این محبوبیت امروز نه از طریق رسانه که بدلیل خاصیت ذاتی خاتمی وجود دارد به همین دلیل با "بایکوت رسانه ای" از بین نخواهد رفت.

علاوه بر مطالب فوق باید اضافه کرد که "نظام جمهوری اسلامی" مانند سایر حکومت های دیکتاتوری، بجز شخص اول مملکت، تحمل محبوبیت اشخاص زنده دیگر را ندارد، حتی اگر این افراد به بی خاصیتی "محمد خاتمی" باشند!
در جمهوری اسلامی این نگاه بیشتر ناشی از حسادت شخصی و گروهی آیت الله خامنه ای و اطرافیان او نسبت به تمامی "آلترناتیوهای قدرت" کمابیش وجود دارد. چه آن فرد از جنس آیت الله منتظری -سابقون انقلاب و معمار ولایت فقیه- باشد، چه همکار، دوست و فامیل دور مانند میرحسین موسوی و چه حتی از چاکران آستان مانند محمد خاتمی، هیچکدام تحمل نمی شوند و همه بسته به خطرشان برای قدرت، در لای نَمَد گذاشته می شوند تا عمرشان به سر رسد.

پی نوشت:
1- حمله اخیر رسانه ای به محمد خاتمی حتی اگر بدستور بیت رهبری نباشد، قطعا بدون چراغ سبز ایشان نیست. آیت الله خامنه ای هنوز خاطرات ناخوشایندی از دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی در ذهن دارد، خصوصا که بعد از آن 8 سال تحمیلی، رییس جمهور محبوبش بر سرکار آمد و یگانگی قدرت ایشان به کمال رسید.
2- معمولا این حملات به خاتمی بصورت تناوبی، نزدیک به هر انتخابات شدت می گیرد، تا علاوه بر شخص او سایر اصلاح طلبان نیز عبرت بگیرند! این بار اما بدلیل حضور دولت روحانی این حملات زودتر آغاز شده چرا که در شرایط جدید جای پای مناسبی در اختیار اصلاح طلبان برای حضور دوباره در قدرت بوجود آمده که خطر آن بدرست توسط اصولگرایان استشمام می شود. (مطلب قبل -جادوی خاتمی- مربوط به جنجال انتخابات قبلی مجلس نهم است)

آیت الله خامنه ای بازهم در موضع ضعف

سخنرانی آشفته اخیر آیت الله خامنه ای فضای رسانه ای را در نوردیده و شاید بتوان به آن لقب ناهمگون ترین سخنرانی آیت الله خامنه ای بعد از نمازجمعه خرداد 88 داد.
مشابه صحبت هایی که او در کمال استیصال در مقابل مردمی که خواهان تغیر نتایج انتخابات بودند ایراد کرد و نهایتا با احساساتی کردن فضا، از "جسم و جان" خودش مایه گذاشت و فجایع روز بعد از آن اتفاق افتاد و سایر حوادث که بهتر می دانید.

این بار اما آیت الله خامنه ای با اینکه تحت فشار است اما توانی برای استفاده از هیچ اهرم قدرتی ندارد، و با همان لحن ملایم و ضعیف و همچنان بد بینانه، بیچارگی اش را نمایش می دهد. نه دیگر ساختار هسته ای اش شعبده ای برای نمایش دارد و نه بازوی نظامی اش بالاخص "سپاه قدس" توانی برای قدرت نمایی دارد. با نبود "دلارهای نفتی"، دستاوردهای تکنولوژیکی سپاه به فیلم های مجعول هواپیماهای مدل و گاه گدار آتش کردن موشک های بالستیک به اسم "تکنولوژی فضایی" محدود شده و حتی رزمایش های پرطمطراق هم از دستور کار خارج است. وضعیت سپاه قدس و حزب الله لبنان و مزدوران عراقی هم بهتر نیست، دستگاهی که با پولهای بی حساب نفتی گسترش یافته بود و حمایت جلب می کرد، در حداقلی از آمادگی جهت مقابله احتمالی با داعش خلاصه شده، چه در جبهه شرق عراق و چه درسوریه. حتی کُری خوانی های سرداران سپاه به اسراییل جهت تلافی کشته شدن "سردار ایرانی" هم نهایتا با خون بهای چند "سرباز اسراییلی" تمام شد.

در 25 سال حکومت آیت الله خامنه ای، هیچگاه اینطور جمهوری اسلامی در تنگنای اقتصادی و تحریم روابط خارجی قرار نداشته و رهبری اشتباه او و پافشاری کودکانه اش بر داشتن انرژی هسته ای که به زعم خود می خواست حاشیه امنیتی برای "نظام" ایجاد کند، نه تنها به بن بست رسیده که حیاتش را نیز تهدید می کند. او نیز مانند هر دیکتاتور دیگری از اذعان "پافشاری بر اشتباهش" وحشت دارد و بعید است بتواند با این "حقارت" ای که غربی ها می خواهند به او "دیکته" کنند کنار بیاید.

آنقدر ذهن رهبر بدلیل تحقیر ناشی از پذیرش اشتباه و دست خالی اش از هرگونه واکنش متقابل آشفته است که مانند کودکی که در دعوایی کتک خورده، زورمندان را به آینده نامعلوم حواله می دهد و اروپا را به تحریم "گاز آینده" تهدید می کند! بدون آنکه حتی به عواقب این صحبت های خود فکر کند. چرا که اگر فرض کنیم که او همچین وسوسه ای در ذهن داشته باشد، اولا این نیت کینه جویانه نیازی به ذکر در مجامع عمومی ندارد، و ثانیا بدترین زمان ممکن برای ابراز آن دقیقا همین امروز است که پای غرب بر گلوی "نظام" است و هر حرکت بیجا می تواند رسیدن به توافق و بازکردن راه تنفس -لغو تحریم- را سالها به عقب بیندازد.

اما خبر خوب آن است که در پس این بیچارگی و تهدیدهای پوچ آیت الله خامنه ای فشار عظیمی نهفته که نشان از توافق و قبول شرایط غرب دارد. چرا که حداقل در 10 سال گذشته و در جریان مذاکرات هسته ای هیچگاه چنین مشغولیت ذهنی از آیت الله دیده نشده بود و وی بیشتر برای سرگرمی و کاغذپاره و سر دواندن غربی ها نماینده ای برای صحبت با آنها می فرستاد. این فشار و دیکته ای که رهبر از آن حرف می زند یعنی قبول بند به بند شرایط، آن هم در حالی که در ازای آن قرار نیست وضعیت به شکل سابق برگردد بلکه غرب تنها اندکی فشار تحریم ها را کم خواهد کرد که تنها هوایی به ریه نظام برسد و این همان نام "تحقیر" را همراه دارد که خود آیت الله به اسم "تحقیر ملت ایران" از آن نام می برد.

در همین سخنرانی او همچنان به مجموعه ای از راهکارهای بهبود اقتصاد اشاره می کند مانند رشد بخش خصوصی و گردش چرخ اقتصاد دولت با مالیات مردم و حمایت از تولید داخلی و... که از روحانی به سن او که به تازگی با مفاهیم مدرن دانش، اقتصاد و اوضاع کشورهای دیگر آشنا شده بیشتر از این انتظار نمی رود. اما همین مفاهیم درست چون که از دهان او بیرون می آید مورد پذیرش مردم قرار نمی گیرد علی الخصوص که بیت رهبری مالک یا ذی نفع در بزرگترین مجموعه های اقتصادی کشور است که از هرگونه حسابرسی، مالیات، و حتی نظارت خارج هستند.
تنها شرط پذیرش صداقت آیت الله در راهکارهای بهبود اقتصاد، برداشتن اولین قدم از سوی خود وی در بازکردن دست رسانه ها و مراجع قانونی برای نظارت بر این سازمان ها و مسئول کردن آنها در پرداخت بزرگترین حجم از مالیات های پرداختی به دولت است.

نهایت آنکه با وضع کنونی پرونده هسته ای به تاریکخانه تاریخ سپرده خواهد شد و دیگر نامی از "حق مسلم ما" و گرانترین تاسیسات هسته ای تاریخ که پیچ هایش به قیمت "از بین رفتن سرمایه های ایران" بسته شده، برده نخواهد شد.
اینکه روابط ایران چقدر بتواند با امریکا بهبود یابد به مقدار زیادی به مقامات امریکایی بستگی دارد، چرا که دولت روحانی به عنوان وصلت دهنده، بیشترین اشتیاق و اختیار را در این زمینه داشته و تقریبا از حداکثر فرصت ها استفاده کرده. اما علاوه بر منفعت برندگان داخلی از نبود ارتباط میان ایران و جهان، کشورهای منطقه بخصوص عربستان، اسراییل و ترکیه تا حد امکان سنگ اندازی خواهند کرد جهت جلوگیری از بهبود وضعیت ایران، برداشته شدن تحریم ها و رشد اقتصادی، که مانند همیشه تاریخ حمایت خودفروختگانی از داخل را نیز همراه دارند.

پی نوشت:
1- به نظر می رسد آیت الله خامنه ای یک نقطه ضعف حیاتی دارد و آن تعدد گزارش ها و اخبار بد رسیده به او است. که اینطور کلافه اش کرده و مانند هر انسان دیگری تلاش برای خلاصی از این وضعیت می کند. مشخصا نقش دولت روحانی در به هم زدن آسایش و فکر آیت الله قابل انکار نیست!
2- از الزامات دیکتاتوری پذیرش و تحمل شنیدن تمامی گزارش ها به حجم"یک مملکت" و تصمیم گرفتن بجای نهادهای مدنی و برنیاشفتن از انبوده خبرهای بد است. حتی اگر زبانی برای عذرخواهی از اشتباهات تصمیم گیری وجود نداشته باشد.

اعتراض در نیویورک، سکوت در تهران


چند هفته ای هست که قسمتی از خبرها به اعتراضات مردم امریکا به دادگاه های این کشور و برخورد تبعیض آمیز با مردم رنگین پوست اختصاص دارد و در آخرین اتفاق مشابه، دادگاهی در نیویورک پلیسهای مرتکب "خشونت" و "مرگ "فردی سیاه پوست را از پاسخگویی به قانون معاف کرده اند.
طبیعی است که هر صنفی در هرکشوری مرتکب اشتباهاتی می شود، -حتی سیستم قضایی امریکا- اما نکته مهم حساسیت جامعه به آن و برخورد با اشتباهات و جلوگیری از تکرار آن در آینده است.

جوامع غربی، که معمولا ما آنها را به شکل جوامع اتمیزه، فردگرا و دارای روابط اجتماعی سرد و فاقد حمایت مردم از هم می دانیم، در چنین حوادثی نشان می دهند که چگونه به حقوق اجتماعی، آزادی ها و رفتار دولت و ماموران قانون با شهروندان حساس هستند و در صورت درک اندک خطایی در سیستم حکومتی، اعتراضات گسترده ای براه می اندازند و تا گرفتن پاسخ مناسب آرام نمی نشینند.
جامعه ای زنده، پویا و بدنبال آزادی، بدون شک باید دارای چنین خصوصیاتی باشد و از کوچکترین خطای ماموران قانون یا سیستم قضایی نگذرد. افراد این جامعه برای رسیدن یا حفظ عدالت و آزادی هایشان هزینه می دهند، و طبیعی است که لذت زندگی در آزادی و عدالت را خواهند چشید. بالعکس این برخورد را در جامعه ای مثل ایران می بینیم. جامعه ای مرده و فاقد هرگونه واکنش به اشتباهات حکومت.

بحث "جامعه بی تفاوت ایران" ربطی به امروز و سرکوب های شدید امنیتی و نظامی ندارد. از اوایل تشکیل جمهوری اسلامی مردم نسبت به اظهارات، رفتارها و اشتباهات حاکمیت نوپا بی تفاوت و ساکت بوده اند. گویی سرنگونی یک نظام به تنهایی برای بدست آوردن عدالت و آزادی کافیست.  این اشتباه مکررا باعث تشکیل و بقای دیکتاتوری در این سرزمین بوده است. در تمام تاریخ معاصر می توان دید که جامعه ایران در نهایت فشارهای اجتماعی، نهایتا بدنبال "منجی" بوده است!
شاید اگر حکومت "شاه دموکرات" ایران همزمان با "کاریزمای آیت الله خمینی" و شرایط سیاسی دهه 70 جهانی، همزمان نمی شد، هیچگاه انقلاب 57 هم اتفاق نمی افتاد.
بوده اند اعتراضاتی اندک که در یک صنف خاص مثل دانشجویان -سال 78- یا کارگران اتفاق افتاده باشد، اما این اعتراضات بدلیل عدم حمایت بدنه جامعه، عقیم مانده اند. البته با رشد دانش و آگاهی عمومی و به کمک ارتباطات مجازی، هوشیاری جامعه ایران بطور کل افزایش یافته و جای بسی مسرت است که حداقل واکنش هایی -حتی مجازی- به مشکلات و اشتباهات حکومت -مثل اعدامهای عقیدتی یا سیاسی- شکل می گیرد.

نهایت آنکه، اعتراضات مردم شهرهای امریکا با هر عقیده و نژادی، به احکام ناعادلانه علیه رنگین پوستان این کشور توسط پلیس یا سیستم قضایی، باید الگویی از دموکراسی و نظارت شهروندان بر دولت برای جامعه ما باشد. اینکه فراتر از عقیده و نظر خودمان با قربانیان و متهمان، از "حقوق" و "جان یکدیگر" در مقابل بی عدالتی های احتمالی حمایت کنیم.
فرقی ندارد که ظلم در حق "خانواده پاسدار"، "جوانان بهایی" یا "مرزنشینان کرد" باشد، ابتدا حقوق انسانی هرکس باید رعایت شود و در قدم بعد باید با حمایت یکدیگر در تغیر قوانین تبعیض آمیز علیه تک تک شهروندان ایرانی تلاش کنیم.

پی نوشت:
1- بطور خاص یکی از دلایلی که جامعه امریکا را همچنان جامعه ای برتر در سطح جهانی حفظ می کند، این روحیه آرمانگرایی و عدم تحمل هرگونه "خطای سیستماتیک" در نظام حاکمه بخصوص قضایی است. چنین خصوصیتی در کمتر کشوری اینگونه دیده می شود. این حد از احساس مسئولیت در مردم امریکا را عمیقا می ستایم.

2- حفظ عدالت و آزادی، گاه از بدست آوردن آن مهمتر و سخت تر است. باید دانست که عدالت و آزادی خود به خود، یا تنها با وقوع انقلاب یا تغیر حکومت بوجود نمی آید. مردم باید لحظه لحظه نسبت به اقدامات حاکمان حساس و مسئول باشند. (تجربه تلخ انقلاب 57 و تشکیل نظامی دیکتاتور تر از قبل، یکی از پرهزینه ترین و سخت ترین تجربیاتی بوده که مردم ایران همچنان در حال پرداخت هزینه آن هستند.)
3- "دموکراسی" یا "حاکمیت مردم بر مردم"، در عمل همین رفتاری است که در خیابانهای شهرهای امریکا شاهد آن هستیم.

چرا مجازات ها دیگر کارایی ندارد؟ (در پاسخ به سخنان احمدی مقدم)


ابتدا گزیده سخنان فرمانده ناجا را بخوانید:

"فرمانده نیروی انتظامی با بیان اینکه مجازاتی که در قانون برای برخورد با سارقان پیش‌بینی شده منهای مجازات قطع ید ، خیلی بازدارنده نیست، گفت: برخی از سارقان انگار زندان رفتن جزوی از شیفت‌شان شده و پس از مدتی که شیفت خود را در زندان گذراندند، دوباره به سرقت روی می‌آورند.
احمدی‌مقدم یکی دیگر از علل وقوع سرقت را مسائل اقتصادی برشمرد و گفت: خوشبختانه در بحث مسائل اقتصادی از سال گذشته یک ثباتی به وجود آمده و تورم در حال کاهش است و ما فکر می‌کنم با این شرایط اگر به پایان سال برسیم، نسبت به سال گذشته شاهد منفی شدن آمار سرقت خواهیم بود.
وی با بیان اینکه اعتیاد مساله بعدی در وقوع سرقت به ویژه سرقت خرد است، گفت: دستگیر کردن معتاد و بردنش به زندان، پیش از آنکه یک تنبیه باشد برایش یک جایزه است. فرض کنید معتادی را از وسط بزرگراه کردستان جمع کنیم و به زیر یک سقف که زندان است ببریم و غذا هم به او بدهیم. بنابراین در این خصوص باید به فکر چاره و راه‌های دیگری بود."
این بخشی ازسخنان سردار احمدی مقدم راجع به سرقت و مجازات است.(تاکیدها از من است)
نمی توان منکر صحت صحبت های فرمانده ناجا شد، البته باید اضافه کرد که ریشه این مشکلات از "فقر اقتصادی" عمومی و "مدیریت غلط" نظام ایجاد شده است.

زمانی که جامعه ای فقیر شد، "زندگی راحت و آزاد" و "زندگی تحت اسارت و زندان" تفاوت اندکی پیدا می کنند. زندگی در صورتی جذابیت های معنا داری دارد که اکثریت قریب به اتفاق مردم بتوانند فراتر از نیازهای حیاتی زندگی مثل خوراک وسرپناه و امنیت، به نیازهای بعدی خود که آزادی و احترام و شخصیت و... است دست پیدا کنند. در چنین جامعه ای مجازات زندان به معنای محدودیت از بسیاری از حقوق و مزایای زندگی در جامعه است، و افراد انگیزه بسیاری دارند که نه تنها لطمه ای به حقوق مادی و آزادیهایشان نخورد بلکه دچار بدنامی ناشی از قانون شکنی و سوپیشینه مثلا به زندان رفتن نشوند.

فقر اقتصادی جامعه باعث می شود که مرزهای میان جرم و قانون شکنی و زندگی تحت چهارچوب قانون کمرنگ شود و جامعه از یک طرف دچار جرایم خرد مانند زورگیری می شود و از طرف دیگر امکان مجازات تمامی افراد خاطی از بین می رود و بتدریج از نظر فرهنگی قبح قانون شکنی و تجاوز به حقوق دیگران از بین می رود.
علاوه بر این مشکل، اگر قوانین نامتناسب با جامعه مثل فشارهای بیهوده مذهبی مثل حجاب و امر به معروف، سیستم تماما فاسد قضایی، نبود آزادی های اجتماعی، نبود آموزش های متناسب با زمان در سیستم آموزشی و تبلیغاتی و فساد گسترده اقتصادی را هم اضافه کنیم آنوقت مشخص می شود که سخنان جناب احمدی مقدم تنها نوک کوه یخی است که پدیدار شده و بتدریج مابقی آن هم پدیدار و روز به روز مشکلات شدیدتر و پیچیده تر خواهد شد.

بدیهی است در جامعه ای با میزان تورم و بیکاری در حد نازل ترین کشورهای افریقایی، نمی توان انتظار امنیت و رفاهی در حد کشورهای پیشرفته صنعتی داشت. تنها "خفقان شدید" و "دیکتاتوری" -زورگویی دولتی- می تواند امنیت را در چنین جامعه ای را برای مدتی ایجاد کند.
تا زمانی که قیمت جان انسانها از قیمت برخی خودروهای عبوری در خیابانها کمتر است، نمی توان فرهنگ رانندگی را آموزش داد و حتی آن را اجرا کرد. و همینطور تا وقتی سرپناه و وعده ای غذا از دغدغه های اصلی بسیاری باشد، به قول سردار ناجا، مجازات زندان می تواند پاداشی به افراد تلقی شود. چگونه می توان انتظار داشت مجازات های جوامع مترقی و آزاد در چنین جامعه ای کاربرد داشته باشد؟

به همین تناسب مرز تفاوت میان "زندگی" و "مرگ" هم کمرنگ تر شده است. زندگی با همه جذابیت هایش، چنان پوشیده از مشکلات و سختی های اولیه ای می شود که اگر نگوییم مرگ به آن ترجیح می یابد، حداقل هزینه ریسک "بازی با جان" را کم می کند. افزایش جرایمی مثل قاچاق مواد مخدر و یا تصویه حساب های منجر به قتل، که فرد خاطی با اطلاع از مجازات اعدام به آنها اقدام می کند، نشانگر پایین آمدن هزینه "ریسک مرگ" در جامعه است.
به همین "علت عمده" است که با داشتن بیشترین میزان اعدام در جهان، تفاوت محسوسی در میزان جرم و جنایت دیده نمی شود و حتی در صورت لغو مجازات اعدام هم میزان جرایم تغیری نمی کند.

جامعه امروز ایران برای رفع جرایم نیازی به قوای پلیس و مجازات های سنگین حبس و اعدام ندارد. تنها افزایش انگیزه و امید به زندگی با بهبود شاخص های اقتصادی، مانند رفع تحریم، جذب سرمایه گذاری های خارجی و ثبات اقتصادی، می تواند به اندازه کل تلاش نیروهای انتظامی و مجازات های اعدام در پیشگیری از جرم و جنایت، موثر باشد.

قطعا جناب احمدی مقدم هم -همانطور که از صحبت هایش مشخص است- مانند سایر فعالان اجتماعی متوجه ارتباط مستقیم وضعیت اقتصادی جامعه و تعداد جرائم رخ داده هست. اما هنوز نمی داند -یا عمدا توجه نمی کند- که افزایش مجازات هایی مثل قطع دست، راه حل مشکل نیست و این راه حل در دراز مدت تنها به افزایش افراد معلول جامعه منجر می شود.
بجای طرح چنین تفکر بدوی، از او به عنوان یک فرمانده بلند پایه انتظار می رود که بتواند این مشکلات را به گوش افراد "ذی نفوذ" و "مسئول" که در راس آنها "آیت الله خامنه ای" قرار دارد برساند و مستقیم تر از مصاحبه مطبوعاتی گنگ، اهمیت موضوع و نیاز به تغیر در مدیریت اقتصادی کشور را گوشزد کند.

پی نوشت:
1- هیچ راه چاره ای برای جلوگیری از جرم بجز ایجاد تفاوت میان "انجام" و "عدم انجام" یک بزه وجود ندارد، و همانقدر که جمهوری اسلامی به "تشدید مجازات ها" تاکید دارد باید به "ارتقای کیفیت زندگی" ایرانیان هم توجه کند، تا شاهد کاهش جرم باشیم.
2- فقر اقتصادی، زمینه سایر ناهنجاری های اجتماعی مانند تن فروشی، تکدی گری، ازدواج زودرس، اعتیاد و ده ها مشکل دیگر است که اهمیت تک تک آنها نباید فراموش شود.

قلعه حیوانات داستانی از ذات "انقلاب"


بعید است کسی کتاب "قلعه حیوانات" جورج اورول را خوانده باشد و به تشابه بین داستان و وضعیت انقلاب 57 ایران پی نبرده باشد. به شکلی که اگر تاریخ نگارش کتاب را ندانیم به سختی باور میکنیم که این کتاب از روی اتفاقات "انقلاب اسلامی" ایران نوشته نشده باشد.
البته بعیدتر هم هست که تصور کنیم که نویسنده کتاب، پیشگو یا پیامبر بوده و از آینده خبر داشته است. قاعدتا راز صحت این کتاب نه در پیشگویی حوادث بلکه در ثابت بودن اتفاقات رخ داده در پروسه انقلاب هاست. به این معنی که تمامی انقلاب ها از روند مشابهی پیروی میکنند و نویسنده کتاب تنها توانسته این روند را به شکل داستانی تبدیل و جاودانه کند.

مدتها بود که به دو چیز فکر میکردم اول اینکه چرا وقتی نتیجه یک انقلاب به این واضحی و حتی به شکل داستان کودکانه نوشته شده است بازهم عده ای از آن درس نمی گیرند/ یا نگرفتند؟ و دوم اینکه اصولا چرا فارغ از نژاد، فرهنگ، و نوع هر حکومت نتیجه انقلاب ها آنقدر یکسان است؟

برای پاسخ به پرسش اول، در دسترس ترین و بهترین گزینه انقلابیونی هستند که اهل مطالعه هم بوده باشند و اتفاقا قبل از انقلاب هم این کتاب را خوانده باشند و همزمان طرفدار انقلاب هم بوده باشند -علیرغم اطلاع از طبعات آن-. گرچه پیدا کردن چنین افرادی سخت است اما توانستم که چند نفری را با این مشخصات پیدا کنم و نظرشان را جویا شوم. پاسخ قریب به اتفاق آنان یکی بود. اینکه قبل از وقوع انقلاب شخصیت های داستان و البته روند کلی داستان برایشان هیچ معنی خاصی نداشت!
یعنی هیچ گونه ارتباطی بین فرایند های وقوع انقلاب و این کتاب پیدا نمی کردند. انگار که داستان "قلعه حیوانات" تنها کتابی کودکانه بوده جهت پرکردن اوقات فراغت! و جالبتر اینکه این افراد عمدتا افراد کتابخوان و دارای سطح تحصیلات بالا بودند یا به عبارت دیگر روشنفکر و باسواد جامعه حساب می شوند/می شدند.
پاسخ به سوال اون تقریبا مشخص شد که تنها کسانی معنی داستان اورول را متوجه می شوند که یا از جامعه ای "انقلاب زده" باشند یا آشنایی بسیار نزدیکی با روند و تاریخچه انقلاب ها داشته باشند. که چنین افرادی در جامعه ای مثل ایران که متوسط زمان مطالعه سالانه اش کمتر از نیم ساعت هست شاید به تعداد انگشتان دست نمی رسد.

اما در جواب پاسخ دوم بهتر است که نگاهی به فرآیند انقلاب داشته باشیم
انقلاب در این صحبت به معنای از بین بردن ساختارها و ارزش های گذشته به شکل شورش مردمی -دهقانی- در نظر گرفته شده که با یک سری ارزش های جدید عامه پسند جایگزین می گردد. عموما مفاهیمی مثل عدالت، مساوات، رفاه عمومی شاه بیت کلیه انقلاب هاست.
در فرآیند انقلاب عمدتا فرد یا گروه حاکم و ارزش های آنها مورد لعن و نفرین قرار می گیرد و جدای از ماهیت درست یا غلط بودن با دیدگاه منفی به آن نگاه می شود. نکته مشترک دیگر انقلاب ها این است که افراد انقلابی تا قبل از پیروزی انقلاب یک هدف دارند و آن سرنگونی رژیم فعلی است و هرکسی برای بعد از آن یا فکری نکرده است یا تصوراتی مبنی بر آمال و آرزوهای شخصی دارد. همین نقطه اشتراک "سرنگونی حکومت" آنقدر انگیزه به انقلابیون می دهد که تمامی تضادها را فراموش کنند و بر هدف سرنگونی تمرکز کنند.
اما دقیقا مشکل از زمانی شروع می شود که انقلاب به وقوع می پیوندد و توده مردم به مانند افرادی که وظیفه ای را انجام داده باشند از صحنه خارج می شوند و به سرکار و زندگی روزانه شان بر میگردند. اما اقلیت صحنه گردان و قدرت خواه باقی می مانند و شروع به پر کردن خلا قدرت ایجاد شده می کنند. در میان این نزاع قدرت تنها صدای کسانی به گوش می رسد که بیشتر شلوغ میکنند. همینطور بدلیل ماهیت انقلاب که شورش و درگیری فیزیکی و قلدری هست، افراد و گروه هایی صاحب قدرت جدید می شوند که هواداران قلدرتر و خشن تری داشته باشند و حتی بتوانند مخالفانشان را بهتر و زودتر از میدان -خیابان- بدر کنند.

در یک انقلاب قطعا صدای کسانی که طرفدار تظاهرات بدون خشونت یا اصول انسانی باشند شنیده نخواهد شد و حتی از سوی گروه های خشن تر به چشم رقیب قدرت دیده شده و براحتی حذف خواهند شد، چرا که این ها از ابتدا هم مرد جنگی نبوده اند و در درگیری های فیزیکی نه انسجام لازم را دارند و نه انگیزه لازم برای بکار بردن خشونت در حد طرف مقابل.
پس تا اینجا تنها کسانی برنده انقلاب هستند که جسارت و خشونت بیشتری بکار می گیرند و این جزیی از ذات انقلاب است.

در دنباله آن هرگروه مدعی قدرت -از طرف دیگر- سعی در جذب حداکثری و نمایندگی طیف بیشتری از مردم را دارد، به این هدف که بتواند از نظر گستره و نفرات به سایر گروه های دیگر در حال شکل گیری برتری یابد.
اما نکته جالبتر اینکه با قدرت گرفتن گروه اصلی -که توانسته تعداد بیشتری هواداران و امکانات را جذب کند- بتدریج تمرکز صاحبان گروه از رقابت با سایر گروه ها به سمت درون گروه خود تغییر می کند. به این معنی که  یک گروه -قدرت گرفته- با سایر گروه های معارض برخورد -حذف فیزیکی- میکند، آنها را ضعیف کرده و حکومت اصلی را تشکیل می دهد، دقیقا از زمان تشکیل حکومت است که جدا شدن ها شروع می شود،حکومت جدید شروع میکند به خارج کردن کسانی که روزی برای جلب افکار عمومی از آنها دعوت به همکاری کرده بود.
به نوعی تصفیه درون گروهی شروع به رخ دادن می کند و در این پروسه هم معمولا کسانی زودتر از قطار قدرت پیاده می شوند که با تعقل بیشتر و کمتر احساسی به مقوله انقلاب نگاه کرده اند. چرا که اینان تعداد حماسه هایشان-بخوانید خشونت هایشان- در به ثمر رسیدن انقلاب کمتر از بقیه بوده است و در ظاهر فداکاری کمتری کرده اند. تا برسد به سایر افراد که پشیمان از رفتار سابق شان و نتیجه فعلی هستند.
این روند پیاده سازی همچنان ادامه می یابد تا به هسته اصلی قدرت می رسد که در انقلاب دوشادوش هم فعالیت می کردند و هیچ برتری "انقلابی" به هم ندارند.  در این هنگام است که رفقای سابق رودر روی یکدیگر شروع به مقابله با هم میکنند و بدلیل آنکه ذات انقلاب خشونت زیاد و تعقل کم است، کسی برنده خواهد شد که کمتر بتواند فکر (عاقبت اندیشی) کند. و طرفدار خشونت بیشتر باشد.
همزمان با این اتفاقات "ارزش های انقلابی" که بیشتر از روی احساسات و آرمانها و کمتر بر پایه واقعیت و تعقل شکل گرفته بود رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به همان ارزش های حکومت سابق می دهند. چرا که بطن فرهنگی جامعه سالها با آن ارزش ها خو کرده است و فرهنگ برخلاف سیاست و قدرت هیچگاه تغیر یک شبه پایدار نخواهد داشت. حتی در بسیاری موارد پیشگام این کمرنگ شدن خود حکومت و حاکمان جدید هستند که حالا نیاز بیشتری به تمرکز دادن قدرت دارند و بدلیل قرار گرفتن در جایگاه حاکم گذشته نیاز مشترک به ارزش های قدیم دارند.
اما بدلیل آنکه سالها لعن و نفرین آن ارزش ها را کرده اند معمولا علیرغم استفاده عملی از آن ارزش ها سعی میکنند که شکل ظاهری یا حتی اسم آن را عوض کنند و رنگ و لعاب جدیدی به آن ببخشند.

نهایت اینکه بعد از گذشت چند ده سال و تلف شدن تعداد زیادی از انسانها همه چیز به جای اول بر میگردد و حتی بدتر از اول چرا که این بار انقلابیون جدید، خود با بسیاری از شیوه های اعتراض و انقلاب آشنا هستند و راه را بر بسیاری از تغیرات جدید می بندند.
اندکی توجه به ذات انقلاب که در خود نوعی حذف فیزیکی و بدور از هرگونه فضای گفتمان و اندیشه را دارد و همینطور تغیرات بنیادی در ارزش های گذشته، کافیست که مشخص کند انقلاب ها فراتر از جغرافیا و تاریخ و فرهنگ، ماهیتی مشابه دارند و این بلایی که بر سر ملتی نازل می شود، استثنا پذیر نیست.
به عبارت دیگر محال است که با انقلاب بشود به تمدن،آزادی، دموکراسی یا هر ارزش دیگری رسید، خصوصا اگر جامعه قبل از انقلاب دارای آن ارزش ها نباشد. و اگر باشد، بدتر از آن در پروسه انقلاب، تعدادی از این پارامترها نیز حذف می شوند، چرا که متعلق به نظام پیشین تلقی شده و ضد ارزش خواهند شد.

رشد هر ملتی در دوره های صلح و ثبات انجام شده است، فارغ از شکل یا نوع حکومت اعم از دیکتاتوری یا دموکراسی، و نتیجه انقلاب ها تنها عوض کردن حاکمان بد بوده با بدتر از آن. بدون هیچگونه پیشرفت رو به جلو.

انقلاب برای هر ملت بیشتر از آنکه نشان افتخار باشد، نشان "سرافکندگی ملی" است. چرا که یک ملت آنقدر به لبه بی توجهی و بیچارگی رسیده است که هیچ راهی پیش پایش نیست بجز انقلاب. باز کردن گره ای با دندان که شاید روزی می توانست با دست باز کند اما بدلیل خمودی و بی توجهی انجام نداد.
شاید تنها تفاوت داستان قلعه حیوانات با دنیای واقع همین نکته باشد که در داستان، حیوانات بیشتر از روی تفنن و آرزوی بهتر شدن انقلاب کردند ولی در واقعیت انقلاب به معنی "بن بست سیاسی" است. زمانی که هیچ راهی برای تغییر باقی نمانده است.

در نهایت آنکه انقلاب یک عنصر نامطلوب اجتماعی است و هر جامعه باید تا حد امکان از آن دوری کند و سعی کند تا جایی می شود تغییر را به اشکال دیگر به حاکمان تحمیل کند.

مختصری از تشابه و تفاوت های دولت خاتمی و روحانی


اینکه خواستم مقایسه ای بین دولت روحانی و خاتمی انجام دهم بخاطر وجه اشتراک این دو دولت در شعارهای اصلاح طلبی و تدبیر است. البته داشتن میراث بدهی های مالی و تورم بالا هم از نظر اقتصادی دیگر وجه اشتراک این دو دولت بوده. همینطور میراث روابط تیره و محدود ایران با دولت های جهانی در بخش سیاست خارجی، دیگر شباهت این دو دولت است.
عمیق تر که نگاه کنیم می بینیم که علت وجودی این دولت ها صرف نظر از میزان رای و صحت آن، خستگی جامعه از روند قبلی است و این دو دولت در فریاد "نه" به سیستم قبل -و نه دقیقا تایید ماهیت خودشان- است که مورد اقبال عمومی قرار گرفته اند.

شاید اگر این شباهتهای اساسی نبود هیچگاه دو دولت خاتمی و روحانی قابل مقایسه نمی شدند، چرا که تفاوت های زمانی و رفتاری زیادی با هم دارند.
تقریبا تمامی تفاوت آنها مربوط به زمان روی کار آمدنشان است. دولت خاتمی زمانی روی کار آمد که 8 سال از دوره سازندگی و جنگ گذشته بود و جامعه مدنی نوین ایران بتازگی شروع به اعلام نیازهایش کرده بود، روند حوادث در آن زمان سریع بود و پس از بازسازی های نسبتا موفق اقتصادی و فیزیکی بعد از جنگ، جو تغیرات سریع، به مسایل اجتماعی و فرهنگی رسید، که با مقاومت اقلیت مذهبی و نمایندگی آیت الله خامنه ای، متوقف شد. اما امروز سیر تحولات اجتماعی- سیاسی جامعه ایران کندتر شده و امیدها به تغیر از بین رفته است و در نهایت با افزایش اختناق، افراد محافظه کارتر شده اند. اوج این وضعیت بعد از سرکوب خیابانی و گسترده مردم در سال 88 قابل مشاهده است.
سطح توقعات از دولت خاتمی و روحانی تقریبا به یک میزان بود/است اما دولت روحانی با مخالفینی به مراتب ورزیده تر و قوی تر روبروست و هرگونه تلاشش برای باز کردن رخنه تنفس در زمینه اجتماعی بسرعت و شدت مسدود می شود. او تنها مجاز شده که وضعیت اقتصادی و سیاست خارجی -گلوگاه نظام- را بهبود دهد.
به عنوان مثال با روی کار آمدن دولت جدید، دولت سعی کرد رفع فیلتر شبکه های اجتماعی را بطور خزنده انجام دهد که با مقاومت شدید اصولگرایان و طرفداران رهبر مواجه شد و ده ها مثال دیگر که بخش دیگر آن به آزادی سران جنبش سبز مربوط می شد که علیرغم شعارهای دوران کاندیداتوری حسن روحانی، رسما با مخالفت آیت الله خامنه ای مواجه شد.

در زمان دولت خاتمی، مخالفان دولت. از شخص آیت الله خامنه ای تا نمایندگان مجلس و قوه قضاییه، تا سالها در شوک ناشی از "نه بزرگ" ملت به رهبر بودند و جرات سرکوب هر جریان، روزنامه و صدای مخالفی حداقل در فضاهای خاص مانند دانشگاه ها را نداشتند. حتی مجلس -هفتم- اصلاحات براحتی توانست از فیلتر شورای نگهبان عبور کند و عملا قدرت اجرایی رهبر در قوه قضاییه خلاصه شود. در آن زمان دستگاه سرکوب عمومی شکل نگرفته بود و فرمانبرداری از رهبر از سوی مسئولان لازم شمرده نمی شد. در یک کلام هنوز آیت الله خامنه ای قبضه قدرت را در دست نداشت.

از زاویه ای دیگر، در زمان خاتمی، سیاست ها و بازی گردانی های هاشمی رفسنجانی غالب بود که باعث می شد توازن قدرت میان خامنه ای-رفسنجانی به سود رفسنجانی باشد و دولتمردان او بتوانند همیشه یک گام از مخالفانشان جلوتر باشند.
در زمان کنونی هم، رفسنجانی تلاش بسیاری برای تصاحب کرسی ریاست جمهوری کرد که موفق نشد، اما توانست ناپلئونی شاگردش را به قدرت برساند. اما این بار بازی عوض شده است، چرا که نه دیگر رفسنجانی ابرقدرت جمهوری اسلامی است و نه نقشه هایش دیگر تازگی دارد و تقریبا قبل از اجرا منقضی می شود.
مثال ها بهتر منظور را می رسانند:
زمانی که وزرای دولت روحانی در فیس بوک جولان می دانند و زمزمه لغو فیلترینگ بود، هاشمی رفسنجانی با حمایت، آن را امر مبارکی دانست! اما دیگر وزن سیاسی او به حدی نبود که نه تنها سپر حمله مخالفان به دولت شود، که خود او هم مورد تهاجم قرار گرفت.
مثال دیگر تلاش دولت روحانی برای ارتباط با امریکا و عادی سازی روابط است که با حذف شعار "مرگ بر امریکا" از تریبون های رسمی جمهوری اسلامی تلاش برای ایجاد یک جرقه و مسیر دارد، که باز هم هاشمی رفسنجانی با روایتی از امام خمینی به کمک او می آید اما این بار نیز هیچکدام موفق نمی شوند، و مخالفان دوباره و حتی شدیدتر به شعارهای سابق می پردازند.

در کل، نقشه های تکراری، نداشتن عقبه سیاسی و مردمی قوی همراه با رقیب قوی، زیرک و با تجربه باعث شده دولت روحانی به هیچ کدام از اهداف اصلاح طلبانه اش نرسد و دولتی بی خاصیت و ناکارآمد جلوه کند. با اینکه شاید بر روی کاغذ و از نظر فنی، از دولت خاتمی قوی تر باشد.

وضعیت اقتصادی اسفناک امروز ایران شاید آخرین تیر بر پیکر ناتوان دولت روحانی باشد. و اصلی ترین تفاوت در "طول عمر" میان دولت روحانی و خاتمی. دولت خاتمی میراثی از سرمایه گذاری ها و بازسازی های اقتصادی و صنعتی را برداشت کرد و دولت روحانی میراثی از صندوق خالی و بدهی های معوقه بدون هیچ زیرساخت متناسب با رشد 10 سال گذشته.
سال آینده آتش اقتصاد برای دولت روحانی شعله می کشد و معلوم نیست که آیا او می تواند از آن به سلامت عبور کند یا خیر.
فساد گسترده اقتصادی، کارشکنی سپاه و سایر ارگان های تحت نظر رهبری، تحریم و خزانه خالی از یک سمت و ناچاری از افزایش قیمت ها، لغو سوبسید کالاهای اساسی و حذف اقشار وسیعی از شمول یارانه بگیران از سمت دیگر اعتراض ها به دولت را افزایش خواهد داد.
این وضعیت دقیقا نقطه مقابل دوران ریاست جمهوری خاتمی است که در آن زمان نرخ ارز نسبتا ثابت شد، تورم کاهش پیدا کرد و نوعی ثبات اقتصادی و آرامش روانی بازار سرمایه را فراگرفت.

در مجموع این دو دولت علیرغم شباهت ها، تفاوت های بسیاری دارند و گرچه شخصیتا روحانی بسیار زیرک تر از خاتمی است، اما شرایط نسبت به گذشته بسیار تغیر کرده و سخت تر شده است، در حدی که حتی اتمام یک دوره ریاست جمهوری روحانی هم سخت می نماید.

پیشی گرفتن در تملق و خاکساری، تنها نکته جلسات رای اعتماد


روز اول رای اعتماد فرصتی برای وزرای پیشنهادی فراهم نشد تا صحبت کنند و هرچه بود صحبت نمایندگان مجلس دست چین شده توسط قدرت بود. که تملق گویی و چاپلوسی این "نوکران قدرت" چندان تازگی ندارد و عجیب نیست، همینطور که سالهاست وضعیت مجلس بجای محل نمایندگان مردم به تریبون نمایندگان قدرت یا همان شخص آیت الله خامنه ای تغیر شکل پیدا کرده است.

اما نکته جالب این سخنرانی ها نه در صحبت های نمایندگان، که در نطق های وزیران پیشنهادی است. اینکه ایشان بدون شرم و خجالت سعی دارند خود را نظرکرده ویژه رهبر بدانند،  به حدی که حتی بعضی صحبت خود را با نام آیت الله خامنه ای آغاز می کنند! و در خاکساری و دستبوسی گوی سبقت را از همتایان مجلسی شان ربوده اند!

با توجه به شعارها و منش دولت و وزرا که بر عدالت و میانه روی تاکید داشته و دارند، این سطح از تملق و چاپلوسی در پیشگاه رهبر جمهوری اسلامی بسیار هشدار دهنده و نشانگر موفقیت آیت الله خامنه ای در قبضه قدرت مطلقه و بازسازی فرهنگ استبدادی در سطح مسئولین رده بالای نظام اسلامی دارد. چرا که وقتی این افراد با این طرز فکرها تحت تاثیر جو "غلام خانه زاد"ی قرار می گیرند، این نشان از عمق فاجعه خالص سازی فکری و فرهنگی اهالی سیاست از کسانی دارد که حتی اندکی منتقد و مخالف وضع موجود اند. (با دیدن این نطق ها تصور اینکه اگر بجای حسن روحانی مثلا حداد عادل یا سعید جلیلی رییس جمهور شده بودند وضعیت نطق های وزرای پیشنهادی چه بود سخت است!)

متاسفانه، این صحنه ها مجلسی کاملا فرمایشی و نظامی استبدادی را نمایش می دهد و بوضوح نشان دهنده شکست پروژه مشروطه کردن قدرت شاهی بعد از بیش از یک قرن تلاش آزادی خواهان ایرانی است.

بُعد دیگر داستان که باید برای خود آیت الله خامنه ای زنگ خطر باشد، همین تفویض همه امور به نظر شخص اوست. چرا که وقتی تمامی مسئولین و اطرافیان مجیزگو و فرمانبردار شخص همایونی باشند، -همانطور که تعدادی از وزرا از عملکرد خود با آدرس دادن به نظرات شخص رهبر اشاره کردند- تمامی مسئولیت فعالیت های درست یا غلط مجموعه عریض حکومتی بر گردن شخص آیت الله قرار می گیرد و تقریبا همان اشتباه شاه مخلوع ایران برای او تکرار می شود.
شاید تنها تفاوت این دو نفر در سن حکمرانی شان باشد و احتمال دارد که آیت الله خامنه ای قبل از چشیدن مزه سقوط، دیگر در قید حیات نباشد.

جمع بندی وضع موجود تنها دو نکته را نشان می دهد:
1 اول آنکه هیچگاه سرنوشت انقلاب ها به وضع بهتر از حکومت قبل ختم نشده است. چرا که زمینه های بهتر شدن اجتماعی یک شبه فراهم نمی شود. (و انقلاب اسلامی هم مستثنی نیست)

2 و دوم آنکه نتیجه حکومت تمامی مستبدان و زورگویان تاریخ -همانطور که سرنوشتشان مشابه است- یکی است و آن هم "تباهی زندگی مردمی است که در آن دوره خاص زندگی می کنند".

خامنه ای در رویای انتخابات های قبل از 88 !


تا قبل از سال 88 و اعتراضات مردم به نتایج انتخابات آن سال، همیشه شرکت مردم در انتخابات، معادل مهر تایید و مشروعیت نظام جمهوری اسلامی تفسیر و تبلیغ می شد. خصوصا  قبل و بعد از انتخابات، مسئولان و رسانه های داخلی بارها و بارها بر این نکته تاکید می کردند. اما بعد از انتخابات سال 88، برای اولین بار رای دادن در جمهوری اسلامی معنای دیگری گرفت، نه تایید که حتی شیوه اعتراض و عدم مشروعیت "جمهوری اسلامی" و سیاست هایش تقسیر شد.

از طرف دیگر، ظاهرا امروز آیت الله خامنه ای از شدت و برنامه های غرب برای به زانو درآوردن ایران -حتی تهدیدهای نظامی اخیر اسرییل- مطلع شده است و آن را جدی گرفته، برخلاف قبل که تصوراتش -همیشه- با نوعی سهل انگاری و خودبزرگ بینی همراه بوده است.
در محتوای کلام اخیر او در مورد
"حتی کسانی که نظام جمهوری اسلامی را قبول ندارند اما می خواهند از ایران حمایت کنند باید در انتخابات شرکت کنند."
تلخی حمله نظامی و طرح تجزیه ایران دیده میشود، همان که رفسنجانی چندی پیشتر به آن اشاره کرده بود. (وگرنه سابقه نداشته که "ایرانیت" را همپای "جمهوری اسلامی" و حتی بیشتر بالا بکشد!)

البته آیت الله خامنه ای باید بداند که این مظلوم نمایی و تشویق مردم به شرکت در انتخابات، دیگر به مهر تایید بر نظام جمهوری اسلامی تفسیر نمی شود. و برخلاف حافظه تاریخی ایشان که پس از هر انتخابات در مذاکرات و نامه نگاری های محرمانه با قدرت های خارجی از "مشارکت مردم" برای توجیه "مشروعیت نظام" -خود- بهره می برد، خبری نیست.

این بار هم آیت الله خواهد فهمید که -مانند سال 88- نه تنها مشارکت مردم در انتخابات معنی تایید به نظام نیست که برعکس فرصتی برای بیان اعتراض به آن شده است. و تنها راه باقی مانده برای او، تغییر رفتار و روش معامله و برخورد با کشورهای خارجی و مردم در داخل است.

این روزها در دنیای مجازی و حقیقی حتی کسانی که با نظام جمهوری اسلامی مخالفند با اشاره به انتخابات 88 و نتایج خفت بار آن برای شخص آیت الله و کل نظام، می خواهند در رای گیری شرکت کنند به جهت "بیان اعتراض". در واقع بعد از حوادث سال 88 جمهوری اسلامی و شخص آیت الله خامنه ای، تنها عامل مشروعیت زایش -یعنی انتخابات- را از دست داده است و کمترین نتیجه خون - و شجاعت- جوانان ایرانی همین تسخیر انتخابات و بازپس گیری آن از حکومت خودکامه آیت الله خامنه ای است. دیگر صندوق های رای در خدمت جمهوری اسلامی نیستند و نخواهند بود. و نتایج استخراج شده از آنها نماد اعتراض به حکومت خواهد بود، نه تایید آن.
شاید اگر این رفتار خودکامانه بخواهد ادامه داشته باشد از این به بعد خود حکومت نقش انتخابات ها را کمرنگ خواهد کرد و حضور کم و عادی مردم را تبلیغ کند! چرا که انتخابات دیگر "مشروعیت زدا" شده است -نه مشروعیت زا- و محلی برای نشان دادن اعتراض های سرکوب شده یک ملت است.

اینجا همان نقطه تقاطع میان پارادوکس جمهوریت و اسلامیت است و نشان میدهد هیچ "دیکتاتوری" نمیتواند با "صندوق رای" باهم جمع شود. بعد از اینجاست که "نظام" باید یکی را انتخاب کند.


صحنه هایی از تولید دیکتاتور در فرهنگ ایرانی

شاید این عکس به اندازه کل توضیحاتی که میدهم گویا باشد:



اعتقاد دارم که مشکل حکومتی- سیاسی ایران ربطی به شکل ظاهری حکومت و افراد درون آن ندارد، چه سیستم "شاهی" باشد چه "جمهوری سکولار یا اسلامی"، تا زمانی که فرهنگ "دیکتاتور پروری" از بین نرود، هر "شخص درقدرت" تبدیل به فردی خودکامه و غیرپاسخگو خواهد شد.
شاید این عکس تنها نمادی از فرهنگ غلط ما باشد و بسیار خنده دار چرا که اساسا ریاست جمهوری و دموکراسی را به بازیچه گرفته است.

در تمامی دوران ها و ادیان، دست بوسی و ابراز خشوع و کوچکی تنها در مقابل قدرت ماورایی پذیرفته شده است و حتی شاهان و قدرتمندان هم به عنوان نماینده یا نماد آن "ماورا" مورد پرستش و تکریم قرار می گرفتند. این رسم بسیار کهن با تغیر بینش و افزایش شعور انسان بتدریج بشکل سمبلیک برای پادشاهان و به شکل اعتقادی برای روحانیون مذهبی درآمد. بعد از منسوخ شدن سیستم های پادشاهی و رواج دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و در نهایت تقدس زدایی از ارکان قدرت دیگر این رسم هم از میان رفت و حتی در ایران رسم دست بوسی اربابان قدرت بعد از "انقلاب اسلامی" کمرنگ شد. گرچه که کماکان در دوران معاصر هم روحانیون بلندپایه استثنا هستند.

در دوران حاضر، بوسیدن دست رییس جمهور تنها به جک شبیه است و بیشتر از نشانه احترام، نشانه تمسخر یا توهین به آن رییس جمهور است، چرا که فرد بوسنده آگاهانه یا ناآگاهانه صفتی (تقدس) را به رییس جمهور می دهد که فاقد آن است.
این در حالی است که حتی فرض کرده ایم  آقای روحانی رییس جمهور است نه صرفا کاندیدای ریاست جمهوری!

بسیاری حکومت ایران -جمهوری اسلامی- را علت این عقب ماندگی می دانند و تصور دارند که با تغیر سیستم سیاسی در ایران مشکل خودکامگی و دیکتاتوری برچیده خواهد شد. اما غافل از بستر دیکتاتور پرور فرهنگ ایرانی هستند. هیچ فرد یا دسته ای در ابتدا شکل خودکامه ندارد. همانطور که رضا پهلوی قبل از رسیدن به سلطنت یا رفتار و گفتار آیت الله خمینی قبل از 57 با بعد از آن تفاوت داشت.

همانطور که می بینیم، این -مشکل- فرهنگ ماست که بر سر حاکمان خود تاج سروری می گذارد.


پی نوشت:

فیلم کوتاهی از "تشویق های بی مورد" ایرانیان از سخنرانی دبیر جلسه شورای ملی (رضا پهلوی دوم) در خارج از کشور.
(در مدت زمان 10 دقیقه سخنرانی و 3 دقیقه پرسش و پاسخ، رضا پهلوی بیش از 11 بار مورد تشویق حضار قرار می گیرد!)

واقعا انتظار ما در صورت به قدرت رسیدن او اگر بغیر از احیای نظام شاهنشاهی باشد اشتباه است، چرا که تاج شاهی را نه او، که خود ما بر سر او می گذاریم و بعدتر ناله میکنیم که این پهلوی هم مانند پدرش مستبد و خودرای است!


رفسنجانی بیرون از ظرف گلابی



همانطور که قبلتر هم پیش بینی کرده بودم، رفسنجانی به عنوان نامزد شاخص انتخابات 92 رد صلاحیت شد.

در فاصله میان زمان نام نویسی و رد صلاحیت هاشمی اعلام نظر ها و جو جامعه به شکلی بود که علاوه بر افکار میانه رو، تقریبا درصد عمده ای از -دو سمت- طرفداران اصولگرا و اصلاح طلب روی خوش به آمدن وی نشان داده بودند.
به احتمال زیاد همین تاخیر شورای نگهبان در بررسی صلاحیت ها صرف رصد اوضاع جامعه و محاسبه سود و زیان حضور هاشمی در انتخابات شده بود. که تقریبا با الگوی فکری خامنه ای و تیم حاکمه این رد صلاحیت، تصمیم درستی بود. چرا که ایشان تصمیم به قبضه کامل قدرت و خالص سازی صدر حکومت دارند  و همینطور بر اثر فشارهای همه جانبه وارد شده بر مردم -در این سالها-، جامعه بازخوردی شدید به کوچکترین فضای تنفسی -فارغ از ماهیت آن- نشان خواهد داد، و احتمال می رفت که رویداد های خرداد 76 دوباره تکرار شود و خامنه ای دوباره مقهور قدرت مردم و مجبور به عقب نشینی شود.

البته همچنان این احتمال دارد که بنا به واکنش های مختلف در روزهای آتی صلاحیت رفسنجانی با حکم حکومتی خامنه ای تایید شود. اما اگر حتی این حکم هم بخواهد صادر شود اولا به شرطها و شروطها خواهد بود و ثانیا فرصت تبلیغ و انسجام را از او خواهند گرفت، که شانس رای آوردن او را بکاهند یا اگر نشد حداقل با اکثریت قاطع برنده نشود.

خامنه ای از نزدیک به 25 سال رهبری اش درس هایی گرفته است که دیگر کسی نتواند او را بسادگی مجبور به تقسیم قدرت بکند. اقدامات اخیر وی نشان می دهد او هوشمندتر و تهاجمی تر از قبل اوضاع  را مدیریت می کند. او متوجه شده/تصور می کند که برای اداره کشور به وضع کنونی نیازی به همراهی -قلبی- مردم ندارد و آنقدر قدرت دارد که بتواند بقای حکومتش را تضمین کند.
البته نهایت مسیری که ترسیم کرده است بجز فلاکت و مرگ برای ایرانیان و خوشبختی خیالی برای ایدئولوژی انقلابی وی پایانی نخواهد داشت.

با توجه به وضع کنونی دیگر حکومت حساسیتی برای انتخاب شخص خاصی نخواهد داشت و قطعا بجز تعداد آرا دیگر نیازی به تقلب هم نیست چرا که مردم می توانند از این ظرف گلابی، هر میوه ای که دوست دارند بردارند! (حتی هلو هم انصراف داده است!)

آیا باید مانع رسیدن هاشمی به قدرت شد؟


تعدادی از فعالان سیاسی مجازی و وبلاگ نویسان، تاکید دارند که سابقه تیره هاشمی رفسنجانی در بقدرت رساندن آیت الله خامنه ای یا جامعه بسته دهه 70 نشانه ای از نداشتن صلاحیت وی برای کاندیداتوری و در نهایت بدست گرفتن قدرت اجرایی است.
این افراد ادعا میکنند به قدرت رسیدن هاشمی صرفا "مُسکن" وضع کنونی هست یا تنها عمر حکومت "آیت الله" را افزایش می دهد که این مطلب ناخودآگاه به بهتر شدن وضع موجود -بخوانید فاجعه- دلالت می کند.  این نکته شاه بیت انتقادات این گروه در عدم حمایت از رفسنجانی یا اصرارشان بر تحریم کلی انتخابات است. 

از طرف دیگر این روشنفکران دنیای مجازی همچنان ادعا می کنند که خراب شدن وضع موجود با تحریم بیشتر و افزایش فقر، سبب "شورشی" می شود که در نهایت به بوستان دموکراسی و باغ سکولاریسم می رسد! ایشان یا نمی دانند یا توجه نمی کنند که کشوری که در آن شاخص های اقتصادی به نهایت پایین است، مردم به وعده ای غذا، رای و اندیشه شان را می فروشند و فساد و رشوه و آدم فروشی در حداکثر ممکن خواهد بود. (البته نه به اختیار که به اجبار، اما در طولانی مدت تبدیل به فرهنگ خواهد شد).

شاید که بتوان با شورش نان یا جنگ داخلی حکومت فعلی را از بین برد (شاید، چرا که مثلا در کره شمالی علیرغم فقرشدید براندازی اتفاق نیافتاده)  اما به هیچ عنوان نمی شود بر پایه "فقر و گرسنگی" دموکراسی ساخت. مردمی که برای وعده ای غذا رایشان را می فروشند به دموکراسی نخواهد رسید. پس بدون شک حکومت برخواسته از کشوری قحطی زده، حکومتی دیکتاتوری خواهد بود همانطور که بارها در تاریخ ایران بعد از هر دوره قحطی و فقر عمومی دیکتاتوری شکل گرفته است.
و این چرخه تبدیل دیکتاتوری به قحطی و بالعکس تکرار خواهد شد.

گرچه که هنوز اعتقاد دارم آیت الله خامنه ای به حدی هشیار نیست که خطر موجود برای کشور و حتی خودش را تشخیص دهد و راه را برای ورود هاشمی رفسنجانی باز کند. اما در صورت کاندید شدن هاشمی باید از وی حمایت کرد، به 5 دلیل:

1.  عملا در شرایط فعلی هیچ گزینه بهتری پیش رو نداریم. (منظورم بجز شعارهای آرمانگرایانه است)

2.  اگر عقلانی نگاه کنیم، -فرقی ندارد که مخالف یا موافق جمهوری اسلامی باشیم،- اضافه شدن 4 سال به عمر جمهوری اسلامی فرق چندانی در نهایت نخواهد داشت و قطعا بدتر از 8 سال گذشته نخواهد بود. اما شانس شروع تغیر کم هزینه و از درون، اضافه خواهد شد. حتی اگر تصور کنیم حمایت از هاشمی قمار باشد، در این شرط بندی چیزی از دست نخواهیم داد، اما شانس بهتر شدن را افزایش داده ایم.

3.  فارغ از مباحث حقوق بشری، حتی به صرف عملکرد مثبت اقتصادی هاشمی در دوران گذشته، همین رشد اقتصادی، پایه ای خواهد بود که فضا را برای بحث های پیشرفته تر اجتماعی مثل اصلاحات، آزادی یا دموکراسی یا حتی همان حقوق بشر باز خواهد کرد.

4. در حالی که هیچ کسی حاضر به از خود گذشتگی و انجام فعالیت های هزینه بر نیست -که توقعی هم نمی توان از مردم داشت برای فداکاری از جان و مالشان- تنها راه بهتر شدن وضع موجود صرفا از "تغیر در بالای هرم قدرت" بوجود خواهد آمد نه قاعده آن. به عبارت دیگر انتظار در تغییر از سطح جامعه -در شرایط کنونی- تنها رویا پردازی خواهد بود. همانطور که می بینیم بسیاری از دور مردم را تشویق به تحرک و فعالیت خیابانی می کنند و به قول معروف از بیرون گود فریاد "لنگش کن" سر می دهند که نه تا الان نه تا هیچ وقت به نتیجه نخواهد رسید.

5 همچنین حضور رفسنجانی در قدرت مانعی برای سایر فعالیت های دوستان برانداز یا آرمانگرا نخواهد بود و ایشان می توانند همچنان به فعالیت های مجازی و واقعی شان ادامه دهند. حتی بهتر است بجای آنکه مانع یکدیگر در جهت بهتر کردن وضع موجود باشیم، هرکس بنا به اعتقاد و توانش در جهت کمک به ایجاد "ایرانی آباد" تلاش کند. و مطمئنا حمایت از رفسنجانی هیچ عقبگردی از وضع موجود ایجاد نخواهد کرد.

اینکه تعدادی ابراز می کنند که این اتفاقات نمایش رژیم است یا هاشمی با رضایت خامنه ای آمده و غیره.. به نظر من بیشتر بدلیل این است که مدت زیادیست که از جامعه ایران و فضای سیاسی آن دور هستند و مانند یک خارجی که همه ایرانی ها را یکسان می بیند به فضای سیاسی ایران نگاه می کنند. متاسفانه این گروه اخیر علیرغم اینکه بشدت دور از فضای واقعی ایران هستند اما چنان به خود اعتماد دارند و با تحکم حرف میزنند که انگار پشت در بیت رهبری نشسته اند و شاهد پشت پرده نظام هستند.

در آخر نه می خواهم توصیه ای به شرکت در انتخابات بکنم و نه تحریم آن. چرا که اولا ما ایرانی ها به تعداد خودمان -75 میلیون- تحیلی متفاوت و قوی از شرایط سیاسی- اجتماعی داریم، و ثانیا نتیجه انتخابات در جمهوری اسلامی می تواند صرفا نتیجه مشارکت مردم نباشد!
اما شدیدا اعتقاد دارم که از هر روزنه ای برای بهبود وضع فعلی باید استفاده کرد. و در این شرایط که مشکلات اقتصادی کمر مردم را شکسته است. اولویت بهبود شرایط با اقتصاد و معیشت مردم است نه آزادی و نه دموکراسی.
اگر به قدرت رسیدن رفسنجانی باعث شود که مرهمی هرچند اندک بر شکم گرسنه کودکان ایران گذاشته شود یا اندکی عقلانیت به حاکمیت افزوده شود (همانطور که مخالف و موافق ادعا می کنند) باید از وی حمایت کرد. چرا که بدون ثبات و رفاه اقتصادی هیچ فعالیت دیگر سیاسی- فرهنگی به نتیجه نخواهد رسید.
هرکسی هم که در شرایط فعلی -نیمه قحطی بدون چشم اندازی به آینده- بدنبال دموکراسی و سایر ارزش های والای جامعه می گردد، آشنایی با الفبای سیاست نداشته و صرفا آب در هاون می کوبد.

پی نوشت:
 همچنان باور به تایید صلاحیت هاشمی رفسنجانی ندارم و بعید می دانم با خشمی که در اردوگاه اصولگرایان از ثبت نام او بوجود آمده اجازه شرکت در انتخابات به وی داده شود. مگر به حکم شخص خامنه ای که او هم آنقدر دوراندیش به نظر نمی رسد.

آیا انتخابات در ایران مهم است؟


این روزها بسیار دیده و شنیده ایم که عده ای می گویند باید در انتخابات شرکت کرد و از این طریق وضعیت را بهتر کرد و عده دیگری پاسخ می دهند خیر، خود شرکت در انتخابات کمک به ادامه وضع موجود است و کل رژیم دیکتاتوری صلاحیت برگزاری انتخابات را ندارد و ...
در این کوتاه می خواهم از زاویه مهمتری به انتخابات نگاه کنم؛
انتخابات به عنوان نمادی از مردمسالاری و دموکراسی در تمامی جهان شناخته می شود و حتی دیکتاتورترین حاکمان -فعلی- هم سعی دارند که حداقل با برگزاری انتخابات های نمایشی برای خود مشروعیت کسب کنند.

امروزه همه کشورها، از ثروتمندترین کشورهای جهان تا فقیرترین کشوهای افریقایی انتخابات برگزار می کنند، اما اینکه چرا اینقدر کیفیت انتخابات در کشورهای توسعه یافته با کشورهای درحال توسعه متفاوت است دلیل عمده آن را باید در سطح زندگی و نیازهای افراد جستجو کرد.
بدیهی است سرپرست خانواده ای که دغدغه عمده زندگی اش سیر کردن شکم خانواده اش در تورم افسار گسیخته است یا نهایت تلاشش بر پس اندازی برای آینده مبهم پیش روی خود و فرزندانش بنا شده، هیچگاه اساسا نیازی به انتخابات حس نخواهد کرد و تنها داشتن یک حکومت -از هرشکل-  که برطرف کننده نیازهای اولیه اش باشد، برایش کافی خواهد بود. نیازهایی از جنس خوراک، امنیت، مسکن و سلامت.
تا زمانی که عامه مردم از این نیازها اشباع نباشند مطرح کردن هر مساله دیگری لوکس و ظاهری خواهد بود. مثل حفظ محیط زیست، رعایت کرامت انسانی یا سبک اداره حکومت.
بر همین اساس انتخابات زمانی معنا خواهد داشت که عموم مردم از سطح نیازهای اولیه و معیشتی وارد فاز جدید "داشتن اجتماعی بهتر" شده باشند در غیر اینصورت حتی در صورت برگزاری "آزادترین انتخابات"،  نه نتیجه انتخابات قابل قبول خواهد بود و نه چنین دموکراسی پایدار خواهد ماند.(همانطور که در افغانستان بعد از 12 سال، دموکراسی و انتخابات صرفا کالایی لوکس و وارداتی به نظر می رسد).

به عنوان مثال، اخیرا بطور فزاینده ای در فضای مجازی میبینیم که عده ای -به شوخی و جدی- خواهان برگشت به زمان قبل از انقلاب و دوران شاهنشاهی هستند و یا از آن به خوبی یاد می کنند چرا که علیرغم حکومت توتالیتر، حداقل معیشت مردم شهرنشین تامین یود.
البته در آن زمان هم انقلاب هنگامی رخ داد که "عامه مردم تاثیر گذار شهرنشین" آنقدر وضع معیشتشان خوب شد که به فکر نیازهای متعالی تر اجتماعی شان افتادند.
اما امروز بطور ناخواسته مردم بر اثر سیاست های غلط سران جمهوری اسلامی روز به روز وضعیت معیشتان بدتر شده است و به دوران تامین نیازهای اولیه شان بازگشته اند. یعنی با یک مرحله پسرفت، به دوران قبل از پدران خود که فارغ از معیشت بدنبال دموکراسی و جمهوری بودند بازگشته اند. و حتی "دیکتاتوری خوب" را به "جمهوری بد" ترجیح می دهند.

حال در این شرایط، اسم بردن از انتخابات نه تنها بی تاثیر است که بازی با کلمات است و نمایشی بی مشتری. خصوصا زمانی که همه می دانند این انتخابات به نتایج ملموسی در زندگی معیشتی مردم منجر نمی شود. چرا که رییس جمهور تصمیم گیرنده موضوعات مهم مانند تغیر در سیاست هسته ای یا لغو تحریم ها نیست و حتی اراده ای برای تغییر نخواهد داشت.

در چنین شرایطی انتخابات بیشتر بازی بزرگان و طبقه مرفه حکومتی بوده و تصمیم گیری برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات از طرف مردم صرفا به فهم آنان از حداقل وضع معیشتشان بستگی دارد. به این معنا که اگر حس کنند عدم شرکتشان در انتخابات منجر به بهتر شدن وضع زندگی شان می شود -مثلا تغیر رفتار حکومت یا رفع تحریم ها- قطعا شرکت نخواهند کرد ولی اگر حس کنند که حتی در کوتاه مدت شرکت در انتخابات باعث بدست آوردن منافع مالی یا امتیازهایی از سوی حکومت خواهد شد، در انتخابات شرکت خواهند کرد. البته احساس ناامنی ناشی از شرکت نکردن در انتخابات هم مانند مشوق ها، موثر است مثلا ترس از نداشتن مهر انتخابات در شناسنامه در بزنگاه های زندگی مانند پذیرش دانشگاه یا گرفتن پاسپورت، کوپن و....
بدیهی است که اینگونه شرکت در انتخابات، صرفا با هدف "زدن مهر در شناسنامه" صورت می گیرد نه توجه به محتوای انتخابات.
سایر احتمالات مشارکت مردم در بین این دو طیف قرار می گیرد.

حقیقت -تلخ- این است که علیرغم بالا رفتن سطح سواد و آگاهی جامعه ایران، این وضعیت اقتصادی است که حرف اول را در مناسبات زندگی و از جمله سیاست می زند و هرگونه تغیر سیاسی در جامعه ایران صرفا تابعی از وضعیت مالی مردم است.
نکته خوب این آگاهی آن است که جامعه ایران برخلاف بسیاری از کشورهای درحال توسعه مشابه، پتانسیل آگاهی اجتماعی بالایی دارد و اندکی تغیر در وضع اقتصادی مردم، تاثیر شگرفی در رفتار سیاسی ایشان خواهد داشت.

اینکه عده ای بخواهند صرفا با تشویق و تبلیغ دموکراسی و آزادی و ... مردم را به عدم شرکت در انتخابات سوق دهند به نتیجه نخواهد رسید خصوصا هنگامی که حکومت راه انتخاب دیگری برای مردم نگذاشته باشد، که در آن زمان حتی میزان بالایی از مشارکت مردمی خواهیم داشت. همانطور که در زمان صدام در عراق گرسنه هم، میزان مشارکت در انتخابات بالای 90 درصد بود!
خلاصه کلام آنکه "توسعه سیاسی" حتی با وجود همه ابزار آن اعم از انتخابات آزاد و جامعه آگاه و .. بدون "توسعه اقتصادی" بی معناست و به چیزی بجز دیکتاتوری نخواهد انجامید.