‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها

از پرتاب موشک تا رد صلاحیت انتخابات، جمهوری اسلامی برای مذاکره آماده می شود

1.این روزها اتفاقات در ایران بسرعت رقم می خورد. در سالگرد چهل و یکم انقلاب 57 حکومت بار دیگر تلاش کرد که در زمینه موشکی بتواند گامی فراتر از چیزی که تاکنون نشان داده بود و اتهام وارداتی بودن داشته بردارد که شکست خورد.
در تصاویر منتشر شده دیده می شود که بازهم موشکی نسبتا عظیم بدون هیچگونه هماهنگی با شمارنده و گزارشگر، پرتاب می شود و طبق روند آزمایشهای موشکی جمهوری اسلامی هیچ خبری از اتاق کنترل و فرماندهی و ارتباط با ماهواره یا موشک پرتابی نیست. برخلاف پرتاب قبل که موشک روی زمین منفجر شد، این موشک به هوا رفت اما به مداری که می بایست نرسید.

گرچه این آزمایشهای موشکی با نفس تحریم و بی پولی دولت ناسازگار است اما همانطور که پیشتر گفتم تنها ستون باقی مانده دفاعی جمهوری اسلامی بعد از ترور قاسم سلیمانیست. (استراتژی دفاعی نظام بعد از جنگ 8 ساله بر 3 پایه موشکی، جنگجویان نیابتی، و سلاح هسته ای شکل گرفت که بعد از 20 سال تلاش و مخفی کاری و دهها میلیارد دلار هزینه، نظام به این نتیجه رسید که تکنولوژی هسته ای از دسترسش خارج است و بر دو محور دیگر متمرکز شد که با ترور قاسم سلیمانی ضربه شدیدی به بازوی بلند جنگجویان نیابتی وارد شد و تقریبا آن هم در کوتاه و میان مدت از کار افتاد)
نظام تلاش کرد در ملایم ترین شکل ممکن (موشک ماهواره بر!) کارت برنده ای برای مذاکرات آتی بسازد که البته تا اینجا شکست خورده است.

2. از سوی دیگر با کنار گذاشته شدن پرونده استیضاح ترامپ، و نتایج نظرسنجی های انتخاباتی امریکا، جمهوری اسلامی کورسوی امیدش به تغییر سیاسی در مدیریت امریکا کمرنگ شده و آیت الله خامنه ای دیگر چاره ای نمی بیند بجز آنکه بنوعی آبرومندانه با "ترامپ قمارباز!" وارد مذاکره شود. چرا که دولت بر روی کاغذ بودجه 99،  50 درصد کسری دارد و تقریبا بجز افزایش قیمت فروش دلارهای باقی مانده راهی برای جبران کسر بودجه نمانده که این افزایش قیمت دلار هم خود باعث بیشتر شدن نارضایتی عمومی می شود که خود با زور سرنیزه اندکی آرام گرفته است. و عامه مردم و بخصوص قشر متوسط و مستضعف تا اینجا هم تحت فشار شگرفی برای امرار معاش هستند.

3. زمان به ضرر نظام اسلامی در حال گذار است و جرقه های بی سابقه پیشنهاد مذاکره بشرط رفع تحریم هایی که ظریف با نادیده گرفتن ترور سلیمانی زد، با واکنش سرد دولت امریکا روبرو شده است. دیگر نظام جسارت شیطنت های منطقه ای به قصد تحت تاثیر قرار دادن امریکا را ندارد.
همین صادرات قاچاقی نفت اندک هم سال آینده، آینده ای ندارد! اژدهای اقتصاد چین اکنون درگیر ویروس کرونا شده و نه تنها ترمز رشد اقتصادی را کشیده -و به تبع نیاز به انرژی و نفت کاهش خواهد یافت- که حتی بنظر میرسد دیگر نیازی به اندک نفت پر دردسر ایران هم نباشد اگر حتی بهای نفت ثابت بماند.
بنظر میرسد تنها امید نظام ایجاد یک صدایی در درون برای نشستن پای میز مذاکره است.
نظام می رود که برای یک مذاکره بسیار جامعتر از آنچه در برجام دیده شد قدم بردارد. و ناچار است بجای از دست رفتن غنی سازی های هسته ای و قاسم سلیمانی، بر نمایش اتحاد درونی پافشاری کند. چرا که همین تجربه یکسال گذشته اش نشان داد که اتکا بر کثرت موشک آنطور که تصور می کرد نمی تواند برگ برنده مذاکره بشمار برود.
4. در همین راستا، رد صلاحیت های گسترده شورای نگهبان برای انتخابات مجلس آتی، حتی به قیمت از دست دادن آرای عمومی معنادار می شود. این شکل دستچین کردن نمایندگان نشان از عزم نظام برای سوار کردن هرآنچه از طرفداران و وابستگان دارد به قصد بزرگ و یکپارچه نشان دادن حاکمیت در مذاکرات ناگزیر پیش رو.
آیت الله خامنه ای و مشاوران می دانند که این بار سیرک "بد و بدتر" به هیچ عنوان کارگشای مشارکت مردمی نیست خصوصا در انتخابات مجلس. و حتی چه بهتر که بجای نمایندگان میانه روی رای جمع کن، نمایندگان جناح راست افراطی منفور حتی با رای کم به صندلی های مجلس برسند. چرا که اولا هزینه کشاندن مردم جان به لب رسیده به انتخابات بسیار زیاد است. و ثانیا با اندکی دستکاری و معماری و تبلیغات انتخابات می توانند حداقلی از ظاهر را حفظ کنند و از سوی دیگر تاثیر 4 سال حضور نمایندگان ولایی در مجلس بمراتب بیشتر از چندروز آبروریزی مقطع انتخابات است (که بزودی مردم هم فراموش خواهند کرد!)

در کل آنکه حکومت در بلند مدت یک قدم دیگر بسمت استبداد ولایی سیدعلی خامنه ای پیش می رود به ناچار از مسیری که انتخاب کرده و در دوراهی فروپاشی از درون یا امتیاز دادن به دولتهای غربی با اولویت امریکا و دست کشیدن از شعارهای آرمانی/انقلابی -با اولویت اسراییل- راهی ندارد.
متاسفانه تفکر و نگاه مذهبی بر پایه دوقطبی حق و باطل و حلال و حرام و... شکل گرفته و علمای اسلام مگر تحت زور به هیچ راهی تمکین نمی کنند، و هیچ فضایی برای میانه روی و مذاکره وجود ندارد و تا لحظه سرکشیدن جام زهر -تحت فشار- یا مرگ، ایشان بر طبل آرمانها و تخیلاتشان می کوبند. دنیا هم کم کم زبان مذاکره با ملایان حاکم بر ایران را یاد گرفته است!


پی نوشت:
1. زمان مذاکره طبعا بعد از مشخص شدن نتایج انتخابات ریاست جمهوری امریکا خواهد بود، در سال آینده.

2. مشارکت در این انتخابات بشدت برای حکومت مهم و سرنوشت ساز است. حتی بنوعی آینده ایران در گروی این رای گیری است. شخصا با اینکه طرفدار عدم مشارکت در جهت رساندن پیام نارضایتی به حکومت و شاید تصمیم گیری متفاوت سران نظام هستم، اما نمی توانم و نمی خواهم که دیگران را به رای ندادن تشویق کنم. تنها می توانم توصیه کنم که اگر تصمیم به مشارکت دارید، به آینده خود و نسل های آینده بیاندیشید و به کاندیدایی رای دهید که اندکی کمتر بد باشد!

پشت پرده سیاست ایران بعد از مرگ آیت الله خمینی

مرگ آیت الله خمینی برای اطرافیان او و خصوصا هاشمی رفسنجانی چندان شوک آور نبود. چرا که اولا در دهه ابتدایی عمر جمهوری اسلامی، با ترور فیزیکی افراد کلیدی نظام، جمهوری اسلامی به از دست دادن گردانندگانش عادت کرده بود و ثانیا آیت الله خمینی در ایام کهولت و بیماری جسمی بسر می برد. به همین دلایل مجلس خبرگان رهبری تقریبا بدون وقفه با حضور اکثر اعضا تشکیل شد و در کمتر از چند ساعت تصمیم به انتخاب رهبر جدید گرفت و در بیرون از مجلس، از رهبری حجت الاسلام خامنه ای جوان پرده برداری کرد، بدون ذکر موقت بودن رهبری او.
به نظر می رسد که انتخاب فرد ناپخته و بی صلاحیتی در حد "حجت الاسلام خامنه ای" آن دوران به رهبری، بخصوص بعد از عادت داشتن همه به کاریزمای آیت الله خمینی و مرجعیت بی بدیل او (حتی از نظر دینی و تشیع) در جایگاه رهبری انقلاب، کاری نشدنی و غیر ممکن بود. درحد نشاندن شاگردی دبستانی به طبابت، بجای پزشکی حاذق!

این شعبده ممکن نبود مگر به مرحله مرحله پیش رفتن، و هاشمی رفسنجانی در پرده اول، روحانی خوش تیپ، نسبتا جوان، بی دانش و خاصیت، با فن بیان خوب و البته وابسته به خودش را که تا آن زمان به حلقه قدرت اول جمهوری اسلامی بالا کشیده بود بطور "موقت" به این سمت معرفی کرد.

بدنبال پخش اولین قسمت از فیلم فوق سری خبرگان رهبری در سال 68 دو قسمت دیگر از ابتدای جلسه و انتهای جلسه هم منتشر شد که بیشتر طرز فکر رای دهندگان و بازی گردان اصلی "هاشمی رفسنجانی" را نشان می دهد.
طرز فکر غالب آگاهان سیاست، هاشمی رفسنجانی و تمام روحانیون آن زمان این بود که با مرگ آیت الله خمینی جایگاه رهبری به جایگاهی فرمایشی و بی اثر در سیاست تبدیل خواهد شد و اساسا روحانیون خودشان هم از این اعتماد به نفس برخوردار نبودند که بتوانند قدرت مطلقه ای را -در عمل- در امور کشورداری داشته باشند. و اهمیت جایگاه رهبری را تا آن زمان در کاریزمای شگرف شخص آیت الله خمینی می دیدند، که با مرگ وی تمام می شود و ایران هم مانند تمام کشورهای دیگر دنیا به مدار عرف و تخصص برخواهد گشت. احتمالا با تمی مذهبی. خصوصا که آیت الله خمینی حکومت اسلامی را بشکل "جمهوریت" پسندیده بود و رفراندوم "جمهوری اسلامی" مورد قبول مردم هم واقع شده بود.

 به همین طرز فکر هم، اعضای مجلس خبرگان با پیشنهاد بی خاصیت ترین روحانی فرمایشی نظام "حجت الاسلام خامنه ای" از سوی هاشمی که بارها به موقت بودن او و این تصمیم تاکید می کرد مخالفتی نداشتند (این علاوه بر روایت بافی های هاشمی از شخص امام خمینی در جلسه خبرگان آن سال است).
و احتمالا هاشمی با تاکید بر مخفی نگه داشتن موقتی بودن رهبری سیدعلی خامنه ای از عموم، با برنامه قبلی تصمیم داشت که در قدم بعد و با تغیر قانون اساسی پروژه رهبری دائمی تر دوستش را اجرایی کند. و در جلسه خبرگان بعد از تغیر قانون اساسی هم دوباره رای رهبری او را جمع کرد.

اما نگاهی به پیشینه شخص خامنه ای نشان می دهد که این روحانی ظاهرا متجدد، پیش از آن هم در نقش تشریفاتی دولت (وقت) یعنی رییس جمهور (در مقابل نخست وزیر که همه کاره اجرایی محسوب می شد). بخوبی ایفای نقش کرده بود و بدلیل مهارت در سخنوری، و ظاهر مناسب برای جایگاه تشریفاتی و پاپ گونه رهبری بعد از آیت الله خمینی، مناسب بنظر می رسد. بخصوص از دید هاشمی رفسنجانی که از جوانی او را می شناخت حامی مالی و سیاسی اش  بود و بنوعی واسه بقدرت رسیدن و معرفی اش به آیت الله خمینی در جمهوری اسلامی نوپا بود. او بسیار خامنه ای را همفکر و رفیقش می دانست و تقریبا هردو از اعضای بازمانده -از ترورهای- حزب جمهوری اسلامی بودند (که حدود دو دهه قدرت سیاسی ایران در قبضه این حزب بود) و گوش بفرمان ترین فرد ممکن در میان روحانیون نسل اولی انقلاب برای هاشمی زیرک. چرا که لاجرم پست رهبری باید به یک مرجع تقلید و در کمترین حالت روحانی سپرده می شد. (که به همین جهت هم در بازنگری قانون اساسی سال 68، شرط مرجعیت شیعه را از شروط رهبری حذف کردند.) و هیچ آیت اللهی مطیع و مرید هاشمی رفسنجانی نمی شد.

البته شخص سید علی خامنه ای در سالهای قبل از رسیدن به رهبری بارها از تشریفاتی و مسخره بودن جایگاه رییس جمهوری اش گلایه مند بود و حتی کدورت و کینه بدل داشت. خصوصا در مقابل آیت الله خمینی که نخست وزیری میرحسین موسوی را به او تحمیل کرد. نگاه آیت الله خمینی در تمام دوره ریاست جمهوری خامنه ای یک نگاه فضا پرکن و در بهترین حالت مطیع اوامرش بود که البته در سالهای پایانی لب به شکایت هم باز کرده بود. در فیلم افشا شده جلسه خبرگان رهبری هم خود وی باز به این موضوع اشاره می کند که شما (خبرگان) باز دوباره یک نقش تشریفاتی و صوری را به من می خواهید بدهید. که نشان می دهد از 8 سال نقش تشریفاتی اش در سیاست خسته بوده است.

اما محاسبات هاشمی از آنجا اشتباه از آب در می آید که سید علی خامنه ای برای زمینگیر شدن و اجرای نقش تشریفاتی رهبری بسیار جوان است و جویای نام! همینطور احتمالا از نظر روحی خسته از 8 سال پادویی آیت الله خمینی و هیچکاره بودن در فضای سیاسی جمهوری اسلامی. او بلافاصله (احتمالا با چراغ سبز هاشمی) با استفاده از چرخه باطل انتخاب اعضای شورای نگهبان توسط رهبر و نظارت بر مجلس خبرگان مافوقش، افرادی وابسته و مطیع را به مجلس می رساند و تقریبا با تمام افراد منتقدش در همان جلسه مانند آذری قمی هم برخورد می کند. یک سال بعد خود را با امضای 7 فقیه به درجه آیت الله ای می رساند. و در یک کلام خطر تغیرش را از بین می برد. هاشمی هم که خودش کارگردان این برنامه بوده تا آخر عمر به فرانکشتان ساخته اش که روز بروز قدرتمندتر می شود، دلبسته می ماند چرا که بزودی در می یابد در مقابل قدرت اهریمنی آیت الله خامنه ای برساخته، هیچ راهی به مخالفت پیش نخواهد برد مگر از طریق دوستی و نشان دادن همدلی ظاهری.

آیت الله خامنه ای هم نشان داده که حافظه خوبی دارد. و نه مسخره کنندگانش را فراموش کرده و نه دوستانش را، همانطور به عهدهای پنهان جوانی اش وفادار است. او در دهه های رهبری اش تنها کسانی را از پیش پای خود برداشته (عمدتا به شکل حصر) که دست و قلم به مخالفت آشکار با قدرتش برداشته اند. هاشمی رفسنجانی در همان مجلس خبرگان خبر از تغیر قانون اساسی و پررنگ شدن نقش مجمع تشخیص مصلحت نظام (که تا قبل از آن شورایی فرمایشی با ریاست علی خامنه ای بود) می دهد که قرار است مغز متفکر و راهنمای رهبر جوان و ناتوان سال 68 باشد و در پایان جلسه انتخاب رهبری به او توصیه می کند که از توصیه های مجمع برای رهبری استفاده می کند! هاشمی همزمان با اصلی ترین منصب جمهوری اسلامی -ریاست جمهوری- توسط آیت الله خامنه ای جوان به ریاست این شورا هم می رسد.

به این شکل، قرار بوده که رفسنجانی بعد از آیت الله خمینی و اتمام جنگ همه کاره نظام باشد و از یک طرف مستقیما به امر کشورداری و آبادانی ایرانِ پس از جنگ برسد و از طرف دیگر هدایت دوست قدیمی و همکارش را داشته باشد. و احتمالا پس از اتمام دوره ریاست جمهوری اش درکنار آیت الله خامنه ای به کنترل کشور بپردازند. که البته این اتفاق نیوفتاد و هاشمی تقریبا با اتمام دوره ریاست جمهوری اش و اصلاحات اقتصادی و دوره سازندگی که هزینه های معوق بیش از یک دهه انقلاب و جنگ بود، و تخریب مخالفان درون نظام، به چهره منفور میان مردم تبدیل گشت. چرا که مردم هم می دانستند که او همه کاره نظام بعد از آیت الله خمینی بوده و البته کاریزما و محبوبیت رهبر اول انقلاب را نداشت.
رای بی نظیر محمد خاتمی گمنام و مشارکت مردم در سال 76 نوعی دهن کجی به حزب جمهوری اسلامی سابق بود. ایرانیان در سال 76 تلاش کردند که فردی خارج از حلقه قدرت خامنه ای-رفسنجانی (که قدرت غالب یک دهه ایران بودند) به عرصه وارد شود.
 که متاسفانه خاتمی علیرغم رای بالا و حمایت پرشور مردمی، شخصا شجاعت و جسارت مقابله با انقلابیون نسل اولی همچون رفسنجانی و خامنه ای را نداشت و مانند شهابی در آسمان سیاست ایران خاموش شد و با خود امید به اصلاحات و تغیر نرم جمهوری اسلامی را از بین برد.

آیت الله خامنه ای در تمام این سالهای رهبری تلاش کرده که پا جای پای رهبر قبلی بگذارد و نه تنها خود را شایسه رهبری انقلاب نشان دهد که از خود اثری ماندگار بجا بگذارد. او با دانش و شناخت کم اش از جهان سیاست و علم، دست به ریسک هایی زد که بجز هزینه های سنگین عایدی برای مردم ایران نداشته است. بزرگترین و ناکام ترین پروژه او، تلاش بر رساندن ایران به سلاح هسته ای بود. پروژه ای که با الهام از جنگ تحمیلی ایران و فضای جنگ سرد در ذهن فرماندهان سپاهی شکل گرفته بود و بدلیل نزدیکی آیت الله خامنه ای به نظامیان -و منصب های قبلی او- به وی هم تسری یافته بود. شاید حتی سفر خارجی او به کره شمالی هم در تقویت این نظر بی تاثیر نباشد.
جاه طلبی ناکام رهبر ایران بنا به تخمین اعداد 700 تا 1000 میلیارد دلار برای ایرانیان هزینه داشته بجز عمر و فرصتهایی که از میلیونها ایرانی بدلیل تحریم ها و عواقب ناشی از این تصمیم به هدر رفته و قابل محاسبه نیست. همینطور تفکر شیعه گستری و مبارزه با استکبارِ آیت الله خامنه ای، دیگر تصمیم اوست که بازهم هزینه های هنگفت انسانی، مالی را هم به ایرانیان و هم به مردم کشورهای منطقه تحمیل کرده است.

اتفاقات سال 88 بهانه ای شد تا آیت الله خامنه ای انتقام تاریخی اش از میرحسین موسوی نخست وزیر امام را عملی کند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی همچون خود او از اعضای حزب جمهوری اسلامی قدیم بودند و از نظر هاشمی هیچ مشکلی جهت انتقال قدرت دوره ای به آنها وجود نداشت. (خصوصا در مقابل چهره ای مثل احمدی نژاد) اما آیت الله خامنه ای که بعد از شکست هاشمی از احمدی نژاد در سال 84 دیگر نمیخواست به چراغ جادوی هاشمی برگردد، حسابش را از او که میانه روی نظام محسوب می شد جدا کرد، تخم مرغهایش را در سبد احمدی نژاد گذاشت و حاضر به کودتای انتخاباتی شد. با این امید که برای خود در دنیای سیاست هم یارگیری کند (مثل فضای نظامی و سرسپردگانش) اما محمود احمدی نژاد با دیدن صحنه بیچارگی آیت الله و کردیتی که پیدا کرده بود، در دوره دوم شروع به شلتاق و کسب قدرت شخصی برای خودش کرد، بدون همکاری با رهبر حامی اش.
آیت الله خامنه ای با سخنرانی 29 خرداد 88 بزرگترین اشتباه تاریخی اش را انجام داد -خودکشی- و رسما خودش را تصمیم گیر اصلی مملکت و آماج خشم مردم ناراضی قرار داد. از آن روز نه تنها ریزش نیروهای وفادارش آغاز شد که در نگاه مردم از شخصیتی قدیس و رهبری مذهبی به دیکتاتوری عصبانی و انتقام جو که موجب مصیبت و فقر و عقب افتادگی ایرانیان است بدل شد.

ستاره بخت آیت الله خامنه ای رو به غروب می رود، و روز بروز به جمع مخالفان و منتقدانش افزوده می شود. اولین جرقه شعارهای ضد رهبر در خیابان، فردای سخنرانی تاریخی اش در خرداد 88 شنیده شد و تا امروز (اعتراضات 96) بر وسعت و تندی شعارهایش افزوده شده. با مرگ مشکوک هاشمی رفسنجانی، او تبدیل به تنها بازمانده انقلاب شده که باید تقاص 40 ساله عملکرد همفکرانش را پس بدهد.

پی نوشت:
1. هاشمی رفسنجانی مانند دیگر انقلابیون جهان نتوانست به جامعه آرمانی که در ذهن داشت برسد. و هنوز برای قضاوت جامع دستاوردهایش زود است. باید دید بذرهایی که در فضای سیاست ایران کاشته چه ثمری خواهند داد.
2. عکسی از جلسه حزب جمهوری اسلامی در سالهای آغازین جمهوری اسلامی:

نگاهی به سوال همیشگی انتخابات ایران: رای بدهیم یا ندهیم؟!

مانند هر انتخابات دیگر در جمهوری اسلامی همیشه این سوال در میان ناراضیان و مخالفان حکومت بوجود می آید که رای دادن به گزینه بد -در مقابل بدتر- باعث بهبودی اوضاع است یا عدم شرکت در انتخابات و مشروعیت ندادن به رژیم.

خوشبختانه در اینکه هردو گروه رای دادن جهت اصلاح -هرچند اندک-، یا رای ندادن و مشروعیت زدایی از حکومت، هردو خواستار پایان این چرخه معیوب حکومت اسلامی و یافتن اندک حقوق شهروندی، معیشت، بیان و.. هستند، شکی نیست.
طرفداران رای دادن استدلال می کنند که کمتر شدن خفقان و سرکوب خود پله ای جهت نیل به آزادی و برابری است و حتی حوادث سال 88 را از دستاوردهای رای دادن و مشارکت مردم نشان می دهند.
در مقابل طرفداران تحریم انتخابات، عملکرد 30 ساله اخیر جمهوری اسلامی را مثال می آورند که در مجموع چه با مشارکت و چه بدون مشارکت وضعیت مردم بهبود نیافته و حتی بعد از 8 سال دولت میانه روی خاتمی و کمی بهبود اقتصاد و روابط خارجی ایران با جهان، با قدرت گرفتن حاکمیت، جاه طلبی ها و سرکوبها در دولت بعد شدت گرفت و بازهم به جای اول بازگشتیم. بعلاوه که رییس جمهورهای آیت الله خامنه ای هرکدام با زبان خود به "مهره" بودنشان اعتراف کرده اند و اینکه "تدارکاتچی" بیش برای نظام نبوده اند.
همینطور اگر ریزتر به چینش کاندیداهای ریاست جمهوری درهر دوره نگاهی بیاندازیم مشخص می شود که نظام طبق صلاحدید خود و برنامه هایی که در سر دارد این افراد را در مقابل رای مردم قرار می دهد. و به قول معروف سرنخ های بازی و سیاست در دست افرادی است که با رای مردم جابجا نمی شوند.

تقریبا هر دو گروه درست استدلال می کنند. طرفداران رای دادن به تغییر اندک اما سریع باور دارند که به این شیوه ذره ذره می توانند بنیان قدرت را دگرگون کنند و طرفداران تحریم به مبارزه مدنی طولانی و مشروعیت زدایی از رژیم اعتقاد دارند.
هر دو روش در تئوری کارآمد و صحیح است، اما متاسفانه در عمل نه طرفداران مشارکت در انتخابات توانسته اند نوار پیروزی و تغیرات اندکشان را حفظ کنند، -مثلا بگویند فلان شاخص درطول زمان بدلیل رای دادن بهتر شده- و نه طرفداران تحریم انتخابات آنقدر هوادار داشته اند که اولا عدم مشارکتشان را به رخ حکومت بکشند و ثانیا در طول زمان ثمره این مشروعیت زدایی را نشان دهند.
ضعف گروه هواداران مشارکت این است که حتی اگر نظام براثر خواست مردم و انتخابات چند قدمی به عقب برداشته، باز با مشروعیت یافتن و بهبود اوضاع، نه تنها قدم های عقب رفته را جبران کرده که بدلیل توانایی که پیدا کرده توانسته بی پرواتر به حوزه های زندگی مردم و حتی سیاست خارجی هجوم ببرد. همینطور ضعف گروه طرفداران تحریم این است که تحریم انتخابات، دستاورد عملی کوتاه مدت قابل نشان دادن ندارد و نیازمند صبر است، چیزی که در فرهنگ ایرانی تقریبا تعریف نشده است! همه بدنبال حل یک شبه و بقول حکومتی ها "جهادی" مشکلات هستند.

برهمین اساس یکی از استدلال های بی بنیان طرفداران مشارکت در انتخابات این است که رای ندادن مردم نه تنها برای حکومت مهم نیست که در جهانی که پر از بی عدالتی و آشوب است و نسبت به مرگ کودکان سوری بی تفاوت نگاه میکند، این حرکت دیده و شنیده نخواهد شد. در پاسخ باید گفت که برعکس. در جهان امروز، وضعیت فرق متفاوت است. دیکتاتورترین رهبران جهان هم نیاز به نمایشی به اسم انتخابات دارند! حتی صدام در عراق و کیم جونگ اون در کره شمالی در ظاهر از صندوق رای مردمشان خارج می شوند. حتی در همین سوریه، بشاراسد حتی اگر در تمامی جبهه های جنگی پیروز شود -در مقابل بدوی ترین گروه بشری، داعش- دست آخر باید خود را به رای مردم سوریه بگذارد وگرنه حضورش هیچ توجیحی نخواهد داشت. نمونه دیگر پوتین و شبه جزیره کریمه است. آشکارترین تجاوز به خاک همسایه در دوران معاصر تنها با مشروعیت از صندوق رای قابل توجیه است. دیگر زمان ارباب و رعیتی تمام شده و صندوق های رای هستند که تعیین می کنند یک حکومت تا چه حد قدرت دارد و برقرار می ماند، بلاشک.

در نهایت آنکه -شخصا- اعتقاد دارم که هنوز مشخص نیست کدام روش راه حل قطعی خلاصی از وضع موجود است. ممکن است روزی با رای مردم یک فرد بظاهر حکومتی به قدرت راه پیدا کند اما در عمل بسمت مردم و حقوق آنان گردش پیدا کند و چهارچوبهای موجود را بشکند (علت محبوبیت فوق العاده و حصر موسوی و کروبی). با این ایراد که اگر همچین فردی پیدا نشود تنها بقای جمهوری اسلامی بیشتر شده و رای مردم مهر تاییدی برعملکردهای معیوب و جنایاتش خواهد بود. از سوی دیگر مشخص نیست که رای ندادن تا چه حد بتواند بر حکومت فشار وارد کند و میوه مشروعیت زدایی چه زمانی و با چه کیفیتی چیده خواهد شد.

پی نوشت:

1. این روزها حسن روحانی با دست گذاشتن بر روی خط قرمزهای نظام تلاش دارد که از خود چهره ای "ساختارشکن" عرضه کند، کسی که می تواند قدرت نظام را به چالش بکشد و درصدد جلب رای افراد خاکستری است. نگاهی به 4 سال فرصت سوزی و مماشات با حکومت در موضوعات جنجالی که دوره نامزدی گذشته وعده کرده بود مانند رفع حصر موسوی و کروبی یا بی عملی نسبت به حرکت های تندروها مثل آزمایش موشکی و حمله به سفارت یا حتی برگزاری کنسرتها، نشان از ساختگی بودن این موضع گیری ها دارد.
حسن روحانی اگر یک درصد سخنان امروزش در زمان ریاست جمهوری به این خط قرمزها نزدیک شده بود، امروز محبوبیتی بمراتب بیشتر داشت. شخصا به لفاظی های این روزهای روحانی نه خوشبینم و نه امیدی به عملی شدن آنها دارم.
2. مشخص است که توصیه ای جهت رای دادن یا ندادن به هیچ یک از عزیزان ندارم. هرکس با توجه به درک و شناخت خودش از اوضاع سیاسی باید به گونه ای عمل کند که درآینده از آن پشیمان نشود.
به نظر من رای دادن مانند قمار است، احتمال کمتر برد(تغیر وضع فعلی) و بیشتر باخت (مشروعیت بخشی به وضع موجود) وجود دارد -چرا که بازی را حکومت طراحی کرده- اما رای ندادن گرچه احتمال برد یک شبه را ندارد اما نتیجه اش در دراز مدت مطمئن تر است. تا اینکه هرکس چقدر ریسک بپسندد!
3. این موضوع برای انتخاباتهای محلی مثل شوراها صادق نیست. چرا که حکومت دیکتاتوری نه توان و نه علاقه ای به مسائل خرد و معیشتی مردم ندارد و خوشبختانه کاندیداهای این شوراها نیز از فیلتر شورای نگهبان رد نمی شوند. اما متاسفانه همزمانی دو انتخابات می تواند دست حکومت را برای تقلب و مخدوش کردن گزینه تحریم انتخابات باز بگذارد.

تروریسم یا هویت، مساله این است!


حادثه و اتفاق دست از سر ایرانیان بر نمی دارد. هفته ای نیست که خبری ایرانیان را تکان ندهد.
این بار دولت جدید امریکا تلاش دارد که با جلوگیری از ورود ایرانیان به بهانه تروریسم، به شعارهای -غیرممکن- جنجالی انتخاباتی اش عمل کرده باشد.

این اقدام پرزیدنت ترامپ کمی مشکوک و بیش از اندازه پرسروصدا بوده. خصوصا اگر با خبری مانند کشیدن دیوار مرزی میان امریکا و مکزیک مقایسه کنیم می بینیم که این یکی بسیار سروصدا بپا کرده.
تجمعات مختلفی که در شهرهای مختلف جهان و در فرودگاه های شهرهای امریکا همراه با پوشش خبری رسانه های جهانی انجام شده تقریبا خبر ممنوعیت 7 کشور مسلمان را توام با نام کشور عربستان به عنوان مهمترین نشنالیتی صادر کننده تروریسم به همه شهروندان جهان مخابره شده است/می شود.
شخصا در این فرمان که به بهانه مبارزه با تروریسم در خاک امریکا وضع شده است "سبک اسراییلی" می بینم. این مدعا بی دلیل نیست و موارد زیر خاص بودن خبرها را نشان می دهد.

- ورود جنجالی ترین رییس جمهور امریکا به کاخ سفید که خودش حواشی زیادی دارد و نظرها را جلب کرده به خبر ممنوعیت 7 کشور -که می توان عملا 3 کشور ایران، عراق و سوریه دانست با محوریت ایران- منتهی می شود. این فرمان هم دقیقا در روز جمعه امضا می شود و دو روز تعطیل آخر هفته تمام افراد و رسانه ها فرصت دارند برای اقدام و پراکندن خبر!

- نگاهی به جزییات ممنوعیت ورود اتباع ایرانی، عراقی و سوری به امریکا نشان می دهد که دولت جدید امریکا تلاش کرده که از تمامی فضای بیرون قوانین فعلی استفاده کند. که دستوراتش کمترین تضادی با قوانین موجود نداشته باشد.(احتمالا برای پایداری بیشتر) به این معنا که مثلا در این قانون افرادی هدف قرار گرفته اند که از کمترین حق شهروندی برخوردار نیستند -حتی در کشور خودشان-. و با جلوگیری از سوار شدن به هواپیما در مبدا نگذارند که مسافرین به خاک امریکا برسند چرا که در آنجا ایشان حقوق برابری با شهروندان امریکا پیدا می کنند و علاوه بر حق اعتراض و داشتن وکیل، می بایست دادرسی عادلانه ای برایشان انجام شود.
حتی قسمتی از طرح امضا شده که شامل افراد مقیم -گرین کاردی- هم می شد بعد از مشخص شدن مغایرتش با قانون اساسی و قوانین مدنی تعدیل و ملغی شد.

- نوعی تحقیر ذاتی در این محتوای این قانون وجود دارد که نوعی تبعیض است و اتفاقا معترضان به همین تبعیض اعتراض دارند. اینکه شما صرفا بدلیل محل تولدتان برچسب "تروریست" می خورید. با تمام ارزشهای جهان مدرن -به محوریت امریکا- مغایر است. این تحقیر ملی خصوصا ایرانیان یکی از شیوه های جنگ روانی دوکشور متخاصم است. -یکی از سبک های جنگ روانی اسراییلی-.

- علاوه بر همزمانی حضور ترامپ و صدور فرمان بلافاصله، موضوع حضور هنری ایران در مراسم آکادمی اسکار هم باعث کشیده شدن پای بسیاری از افرادی شد که شاید چندان برخوردی با سیاست نداشتند که این حوزه بدلیل حضور "سلبریتی ها" و پوپولیستی بودن، خودش موج دیگری از آگاهی را در میان افراد کمتر سیاسی جامعه دامن می زند.

- حضور بانفوذ نخست وزیر بریتانیا در کمتر از چند روز از به قدرت رسیدن پرزیدنت ترامپ بجز خبر مهم اما کمرنگ حمایت دولت جدید امریکا از پیمان نظامی ناتو، باعث شد که دوتابعیتی های کشورهای تحت نظر ملکه، (بریتانیا، کانادا و استرالیا) از ممنوعیت ورود به امریکا مستثنی شوند. امتیازی ویژه و در خور جایگاه "ملکه انگلستان" قبل از سفر ترامپ به این کشور.

- اصرار شخص ترامپ و تمام سخنگویان دستگاه دیپلماسی اش بر "غیر مسلمان" بودن مبنای این تصمیم، به این معنی که ممنوعیت ورود بر مبنای مذهب اسلام نیست. گرچه در خلل و فرج فرمان و در بلند مدت جایگاه ویژه ای برای غیر مسلمانان این کشورها در نظر گرفته شده.

تمام نشانه های بالا بعلاوه دیگر دلایل بسیار گفته شده مانند عدم حضور اتباع کشورهای با سابقه تروریسم در لیست ممنوعیت نشانگر هویتی بودن این ممنوعیت -ونه تروریستی بودن- آن است.

اینکه دونالد ترامپ چرا چنین دستور جنجالی را بر سایر وعده های انتخاباتی اش مقدم کرد مشخص نیست، اما بسیار بعید است این اتفاق تصادفی باشد.اکنون موجی از همبستگی ملی و حتی جهانی علیه دستور ترامپ و در امریکا و جهان براه افتاده که خصوصا جایگاه ویژه ای به ایرانیان -مردم ایران- داده است. ارزشی که حکومت ایران نمی تواند آن را به اسم خود سند بزند!

آیا با این اقدام ترامپ -یا اسراییل- تصمیم دارد به جهان نشان دهد که حکومت آیت الله خامنه ای از مردم ایران جداست و با منزوی کردن حکومت نه چندان عاقل آیت الله -در نبود مغز متفکرش هاشمی رفسنجانی- بحران هویت را تشدید کند؟ لازم به ذکر نیست که با در دست داشتن بحران عمیق "دولت جدای از ملت" کار سرنگونی حکومت را در ایران بسیار ساده و موجه می شود.
این مفهوم دقیقا منطبق بر پیام تصویری نخست وزیر اسراییل به مردم ایران است که چندی قبلتر از این اتفاقات منتشر شد.

از سوی دیگر حکومت ایران این روزها دستش خالی از هرگونه اهرم عملی جهت رویارویی با غرب است، نه تشکیلات غنی سازی هسته اش باقی مانده، نه محصول اورانیم غنی شده دارد، نه دولت حداقلی -خاندان- اسد می تواند بکمکش بشتابد و یا با تشکیل هلال شیعی از حزب الله لبنان حمایت لجستیکی کند، در عراق هم وضع ایران چندان خوب نیست و بجز چند شهر مذهبی -آن هم با احتیاط- طرفداری در منطقه ندارد. حتی رزمایش موشکی اش هم تحت نظارت سختگیرانه جهان است و باید مراقب باشد بهانه ای بدست قدرتهای جهان ندهد.
البته بجز آنکه چندان وضعیت خزانه هم خوب نیست و حتی بودجه ای برای سفر استانی آیت الله خامنه ای نیست چه برسد به رزمایش نظامی. که البته بعد از برجام توجیه چندانی هم ندارد.
تنها متحدش روسیه پوتینی باقی مانده، که احتمالا اگر یخ رابطه دوطرفه با امریکا آب شود، روسیه ایران را در ازای صرفنظر غرب از کشورگشایی کریمه یا حتی لغو تحریم هاش به ثمن بخس واگذار خواهد کرد!

فعلا که ضعیف ترین دوره رهبری آیت الله خامنه ای -داخلی و خارجی- با بی تجربه ترین رییس جمهوری تاریخ -معاصر- قوی ترین کشور جهان گره خورده! باید دید چه اتفاقاتی رخ خواهد داد.

پی نوشت:
1. این روزها آنقدر روند اتفاقات سریع شده که در یک هفته به اندازه چندین ماه اتفاقات تاریخی و مهم در حال وقوع است.
2. شخصا حس میکنم که این اتفاقات در نهایت به نفع مردم ایران خواهد بود. و بزودی بختک بدبختی از روی مردم کنار خواهد رفت. چطور؟ هنوز نمی دانم. بمحض اطلاع به استحضار خواهم رساند!
3. این بار خبر می رسد که فرانسه آغوشش را بروی ایرانیان مهاجر باز کرده است شاید از آلمان سوری عقب نماند!

خاورمیانه، جناح بندی جدید و آینده مبهم

خاورمیانه دچار تغییرات برگشت ناپذیری شده است، ظهور داعش و از بین رفتن تسلط بشار اسد بر کشور سوریه، همینطور سرزمین طلبی کردها، همراه با تضاد و درگیری نیابتی ایران شیعی و عربهای سنی در منطقه باعث شده که وضع جدید از خاورمیانه بوجود بیاید.
حضور 12 ساله امریکا در عراق و آشنایی کارشناسان این کشور با فضای فرهنگی و زندگی در عراق و کشورهای عربی باعث شده که آنها در قدمی به جلو و حل درگیری ها در خاورمیانه به فکر ترسیم نقشه جدیدی از منطقه بالاخص عراق و سوریه بیوفتند که بر خلاف نقشه قدیم -بعداز فروپاشی عثمانی- با وضع فرهنگی و انسانی آن همگونی داشته باشد.
سخن از تقسیم عراق و سوریه به مناطق مجزای سنی، شیعی و کرد است، به گونه ای که دیگر مشکلات حکومتی و درگیری قبیله ای و مذهبی از بین برود.
اما این نظر غرب و عمدتا امریکا، هوادار چندانی در منطقه ندارد. در کشورهای عراق و سوریه تقریبا تمامی احزاب علاوه بر تاکید بر حس وطن دوستی و اصرار بر جلوگیری از "تجزیه"، خواب تسلط و به دست گرفتن کل قدرت را می بینند و نمی خواهند حاکم نیمی از کشور فعلی باشند. همینطور کشورهای همسایه و قدرتمندتر مانند ایران و ترکیه نیز ترجیح می دهند که درگیریها خارج از مرزهایشان بماند و گروه های مخالف و موافق خارج از مرزهای سیاسی مشغول باشند. بطور خاص از دید ترکیه بوجود آمدن کشور کردستان، یک تهدید امنیتی خواهد بود، و ایران این تجزیه را مقدمه ای برای حضور نظامی امریکا و کشورهای دیگر برای حفاظت از کشورهای کوچک بوجود آمده می بیند و ناراضی از محدودیت قدرت نفوذش به مناطق شیعه نشین عراق است.
الگوی این نقشه، وضعیت شیخ نشینان حاشیه خلیج فارس هستند که مجموعه ای از کشورهای کوچک و نیازمند به حضور قدرتهای فرامنطقه در مقابل قدرتهای منطقه ای هستند. این الگو گرچه پایانی بر درگیری های قومی و مذهبی خواهد بود و احتمالا آرامش و رفاه را برای مردمان این کشورها به ارمغان می آورد اما مطلوب ایران و ترکیه و حتی عربستان نیست.
این نگرانی همچنان در سخنان اخیر آیت الله خامنه ای منعکس شد و او تجزیه کشورها را اقدامی دانست که تضاد منافع ایران و امریکا در منطقه است.

اما تلاشها برای تعیین تکلیف وضع خاورمیانه به غرب و منطقه محدود نمی شود. روسیه تلاش می کند که نقش ابرقدرتی سابقش را بازی کند و دعوت از کشورهای عربی -اردن، عربستان، مصر- برای گفتگو نشان از تلاشهای پنهان برای به ثبات رساندن و نزدیک کردن مواضع کشورهای ذینفع منطقه دارد.
احتمالا محور این گفتگوها مساله ماندن و رفتن بشاراسد و آینده سوریه خواهد بود، اما طبعا روسیه پیشنهادهای جدیدی برای دول عربی خواهد داشت تا بتواند آنها را همراه کند.

غلیرغم این تلاشها، اگر دولت و مردم عراق بتوانند به انسجام برسند و حداقل بر روی زمین به پیروزی هایی علیه داعش دست یابند، و همزمان حکومت عبادی بتواند تمامی گروه های عراق را در قدرت سهیم کند به طوری که دیگر اسلحه ها و انفجارها کنار گذاشته شود، شاید عراق بتواند راه نجاتی از این تجزیه بیابد.

اجبار توام با ترس چکیده سخنرانی خامنه ای

توافق هسته ای طبق پیش بینی ها انجام شد و مهمتر از محتوایش، واکنش آیت الله خامنه ای به آن بود.
آیت الله خامنه ای برخلاف عادت سخنرانی های پیشینش که تنها سرتیتر موضوعاتش را در کاغذ کوچکی یادداشت می کرد و ذهنیاتش را در چندین فصل عرضه می کرد، در روز عید فطر حساب شده تر و با دقت بر متن سخنرانی کرد، اما حرف هایش محتوایی نداشت بجز مهر تاکیدی بر توافق انجام شده که با نظر و نظارت او صورت گرفته و البته تلاش بر جمع کردن قبیله سرگردانش که بعد از توافق با شیطان بزرگ، دیگر نمی دانند راه و روش چیست و از فردا باید به چه کسی زنده باد، مرده باد سردهند. آیت الله خامنه ای به شکل ناامیدانه ای عنوان کرد که مسیر همچنان همان مسیر دشمنی است! اما مشخص است که زمانی دشمن دشمن است که هیچ رابطه ای ولو پشت پرده نباشد و دشمنی که در روز روشن با او مذاکره شود و به نشانه صلح دست دوستی داده شود و از سوی دیگر همان دشمن در ازای معامله منافع آیت الله ها را تامین کند که دیگر دشمن نمیشود، هرچقدر هم که قسم حضرت عباس دشمنی بدهند!
اساسا نمی شود با امریکا در مساله هسته ای دوست بود، اما در سیاست یا ماهیت دشمن. سخنان یک بام و دوهوای آیت الله خامنه ای حتی در کندذهن ترین طرفدارانش هم باور پذیر نیست، گرچه که صورت قضیه همان شعارهای پوچ "مرگ بر" باشد.

در قسمت تحلیل خارجی سخنان رهبر، دقیقا عکس اتهاماتی که او به مقامات کشورهای غربی و امریکا زد در مورد او مصداق دارد. سخنان اوست که نه تنها مصرف داخلی بلکه مصرف درون حزبی دارد و بجز قبیله اندک طرفدار رهبر، مساله تسلیم هسته ای به یک شکل واحد دیده می شود.
آیت الله خامنه ای در این سخنرانی نه تنها نتوانست این توافق و شکست بزرگ را گردن بگیرد، - که قبول شکست لازمه هر رهبر بزرگی است- بلکه تلاش کرد با خفیف کردن این مساله آن را بی اهمیت و موضوعات دیگر را بزرگ جلوه دهد. تهدیدها و تلاش برای مداخله در امور سایر کشورها نکته جدیدی از سخنان آیت الله خامنه ای نیست، اما از سوز درون او و تلاش برای جلوگیری از شکست هیمنه اش حکایت دارد.

نهایت آنکه سخنان آیت الله خامنه ای و طرز بیان آنها نشان داد که وی چقدر از محتوای متن توافق و واکنش کشورهای غربی به این توافق خشمگین است، در عین حالی که دستش برای هر حرکتی بسته است و حتی هیچ تهدید و اعتراض مستقیم شفاهی هم نمی تواند به توافق داشته باشد. او بهتر از هرکسی میداند که تاوان برهم زدن توافق چقدر سنگین است و شاید پذیرفته شدن شروط سنگین رد توافق از تیزهوشی های محمدجواد ظریف و حسن روحانی باشد برای بستن راه آیت الله خامنه ای در برگشت از توافق انجام شده، با این استدلال خود رهبر که دشمن ممکن است خدعه کند و راه را باید بر به هم زدن توافق بست!

با این توافق برگ جدیدی از زندگی رهبر ورق خورد.  فصل جدیدی آغاز خواهد شد که در آن رهبری به سمت کمرنگ شدن پیش خواهد رفت. مطمئنا بیشتر از داخل، در میان هواداران خارجی اش کم اهمیت می شود. شاید اگر آیت الله خامنه ای می توانست شکست هسته ای را برعهده بگیرد، بنوعی "بزرگی و اقتدار" فرمانده شکست خورده ای را تداعی می کرد. اما فرار از مسئولیت و بی تفاوتی تنها اعتقاد لشگریان به فرمانده را از بین خواهد برد. مساله ای که بزودی با شواهد و نشانه های بیشتر به آن اشاره خواهم کرد.

پی نوشت:
1- توافق هسته ای بیشتر از یک گشایش اقتصادی برای مردم ایران مفید خواهد بود، شکستن هیمنه خامنه ای در بین هوادارانش بزرگترین هدیه دولت اوباما به مردم ایران بود.
2- واکنش رهبر به توافق هسته ای و نقشه غرب برای خنثی کردن خطر ایران در عین آنکه به حکومت لطمه نخورد، یاد آور سیاست جدید غرب برآگاه سازی مردم بجای تغیر حاکمان است. تقدس زدایی از رهبران خودخوانده ای که هستی شان به این تقدس در ذهن هواداران وابسته است. (یادآور پیام اصلی فیلم کمدی "مصاحبه")
3- کاریکاتور بالا از مانا نیستانی

ماجرای یونان و قرض هایش!

یونان در حدود 10 سال پیش در بهترین چشم انداز اقتصادی در قاره سبز بود، برگزاری المپیک 2004 آتن و توسعه زیرساختهای آن باعث شده بود که با متوسط 4درصد رشد اقتصادی از بهترین رشدهای  اقتصادی اروپا باشد.
اما اشکال از آنجا آغاز شد که بحران اقتصادی جهانی در 2008 گریبان تمام کشورها را گرفت. طبعا در شرایط بحران اقتصادی هر فرد و خانواده ای تصمیم می گیرد که از هزینه های غیرضروری کم  کند، مثلا سفر رفتن را کاهش می دهد یا خرید کالاهایش را کمتر و کنترل می کند. این دقیقا همان چیزی بود که باعث شد اقتصاد یونان با رشد منفی مواجه شود. چرا که یونان 80 درصد اقتصادش به خدماتی مانند توریسم و کشتیرانی وابسته است و کاهش توریست و تقاضای جابجایی بار و کالا موجب بیکاری و رکود اقتصادی شدید در یونان شد.

این مشکل اقتصادی در سال 2009 آشکار شد و دولت یونان که برای توسعه سالهای قبل -خصوصا هزینه های برگزاری المپیک و افزایش حقوق کارمندان- مجبور به استقراض شده بود، حالا در زمان پس دادن وامهایش با بحران اقتصادی جهانی مواجه شد که کسری بودجه شدید آن کشور را به همراه داشت. در همان سال یونان با 15 درصد کسری بودجه روبرو و ناچار شد که سیاست های ریاضت اقتصادی را اجرا کند.
اما به دو دلیل اجرای این سیاست های ریاضت اقتصادی چندان راهگشا نبود، اول آنکه دولت یونان خیلی دیر به صرافت تغیر افتاد و تقریبا در حال ورشکستگی دولت پرده از مشکلات اقتصادی برداشت و دوم بدلیل عدم شفافیت آمارها و برنامه های دولت اعتماد عمومی از وضعیت مالی یونان سلب شد و همه متوجه شدند که دولت در آمارها دستکاری کرده است. بعلاوه که مردم هم به رفاه اجتماعی سالهای قبل عادت کرده بودند.

از آنجا که نرخ بهره پول همیشه تابعی از خوش حسابی فرد -حقیقی یا حقوقی- است. زمانی که مشخص شد که یونان چندان در بازپرداخت وامهایش قابل اتکا نیست، نرخ بهره های پول وام داده شده هم بالا رفت. در این شرایط ازیک طرف بانکهای اروپایی تمایل به وام دادن داشتند (احتمالا بدلیل سود بالاتر) و از طرف دیگر دولت یونان نیاز به گرفتن پول داشت برای جلوگیری از سقوط بیشتر. اما  برآیند این وامهای جدید و اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی دولت یونان نتوانست جلوی سقوط اقتصاد یونان را بگیرد و تنها کمی توانست سرعت سقوط اقتصاد یونان را کند کند. بطوری که در سال 2012 علیرغم کاهش کسری بودجه از 15 درصد به 8 درصد، دولت یونان 350 میلیارد یورو بدهکار بود!

اگر به طور جزیی تر بخواهیم به وامهای کلان یونان نگاه کنیم، روند به این شکل بود که  در سال 2010، 147 میلیارد یورو به دولت یونان قرض داده شد به شرطی که تنها بتواند در عرض 3 سال 40 میلیارد یورو از هزینه هایش را کم کند. اما سال بعد که دولت نشان داد نمی تواند به تعهدش عمل کند. در سال 2011 نزدیک به 170 میلیارد یورو دیگر طلب کرد، با این تعهد که در دو سال بعدتر یعنی 2013 تا 2015 بازهم حدود 8 میلیارد دلار دیگر از هزینه هایش کم کند. یعنی دولت یونان هربار در ازای طولانی شدن و سخت تر شدن شروط ریاضت اقتصادی، پولی از اتحادیه اروپا و بانکها گرفت! به عبارت دیگر آینده اش را با پول نقد معاوضه کرد، به این امید  که بتواند اقتصادش را نجات دهد.

از سوی دیگر مردم یونان که حدود 7 سال با پول قرضی دیگران دستمزدهایی بمراتب بالاتر از شایستگی شان گرفته بودند و همزمان از خدمات اجتماعی مانند سیستم درمانی و غیره استفاده کرده بودند، حاضر به تحمل کاهش حقوق در ازای کار مساوی نشدند و اعتراضات اجتماعی، اعتصابات و نارضایتی نیز از داخل باعث شد که دولت در اجرای سیاست های ریاضت اقتصادی ناکام بماند.
این وضعیت ادامه داشت تا در ابتدای سال جاری -میلادی- مردم به حزب سیریزا -حزب فعلی- رای دادند که شعارش مذاکره با وام دهندگان و برداشتن سیاستهای ریاضت اقتصادی بود! حالا اینکه جناب سیپراس چه فکری با خود کرده بود در دادن این شعار انتخاباتی، اندکی بعد معلوم شد.
با به قدرت رسیدن دولت جدید، این دولت راه های جالب توجهی را برای فرار از قرضهای یونان پیش گرفت مثل ادعای گرفتن غرامت جنگ جهانی دوم از دولت آلمان! (که بزرگترین طلبکار یونان است) یا دراز کردن دست نیاز به سوی روسیه که این روزها در تنشی سنگین با دولت های اروپایی قرار دارد. از سوی دیگر طلبکاران یونان که در زمان دولت گذشته بخشهایی از طلبشان را بخشیده بودند با این رفتارهای دولت جدید یونان سفت و سخت بر سر طلب هایشان ایستاده اند.  و از آنجا که وضع خراب اقتصادی یونان بر کوچک و بزرگ مشخص شد و زمزمه ورشکستگی دولت به گوش رسید، نه تنها هیچ سرمایه گذاری حاضر به حضور در یونان نشد، مردم نیز به برداشتن پولهایشان از بانکهای یونان پرداخته اند و دولت مجبور شده برای جلوگیری از اتمام نقدینگی، برداشت پول را سهمیه بندی کند.

پول و سرمایه رفیق و غریب نمی شناسد، یونان با آنکه بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تمدن اروپاست، امروز مجبور به ترک حوزه یورو است. خصوصا که دولت چپگرای سیپراس، در کمتر از 6 ماه متوجه شد که نمی تواند به هیچکدام از شعارهایش عمل کند و برای پوشاندن شکست وعده هایش، انتخاباتی برگزار کرد که نظر مردم را در مورد شرایط وام دهندگان اروپا جویا شود! با رای منفی مردم به درخواست وام دهندگان، دیگر نه وام دهندگان رغبتی به ادامه وام دادن به یونان دارند و نه علاقه ای دارند که این مردم نمک نشناس که روزی با پول آنها خوش زندگی کرده اند و حاضر به پرداخت بدهی شان نیستند را همچنان در سر سفره شان نگه دارند.
امروز دولت یونان در چرخه باطلی گرفتار شده که تنها راهش استعفا و خروج از حوزه یوروست. گرچه این دولت همچنان در حال دست و پا زدن در اتحادیه اروپاست که با دادن پیشنهاداتی بتواند نظر سرمایه گذاران و طلبکاران را جلب کند، اما حتی اگر پیشنهادات منصفانه ای داشته باشد، با ادبیات و رفتارهای فعلی بعید است که بتواند نظر طلبکاران را جلب کند.
وضعیت اقتصاد یونان بطور روزانه رو به وخامت گذاشته است و در شرایطی که دولت فعلی مخالف کاهش خدمات اجتماعی و صرفه جویی اقتصادی است، بعید است حتی عمر این دولت در یونان به یک ماه آینده برسد و زمان به سرعت به ضرر دولت یونان از دست می رود.

مردم یونان در بخشی عمده ای از این مشکل دخیل هستند. آنها سالها با پول قرضی به زندگی مرفهی عادت کرده اند که لیاقتش را نداشته اند و در واقع دسترنج مردم آلمان و فرانسه بوده است. اما روزی که از آنها خواسته شد که قرضهایشان را پس دهند با تغیر دولت و سیاست خارجی سعی در انکار و فرار از پرداخت بدهی هایشان  را دارند. طبیعتا هر کس که بخواهد برسر خوان پرنعمت واحد پول یورو بنشیند باید حداقل بتواند به اندازه دیگر اعضای آن تولید داشته باشد و خدمات ارائه کند. یا حداقل باید از دیگرانی که به او کمک می کنند حرف شنوی داشته باشد.

با روند کنونی، یونان بی شک از حوزه یورو خارج می شود، اما مطمئنا دیگر کشورهای اروپایی پدربزرگشان را فراموش نخواهند کرد و به بهانه های دیگر مانند اسکان مهاجران و غیره کمک های بلاعوض خواهند داشت. همینطور بعید است که یونان پس از خروج از حوزه یورو، حتی در صورت بهبود اقتصاد دیگر رغبتی به بازگشت به این واحد پولی داشته باشد.

پی نوشت:
1- دولت یونان در زمان رشد اقتصادی بدون دلیل -و افزایش راندمان کار-، حقوق کارمندان را حدود 50 درصد افزایش داد، بیشترین افزایش حقوق در حوزه یورو!  افزایشی که بازگشت از آن دیگر ممکن نشد و اعتراضات مردم یونان را درپی داشت.
2- ضرب المثلی در فارسی وضع مردم یونان را بخوبی بیان می کند:
                 کفاره شرابخوری های بی حساب            مخمور در میانه رندان (یوروپ!) نشستن است!



بدون شرح

محاسبات اشتباه روحانی در فردای بعد از رفع تحریم ها

1- گرچه بعد از روی کار آمدن دولت روحانی فشار اقتصادی کمتری به مردم وارد می شود و شوک های ناشی از سقوط ارزش ریال و تورم های افسار گسیخته مهار شده است، اما برخلاف تصورات و تفکرات مردم و دولت، برداشته شدن تحریم ها تغیر چندانی در وضعیت اقتصادی نخواهد داشت. چرا که اولا آن پولهای بلوکه شده -که گمانه زنی ها در مورد مبلغ آن متفاوت است- به هر میزان که باشد بجز اندک بدهی های دولت به پیمانکاران و البته استفاده های غیررسمی بیت رهبری و سپاهیان و هزینه های رزمنده های عاریتی و کمک به دولت های سوریه و یمن و عراق، تاثیر دیگری در اقتصاد داخلی نخواهد داشت. بعلاوه که تیم ماهر اقتصادی روحانی می داند که تزریق این دلارهای بلوکه شده در اقتصاد تنها به افزایش تورم و قیمت ها منجر می شود بدون آنکه تاثیری در تولید و اشتغال داشته باشد. مشابه اتفاقی که در دوره احمدی نژاد رخ داد.

از سوی دیگر دولت چشم انتظار زیادی نه به شرکتهای تابعه سپاه که پیمانکارهای انحصاری دولت، که به شرکتها و کشورهای خارجی دارد که بعد از تحریم و با کمک آنها چرخ اقتصاد مملکت را به گردش وادارد و از کنار آن هم وضع اشتغال جوانان بهتر شود و هم نانی در سفره مردم -بدون کمک مستقیم و افزایش تورم- برساند.

2- اساسا تحریم ها به این دلیل وضع شدند که "جمهوری اسلامی" با آن سابقه خودسری و شیطنت تلاش داشت که به بمب هسته ای دست یابد و این به بزرگترین معضل جهانی تبدیل شده بود تا جایی که حتی کشورهای روسیه و چین هم در ایجاد تحریم ها همکاری کردند. دیری نپایید که ایران ورشکسته با ناخدایی آیت الله خامنه ای به گِل تحریمها نشست و آیت الله خامنه ای دستور به مذاکره و حل مساله اتمی داد. این تغیر سیاست به رفع تحریم ها، با انتخاب حسن روحانی سرعت گرفت و جمهوری اسلامی تلاش کرد تا وجهه دیگری از منطق و همکاری را نشان دهد، اما این نمایش طولی نکشید و با اعلام رسیدن به توافق شفاهی و اولیه، به ناگهان سکوت و صبر حکومتیان تمام شد و سرخوش از رسیدن به توافق قریب الوقوع باز شروع به کوبیدن بر طبل تهدید و جنگ طلبی و دشمن سازی کردند، این بار در یمن.
گرچه این بار جبهه دشمن از سمت اسراییل به عربستان چرخش کرده اما نه در ماهیت تبلیغات چیزی عوض شده و نه عربستان متحد و نفوذ کمتری نسبت به اسراییل در جهان دارد.
ساده انگاری خواهد بود اگر تصور کنیم که جمهوری اسلامی بخواهد مسیر سابقش را ادامه دهد و تنها با تعطیل کردن چند مرکز غنی سازی از شر فشارهای سنگین تحریم ها خلاصی یابد. چرا که تحریم ها درست است که در ظاهر و متون حقوقی به مسایل فنی و فیزیکی ارتباط دارد اما در روح و ماهیت آن خواستار تغیر رفتار "تهدید آمیز" ایران است. و تا این گردنکشی ها مهار نشود تحریم ها رفع نخواهند شد.
بعلاوه که چندی پیش دولت های عربی با عدم حضور قوی در اجلاس امریکا، نشان دادند که هیچ علاقه ای به رفع تحریم های ایران ندارند و قطعا پشت پرده بسیار بیش از این لابی می کنند و فشار می آورند تا تحریم ها لغو نشود.

3- حال دولت روحانی از یک سو به دنبال رسیدن به توافق و رساندن پول به اداره کشور است و از سوی دیگر کشورهای جهان تلاش میکنند که درعین اجرای توافق -بستن برنامه اتمی ایران-، برداشته شدن تحریم ها را تا تغیر رفتار پایدار ایران به تعویق بیاندازند.  علاوه بر مشکلات سیاسی که بر بهبود وضع اقتصادی موثرند، خود ذات سرمایه گذاری، با چنین آشفتگی مدیریتی هماهنگ نیست. مثلی است که می گوید: "سرمایه مانند آهویی تیزپایست که به محض احساس خطر پا به فرار می گذارد". حال در جنگل مدیریتی ایران نه تنها هیچ قانون حامی سرمایه گذاری -خارجی- وجود ندارد بلکه اساسا شناسایی مراکز قدرت و افراد ذی نفوذ هم میسر نیست. در این حال ورود شرکتهای موثر خارجی به هدف "سرمایه گذاری" و "اشتغال" و.. تقریبا محال است. البته ممکن است با مرحله اول رفع تحریم ها، شرکتهایی برای "عرضه محصولات" و گرفتن سهمی از بازار ایران وارد شوند اما این ورود کمکی به ورود سرمایه و کار نمی کند و حداکثر در حد نمایندگی و دفاتر فروش باقی خواهند ماند.

با این شرایط و با همراهی و حداکثر سکوت دولت روحانی نسبت به اتفاقات سیاسی و منطقه ای، به نظر می رسد که دولت حتی بر سرنوشت وضعیت هسته ای هم آگاهی ندارد و نمی داند که تنها با فشار دیپلمات های کارآزموده، مشکل تحریم و اقتصاد را نمی تواند حل کند. مسیر فعلی در بهترین حالت به پیش بینی های آیت الله خامنه ای در مورد "غیرقابل اعتماد بودن غربی ها" منتهی خواهد شد! که در صورت این اتفاق دیگر دلیلی برای مماشات و حضور دولت روحانی نیست و عمر دولت او هم میتواند حتی زودتر از موعد به پایان برسد.

پیش بینی می شود که در با ادامه وضع فعلی توافق هسته ای به جهت بستن دست ایران از دسترسی به جنگ افزار هسته ای انجام خواهد شد، اما برداشته شدن حقیقی تحریم ها به موعدی دیگر موکول می شود. حداقل تا زمانی که دولت بشار اسد سقوط کند و قدرت ایران درمنطقه کاهش یابد. خبرها از کمکهای بیشتر به مخالفان اسد حکایت می کند و در نظر تحلیلگران دولت سوریه تا از دست دادن پایتخت و سقوط فاصله چندانی ندارد.

ورود سرمایه جهانی به ایران جدا از موانع مستقیم اقتصادی مانند تحریم ها به شرایط فرهنگی و سیاسی داخلی نیز بستگی تام دارد. نمی توان، از یک سو به نظام سرمایه داری جهانی -با نماد امریکا- فحاشی کرد و از سوی دیگر انتظار داشت که همان سلول های نظام سرمایه داری جهانی به کمک معیشت مردم ایران برسند. تغیر رفتار نظام جمهوری اسلامی که هاشمی رفسنجانی با کمک "خاطره هایش از امام" بدنبال آن است! پیش شرط اصلی پذیرش ایران و ورود سرمایه و اشتغال خواهد بود.

پی نوشت:
1- دولت روحانی برای آیت الله خامنه ای موقعیت منحصر به فردی دارد از جهت دیپلماسی خارجی و کمک به رفع تحریم های جمهوری اسلامی. روحانی باید بتواند از این نقطه قوت برای بهبود وضع داخلی استفاده کند که اگر این اتفاق رخ ندهد دست این دولت در جنگل تنازع و بقای جمهوری اسلامی به هیچ جایی بند نیست و بزودی -به خواری- از صحنه حذف خواهد شد.
2- تمرکز بیش از حد دولت بر حل مشکل هسته ای باعث پیشروی افراطیون در عرصه های داخلی شده است، و نه تنها این فشار بر مردم وارد می شود که دولت و شخص حسن روحانی نیز از آن مصون نخواهد بود. نمونه آن را در سخنرانی پرمشقت او در مرقد آیت الله خمینی می بینیم.
3- آزاد شدن ارتباطات بانکی، تجاری و حتی دارایی های بلوکه شده ایران بطور مرحله ای، نوشدارویی خواهد بود به جهت نمردن دولت روحانی در تنگنای اقتصادی، اما رونق اقتصادی جز در سایه صلح و ثبات و امنیت محقق نمی شود و همچنان معضلات اجتماعی اقتصادی گلوی مردم و خانواده های ایرانی را خواهد فشرد.

پیشروی داعش و عقب نشینی سپاه!

داعش بعد از ماهها عقب نشینی و درگیری های خانه به خانه با گروه ها و جهادی های مختلف، پیشروی چشمگیری در دو جبهه شرق و غرب (تدمر سوریه و رمادی عراق) داشت. براساس گزارشها نیمی از خاک سوریه تنها در دست جنگجویان داعش است و دولت سوریه در شمال و جنوب کشور همزمان با ارتش آزاد سوریه که از سمت ترکیه و اردن پشتیبانی می شوند با آنها درگیر است. همزمان علی اکبر ولایتی مشاور رهبر به دیدار بشاراسد می رود و در شرایط بسیار بحرانی اقتصادی ایران وعده یک میلیارد دلار کمک -بلاعوض- به بشار اسد می کند که دولتش قبل از فتح توسط مخالفان مسلح، دچار فروپاشی از درون نشود.
دولت روحانی چشم امید بسیاری بسته به رفع تحریم ها در ماههای آینده و حداقل باز شدن قفل پولهای بلوکه شده ایران در -عمدتا-بانکهای چین و هند. اما از اظهارات آیت الله خامنه ای و نظامیان این طور برمی آید که حتی در صورت بسته شدن مراکز هسته ای ایران نمی خواهند به خواسته های جامعه جهانی تمکین کنند و سیاست های نفوذ در منطقه و خصوصا جنگ پنهان با عربستان به عنوان سرمنشا مذهب سنی و قدرت دیگر منطقه را ادامه دهند. گویی در کمتر از یک سال پیش نبود که عربستان بدون دخالت اقتصادی یا نظامی تنها با افزایش تولید نفت و کاهش قیمت آن، اقتصاد ایران و روسیه را تا مرز فروپاشی پیش برد و بخصوص به ایران فشاری وارد کرد که معادل تمامی قطعنامه ها و تحریم های غرب تلقی شد، و تقریبا درآمد ایران از صادرات یک میلیون بشکه نفت روزانه اش را به پول ناچیزی تبدیل کرد.

همزمان با سخنان آیت الله خامنه ای در مقام خط و نشان با غرب و امریکا، کشتی کمک های "انساندوستانه" ایران که با تهدید نظامیان مبنی بر "به آتش کشیدن منطقه" بدرقه شده بود. بناچار در بندر جیبوتی تخلیه شد و گویی تمام آن سخنرانی "آقا" در رابطه با "اجازه نخواهم داد"هایش در مورد بازدید از "مراکز نظامی" به تبلیغاتی بی اهمیت و مصرف داخلی مبدل شد.
اگر که تصور کنیم دیگر گوشی در داخل شنوای سخنان تکراری و عصبی رهبر باشد.

جنگ نیابتی ایران در سه جبهه عراق، سوریه و یمن هزینه سنگینی به کشور وارد کرده است. از نظر اقتصادی تنها بشاراسد نیاز به کمک های مالی جمهوری اسلامی -برای بقا- دارد، چرا که دولت و شیعیان عراق براحتی قادر به استفاده از درآمدهای نفتی -عمدتا در مناطق شیعه نشین- هستند و مشکل مالی ندارند. اما بشاراسد تقریبا بیشتر کشورش از کنترلش خارج شده و تنها با کمک اقتصادی مستقیم توان مقابله با جنگجویان مخالف را دارد. از سوی دیگر راهکار ایران در کمک های گشاده دستانه به این کشور نشان می دهد که اگر درآمدی به دست دولت ایران برسد قطعا بخشی از آن مستقیما به حسابهای بشاراسد واریز خواهد شد و این به معنای افزایش قدرت و توان دولت اوست، چیزی که تقریبا تمامی همسایگان و قدرت های غربی مخالفش هستند.
به همین دلیل به نظر نمی رسد که برداشته شدن تحریم های ایران منطبق بر تقویم اجرای توافق هسته ای باشد و با فشار دولت های عربی و اسراییل، حداقل تا سقوط دولت بشار اسد، دسترسی آزادانه ایران به پولهایش مقدور نیست.

وضعیت جنگ در منطقه نیز نشان می دهد که نیروهای مخالف بشار اسد آرایش تازه ای یافته اند و حتی داعش نیز با تجهیز مجددی به سمت دمشق و بغداد پیش می رود. اساسا جنگ در دو جبهه با فاصله صدها کیلومتر برای گروهی در اندازه های داعش عملی بسیار سخت و موجب پراکندگی نیروهاست. اما موفقیت در دوجبهه به طور همزمان نشان می دهد که این گروه از تجهیزات کافی و فرماندهی منسجمی سود می برد.
به نظر می رسد این شرایط تلاش جدیدی است برای از میان برداشتن بشاراسد از طریق جنگ زمینی، که اگر محقق شود، بطور مسلم ایران هم سوریه و هم حزب الله را از دست خواهد داد. چرا که از یک سو آشوب داخلی سوریه راهی برای ایران باقی نمی گذارد که بتواند با "قدرت غالب" لابی کند و مسیر تازه ای برای رساندن کمک های نظامی و اقتصادی به حزب الله لبنان بیابد  و از سوی دیگر سوریه دچار فرسایشی می شود که تا سالها تلاش برای پاک کردن آثار جنگ و ترمیم خرابی ها وقت و هزینه هر دولت جدید را خواهد گرفت و جایی برای عرض اندام سیاسی یا نظامی باقی نخواهد گذاشت.
حزب الله لبنان هم با ازدست رفتن مسیر ارتباطی بشار اسد دچار ضعف و تزلزل می شود، زیرا نه دیگر توان جنگ با اسراییل را نخواهد داشت بدلیل بسته شدن راه پشتیبانی و ازدست رفتن ارزش استراتژیک اش. و از سوی دیگر حتی ممکن است بطور مستقیم با جنگجویان سنی وارد جنگ فرسایشی شود.

در عراق وضع متفاوت خواهد بود، هم امریکا و هم ایران از سقوط بغداد متضرر خواهند شد و جلوی آن را خواهند گرفت، اما تفرق قومیتی میان شیعیان و سنی ها باعث می شود که هیچکدام نتوانند به دیگری غلبه کنند و احتمالا در نوعی درگیری پیوسته تعادل برقرار میشود.
یمن اما کشوریست بسیار فقیر که چیزی برای از دست دادن ندارد و تنها به دلیل اختلاف ایران و عربستان به صحنه درگیری های دو کشور تبدیل شده. حتی از نظر عقیدتی و سیاسی، احزاب مخالف این کشور هماهنگی صددرصد با کشورهای ایران و عربستان ندارند و نوعی جنگ کنترل شده در آن جریان دارد.
توجه به یمن ناخواسته توان ایران را از مرزهای اسراییل دور کرده و به بی اثرترین کشور دنیا کشانده است. کشوری که از یک سو در محاصره دریاهاست و از سوی دیگر به صحرای بزرگ عربستان محدود است. قطعا نه "انگیزه" و نه "توان" نیروهای یمنی هیچگاه به حمله به شهرهای عربستان و احیانا برانداختن خاندان آل سعود نخواهد رسید، حتی اگر ایران بتواند تجهیزاتی در حد حزب الله لبنان به نیروهای وفادارش برساند. چرا که اساسا جنگ میان "مسلمانان و یهودیان" با "مسلمانان همنژاد" -عرب- متفاوت است.
به نظر می رسد که بازنده اصلی در این شرایط خاورمیانه ایران باشد که هم باید به خواست کشورهای غربی مبنی بر دست برداشتن از دستیابی به سلاح هسته ای گردن بگذارد و هم قدرت استراتژیک منطقه ای اش بر اثر اشتباهات استراتژیک -مانند پافشاری بر بقای اسد، یا دخالت در مناقشه یمن- رو به کاهش است.
و برنده اصلی وضع جدید اسراییل است زیرا اولا پیاده نظام "سپاه قدس" -که از اسمش میتوان هدفش را حدس زد!- به درگیریهای خیابانی در کوچه های سوریه و عراق مشغول شده اند و دوما جبهه جدید یمن و عربستان هدف جدید فرماندهان سپاه برای نفوذ و قدرت نمایی شده است. قدرت نمایی که در سایه قدرت عربستان چندان دیده نمی شود.

پی نوشت:
1- جنگ تبلیغاتی و دروغ فرماندهان سپاه مبنی بر رساندن مستقیم کمک های انساندوستانه به دست مردم یمن و ناتوانی آنها از این کار بشدت روحیه هواداران حکومت را خراب کرده و پیاده نظام نظام، سردرگم از اظهارات ضد و نقیض و شدید نظامیان و رهبر هستند. مانده اند که دم خروس کشتی های لنگر انداخته در جیبوتی را باور کنند یا تهدید "به آتش کشاندن منطقه" سرداران سپاهی را!
2- احتمالا بزودی ایران ناچار خواهد شد که میان بقای بشاراسد و حمایت از دولت عراق بجهت جلوگیری از پیشروی داعش در عراق یکی را انتخاب کند، که به احتمال بسیار زیاد بشاراسد قربانی بقای دولت همسایه اش خواهد شد.
3- تحلیل قدیمی -3 سال پیش- در مورد آینده سوریه، و پاسخی به سوال: چرا بشاراسد به این شکل از قدرت کنارگذاشته می شود؟

شکافی که ایران در حاکمیت امریکا انداخته است!

دیدار ظریف با کری
گرچه نتایج مذاکرات هسته ای برای عموم قابل دسترسی نیست اما از مجموع واکنش های طرفین مذاکره می توان فهمید که اوضاع چگونه پیش می رود.
نامه تحقیرآمیز گروهی از نمایندگان کنگره امریکا به حکومت ایران نشان می دهد که جمهوریخواهان تندرو امریکا -مشابه افکار نتانیاهو- چطور خشمگین از رسیدن به توافقی مساوی -برد برد- هستند. همینطور این نامه بطور ضمنی اذعان دارد که تیم دیپلمات و دیپلماسی ایران چگونه توانسته با منطق و زبان عرف بین المللی با قدرتهای جهان گفتگو کند که اولا به خواسته هایش برسد و ثانیا از موضعی برابر با دنیا صحبت کند. برابری که بر روی کاغذ، حق تمامی ملل بوده و از دلایل اصلی بنای انجمن های جهانی و سازمان ملل است.

حدود یک سال و نیم پیش بود که حسن روحانی ادعا می کرد که با مذاکرات به سبک جدید -با دیپلمات های جایگزین- می خواهد در سازو کار تحریم ها شکاف بیاندازد. در آنزمان با توجه به موضع ضعف ایران پیش بینی می شد که ایجاد شکاف در تحریم ها و گروه 5+1 تنها از طریق اختلاف نظر در نگرش دولتها با نگاه خاص به چین و روسیه امکان پذیر است. احتمال می رفت که دولت ایران به شکل استعماری امتیازات زیادی به این دولتها بدهد که در مذاکرات طرف ایران را بگیرند و بنای اتحاد و تحریم ها شُل شود. خصوصا که بحران اکراین از سوی دیگر در میان بلوک غرب و شرق اختلاف انداخته بود. اما بعد از مدتی مذاکرات به شکل دو جانبه میان ایران و امریکا پیش رفت و امروز مشخص شد که این شکاف درون امریکا و میان جناح های حاکم این کشور در حال باز شدن است!

نامه ای که نمایندگان کنگره امریکا -مثلا- خطاب به ایران نوشته اند، بیشتر از آنکه توصیه ای به حکومت ایران باشد، تحقیر دولت امریکا و جناح دموکرات محسوب می شود. نباید فراموش کرد که رئیس جمهور امریکا قدرتمندترین فرد در ساختار سیاسی است که کنترل کاملی بر دولت، قوای نظامی و کنترل نسبی بر سایر نهادهای مقننه و قضاییه دارد. گذاشتن نام او در کنار آیت الله خامنه ای بیشتر از آنکه به رهبر ایران اعتبار ببخشد، باعث مخدوش شدن اعتبار شخص اوباما -رییس جمهور- و "جایگاه ریاست جمهوری" در امریکا محسوب می شود.

علاوه برشکاف درحکومت و خشم جناح تندروی امریکا، انتشار این نامه نوعی خودزنی سیاسی است چرا که نه تنها مفاد ذکر شده در نامه بی خاصیت است که در محتوا برضد اعتبار دیلماسی خارجی امریکاست!
حتی در کشورهای عقب افتاده سیاسی و حکومت های نوظهوری که به علت نوسانات سیاسی -مانند انقلاب و کودتا و ...- برسر کار می آیند، معمولا در اولین قدم تمامی قراردادها و تعهدات سیاست خارجی، دوران قبل را به رسمیت می شناسند که این موضوع به پذیرش دولت جدید و حکومت نوپا از طرف دولت های خارجی هم کمک می کند. حال اینکه مجلس امریکا اعلام می کند که دولت آینده این کشور به تعهدات دولت اوباما پایبند نخواهد بود بیشتر به مزاحی بیمزه شبیه است و یا بر نادانی نویسندگان نامه از سازوکار روابط بین الملل دلالت دارد. بجز آنکه در هرحال اعتبار سیاسی اعضای کنگره امریکا را مخدوش می کند.
چرا که این ادعا اولا لازمه اش رای آوردن رییس جمهوری از حزب جمهوریخواه در دوسال دیگر خواهد بود که نوشتن نامه بر اساس حوادث نامشخص آینده چندان عاقلانه نیست، دوما لغو تعهدات یک کشور آن هم امریکا با تغیر شخص رییس جمهور بیش از آنکه ضربه به ایران باشد، ضربه به اعتبار و ثبات "سیاست خارجی" کشور امریکاست، سوما، این عهدشکنی نه تنها از طرف ایرانی که از طرف هیچکدام از همپیمانان امریکا قابل پذیرش نخواهد بود چرا که موضوع برسر تعهدات خارجی امریکاست و درصورت پذیرش این منطق، هرکشوری دومی می تواند به هربهانه ای مورد پیمان شکنی امریکا قرار بگیرد (غیرقابل تصور). و چهارما به فرض انجام چنین تهدیدی، اعتبار دولت های امریکا در حد یک دولت کودتایی و محلی و موقت کاهش خواهد یافت، چرا که با تغیر احزاب در امریکا امکان دارد که تمامی تعهدهای خارجی باطل شود (بازهم غیر ممکن برای حکومتی با پیشینه و اقتصاد امریکا) همه اینها بجز بی اعتبار کردن دولت فعلی اوباما در سالهای باقی مانده از ریاستش خواهد بود.
به دلایل بالا اعتبارِ نامه بسیار ضعیف است و موضوعی جناحی و خرد محسوب می شود (نه تاثیرگذار در توافق هسته ای) که ادامه این رفتارهای ناشیانه می تواند حتی به برد دموکراتها در انتخابات آتی ریاست جمهوری امریکا منجر شود.

البته به نظر می رسد که محتوای نامه و حرکت نمایندگان سفیه جمهوریخواه، از قبل به اطلاع جواد ظریف رسیده بود، چرا که قبل از انتشار این نامه او بیان می کند که هرگونه تفاهمی که بدست بیاید باید در شورای امنیت سازمان ملل به تصویب برسد که برای تمامی دولت های جهان فارغ از گرایشات سیاسی محلی، الزام آور باشد. البته این صحبت غیرمنتظره علاوه بر محکم کاری کردن، جواب پیشدستانه ای به حرکات نمایندگان مجلس امریکاست که امروز در موضع اقلیت و ضعف قرار دارند و یک درصد احتمال دارد که از فرط ناراحتی دست به کار غیرعاقلانه ای بزنند. (مانند انتشار همین نامه بیمنطق و بشکل خودزنی!)

گرچه که مانند دیگر ایرانیان، اعتمادی به جمهوری اسلامی ندارم و هنوز به یقین مشخص نیست که توافق هسته ای در انتها به نفع مردم ایران تمام شود. اما نمی توانم خوشحالی و افتخارم به تیم مذاکره کننده هسته ای را پنهان کنم که توانسته اند بدور از جنجال های سیاسی هردو طرف، مذاکرات را به نقطه ای برسانند که دست جنگ طلبان داخلی و خارجی چنان کوتاه شود که بیانیه های سیاسی شان -مثل دلواپسان ایرانی- تنها باعث آبروریزی خودشان و مضحکه عام و خاص باشد. بدون درنظر گرفتن نتایج هم، چنین مذاکراتی در سطح بالای بین المللی و با این سطح از منطق و پشتکار، موجب اعتبار و غرور ملی است.

مذاکره از موضع برابر یکی از خواست های تاریخی ایرانیان بوده که بعد از حکومت صفویان تا امروز سابقه نداشته است. البته امروز هم نه بدلیل صرفا قوت داخلی بلکه به علت تغیر ارزشها در جهان و رشد خردگرایی ممکن شده، و امیدوارم که با انتشار بیشتر جزییات توافق،  این حد از منطق در تیم دیپلماسی خارجی ایران و مواضع برابر ایران در گفتگوها اولا اثبات قطعی شود. و ثانیا این منطق بتدریج به سایر بدنه حکومت هم تسری بیابد و هیاهوکنندگان پوچ از قدرت رانده شوند.

پی نوشت:
1- اگر تنها توشه مردم ایران از یکسال پرچالش 93 همین غلبه "منطق دیپلماسی خارجی" بر "هیاهوهای محافظه کاران داخلی" باشد، ارزش تقدیر دارد و حرکتی رو به جلو بعد از سالها عقبگرد جمهوری اسلامی بوده است.
2- قطعا نتیجه انتخابات اسراییل در مواضع افراطیون کنگره امریکا موثر خواهد بود و در صورت شکست افراطیون اسراییل (محتمل)، سنگ اندازی های این نمایندگان امریکا هم کمتر خواهد شد.
3- در شرایط کنونی، رسیدن به توافق نوعی از پیروزی "اعتدال و خرد" بر افراطی گری -عقل بسته ها و دهان بازها- است. این توافق دست دولت بالا را به دولت روحانی در داخل خواهد داد که موجب بهتر شدن وضعیت اجتماعی، اقتصادی و همینطور تاثیر مثبت بر انتخابات مجلس در سال آینده خواهد شد.
4- نمایندگان امریکا گرچه به هدف انصراف ایران این نامه را نوشته اند (خنده حضار!)، اما اصلا متوجه نیستند که اجرای تهدیدشان می شود همان "توافق کوتاه مدت" که خواسته ایران است!

نشانه هایی از ارتقای فرهنگ

به دور از حاشیه ها، تیم ملی ایران موفق شد نمایش خوبی از بازی منطقی را اجرا کند و علیرغم باخت، تسلط بازیکنان به روحیه و بازی قابل ستودن بود.
در مطلب قبلی به مزایای حضور تیم ملی ایران در بازی های خارجی و همینطور حضور گسترده ایرانیان خارج از کشور و منفعت ایشان بر فرهنگ مردم اشاره شد. در ادامه باید به دو رویداد مثبت و قابل تامل اجتماعی اشاره کرد:

اول تغیر فرهنگ در خود تیم ملی است. کسانی که با فضای ورزش فوتبال آشنایی داشته اند می دانند که علاوه بر میحطی مردانه و مملو از توهین های جنسیتی، منیّت ها و مشکلات فرهنگی دیگر، تیم ملی همیشه درگیر حاشیه ها و بازیکنانی بوده که به پشتوانه شهرتشان، خود را مجاز به بیان و انجام هرگونه رفتاری می دانستند اعم از تحقیر و توهین به سرمربی، قهر از اردوی آمادگی، به هم زدن تمرکز تیم و حتی ارائه بازی ضعیف وغیره.
اما به نظر می رسد که این مشکلات بتدریج با حضور سرمربی خارجی و همینطور ورود بازیکنانی که در باشگاه های خارج از ایران آموزش دیده اند به تیم ملی، عوض شده است. و تیم ایران دیگر درگیر اسم ها و خرده رفتارهای ناشایست و حساب نشده بازیکنان نیست. امروز تیم ملی ایران یکپارچه و متحد عمل می کند، "من" ها تبدیل به "ما" شده اند و هرکس نقش خودش را به بهترین نحو انجام می دهد. خلاصه آنکه امروز در سایه بازیکنانی کم ادعا و کم حاشیه، نام "تیم ملی ایران" درخشش دارد، در حالی که در هیچ دوره ای از فوتبال ایران تیم ملی اینطور یکدست و منسجم، -فراتر از نامها- نبوده است.

دوم، چندی قبل خبری منتشر شد مبنی بر امتناع پزشکان از انجام عمل قصاص، و کور و کر کردن یک مجرم با عمل جراحی. این فرد که متهم به اسید پاشی است، چندین سال قبل باعث آسیب به فرد دیگری -داوود روشنایی- شده که بینایی و شنوایی یک سمت صورتش را از دست داده است. بنا به قوانین اسلامی و طبق قانون منسوخ قصاص "چشم در مقابل چشم" دادگاه او را به از دست دادن اعضای مشابهش محکوم کرده، اما پزشکان از ایجاد عمدی این معلولیت سر باز زده اند.
این اتفاق بسیار جای مسرت است که تحصیلکردگان قدمی به پیش نهاده اند برای برطرف کردن مشکلات از جامعه و آسیب های فرهنگی-اجتماعی ناشی از آن. چرا که قصاص نه مشکلی از قربانی حل می کند و نه دلیلی بوده جهت کاهش جرم و جنایت در جامعه. قصاص نه تنها عامل جلوگیری از جرم نیست، که باعث می شود افراد دیگری دچار آسیب های مضاعف شوند. اجرای قصاص چه به شکل معلول کردن یا اعدام، هیچ کمکی به بهتر شدن وضعیت مجرم یا حتی خانواده مجرمین متهم به اعدام نمی کند. چه بسا آنان را دچار چرخه دیگری از فقر، جرم و مجازات قصاص کند.
حتی مشخص شده که حکم قصاص، علیرغم ظاهر تلافی جویانه، باعث آسیب های روحی متعددی به خانواده قربانی که اختیار مرگ و زندگی یا معلولیت فرد مجرم را دارند زده است. (چه کسانی که حکم قصاص داده اند و چه کسانی که عفو کرده اند مانند آمنه بهرامی)

 بطور قطع چنین اتفاقهایی می توانند در احکام صادره بعدی توسط قضات موثر باشد و قدمی باشد جهت فشار بر قوه قضاییه در اصلاح نگاه به مجرم و احکام صادره.

اعتقاد داشته و دارم که تنها راه نجات جامعه ایران از رذالت ها و مشکلات فرهنگی تداخل و مواجهه آن با "فرهنگ جهانی" است. موارد بالا تنها نمونه هایی از برخورد اقشار خاص با فرهنگ جهانی است که بتدریج موجب اصلاح شده است.
هیچ دیکتاتوری نمی تواند به جامعه ای که فاقد مشکلات فرهنگی، و به ارزشهای انسانی پایبند باشد، حکمرانی کند. خودخواهی، دروغ، چاپلوسی، قصاص، نفرت و.. از ملزومات یک حکومت خودکامه است. اگر خودخواهی ها از میان برود، نفرت ها آب شود و تملق یک ضد ارزش محسوب شود، خواه ناخواه حکومت جهت بقا، مجبور به اصلاح رفتار خواهد شد، -حتی اگر عوض نشود-.
از طرف دیگر اگر مشکلات فرهنگی حل نشود هر شکلی از حکومت بر سر کار بیاید -فارغ از نام-، بزودی تبدیل به دیکتاتوری ستمگر خواهد شد، چرا که خواه ناخواه جامعه آن را به آن سو می راند.

پی نوشت:
1- نکته جالب اینجاست که میان "قصاص" و "عفو" هیچ حد وسطی وجود ندارد! و قربانی یا خانواده او از نظر قانون اسلامی هیچ اختیاری مبنی بر درخواست مجازاتی کمتر ندارند. به عبارت دیگر مثلا یک قاتل، یا باید اعدام شود یا آنکه آزادانه در جامعه گردش کند!
2- حتی حملات فیسبوکی هواداران فوتبال به پیج داور مسابقه ایران- عراق هم نسبت به اتفاقات مشابه در جام جهانی بهبود چشمگیری دارد!

حملات تروریستی اسلام گرایانه و آینده آن

از زمان ظهور داعش، حملات کوچک اما پیوسته توسط اسلامگرایان تندرو در کشورهای مختلف شدت گرفته که آخرین نمونه های آن حملات تروریستی پاریس است.

1- اگر نگاهی به گذشته کنیم و تاریخچه عملیاتهای تروریستی با انگیزه مذهبی را در میان مسلمانان بررسی کنیم. در حدود یک قرن پیش به جنبش های اسلامی پراکنده در منطقه می رسیم که رهبران آنها با اسامی "خیابانهای تهران" مثل اسد آبادی، جناح و.. قابل شناسایی هستند. بعدتر و با پیدایش اسرائیل این گروه های پراکنده که قبلتر با استعمار اروپایی می جنگیدند متحدتر شده و در فلسطین و لبنان و مصر تمرکز یافتند. آن زمان تا قبل از انقلاب ایران و حمایت رسمی جمهوری اسلامی از جنبش های مسلمان ضد اسراییلی، هیچ دولتی به طور رسمی از آنها اعلام حمایت نکرده بود، هرچند که پشت پرده حمایت هایی وجود داشت.
حداقل برای یک دهه ایران اسلامی-انقلابی به عنوان سردسته حرکت های افراطی، تروریستی و انتحاری در جهان فعالیت می کرد، که نتیجه آن تا حد زیادی در سیاست های منطقه ای تاثیر گذار شد.(مانند بمبگزاری در مرکز نیروهای امریکایی در بیروت که سرآغاز خروج امریکا و قدرت گیری حزب الله لبنان شد) چندی نگذشته بود که طالبان سنی مذهب در افغانستان قدرت یافت. این گروه آلترناتیوی قوی برای افراط گرایی جمهوری اسلامی و مقابله با کمونیسم شوری محسوب می شد، اما بدلیل سرچشمه های شکل گیری اش که کمک های دولتهای عربستان، امریکا و پاکستان بود همیشه به دیدگاه سیاسی-اسلامی نگریسته شد. بعد از فروپاشی شوروی و از بین رفتن جنبه های سیاسی مبارزه با کمونیسم، تلاش های حامیان این گروه برای تحریک ایران و درگیری دو افراطی منطقه به جایی نرسید و حکومت ایران تا آستانه جنگ پیش رفت اما وارد درگیری با طالبان افغانستان نشد. (حمله به سفارت ایران) 3 سال بعد با حمله القاعده -که در پناه حکومت طالبان رشد یافته بود- به برج های تجارت جهانی در نیویورک، ائتلاف ضد تروریسم به رهبری امریکا در افغانستان شکل گرفت و این کانون افراط گرایی از هم پاشیده شد.

بموازات، و با گسترش تکنولوژی و ارتباطات، این گروه های افراطی توانستند که شعباتی در سایر کشورهای عمدتا فقیر و عقب مانده ایجاد کنند، شمال افریقا، پاکستان، جنوب آسیا و یمن از مهمترین مناطق حضور القاعده بعد از پاکسازی افغانستان شدند. و با گذر زمان این گروه ها با کمک کشورهای مختلف -بسته به منافعشان- توسعه یافتند و امروز با اسامی مختلفی مانند بوکو حرام، الشباب، مبارزان حوثی، لشکر طیبه، حزب الله لبنان، سپاه صحابه و.. در جای جای جهان فعالیت می کنند، (معمولا با گرایش به سیاستهای کشورهای حامی).
این گروه ها بیشتر در نقش شعبان بی مخ های کشورهای مختلف هستند و بیشتر نگه داشته شده اند تا در روز مبادا و برای تصفیه حساب بکار روند. اما در این میان ظهور دولت اسلامی یا همان داعش سابق از جنس دیگری بود و سطح فعالیت و خشونت دیگری را در میان تروریست های مسلمان تعریف کرد!
این گروه بسیار منسجم تر و هوشمندانه تر از اسلاف خود است و بدلیل وسعت مناطق تحت کنترل در عراق و سوریه، منابع مالی نسبتا مستقلی دارد. به همین دلیل تمرکز آن بیشتر به آموزه های اسلام و متون اصلی مانند قرآن است و کمتر دچار سیاسی کاری و جهت گیری های مصلحتی شده است (مقایسه کنید با حزب الله لبنان). دقیقا به همین دلیل جاذب بسیاری از مسلمانان سراسر دنیا حتی در کشورهای غرب است و تلاش دارد که هژمونی و ایدئولوژی اصلی اسلام را دوباره زنده و اجرا کند.
عمل به آموزه های اصیل اسلامی -بدون جهت گیری سیاسی- اتفاقا برای تازه مسلمانان و آنانی که خارج از کشورهای مسلمان زندگی می کنند جالبتر است. و کمک مضاعفی به یارگیری آنان با استفاده از تکنولوژی بوده است.

همین اجرای بدون ملاحظه دستورات اسلامی اما در دنیای مدرن به نام "بنیاد گرایی" و "تروریسم" شناخته می شود. چرا که یکی از مفاهیم اساسی اسلامی کفر و "کافر" است که نه تنها از تمام حقوق شهروندی می بایست محروم باشد که حق حیات نیز ندارد. و علاوه بر هر مسلمان، برهر حکومت اسلامی ازمیان بردن این پدیده واجب است. در زبان مدرن این برخورد اسلامی با "کافر" عملی تروریستی محسوب شده که از سوی جوامع سکولار تحمل نمی شود.

این تعریف و سایر مفاهیم اساسی اسلامی، که با پیشرفت جوامع انسانی مشکل ساز بوده، سالهاست که با گذر زمان تغیر یافته، حذف و یا معتدل شده و در نهایت امروز حکومت هایی شکل گرفته است که در عین مسلمان بودن حقوق سایر ادیان و حتی کفار را به رسمیت می شناسند و -بجز ایران- تلاشی بر پاک کردن آنها از نقشه جغرافیا ندارند. دقیقا همان تعبیری که آیت الله خمینی با عنوان "اسلام امریکایی" وارد حوزه فرهنگ و لغت جهانی کرد و همچنان دستاویزی کسانیست که دولت های عربی- اسلامی منطقه را به سازش با "کفار" با تاکید بر اسراییل، تحقیر می کنند و آن را قبول ندارند.

2- با توجه به آنکه "جهانی شدن" اتفاقی برگشت ناپذیر است و میلیونها نفر از مسلمانان در اروپا و امریکا حضور دارند، عملا امکان تفکیک مسلمانان از جوامع غیر مسلمان میزبان وجود ندارد. "تنها راه"، پذیرفتن ورژنی از اسلام است که -مانند مسیحیت- قلب -اصلاح- شده باشد و تبدیل به دینی بی آزار و مهربان شده و اتباع آن توانایی زندگی در کنار سایر مردم با تفکرهای متفاوت را داشته باشند. و در یک کلام معتقد به همان "اسلام امریکایی" باشند!
اسلامی که در چهارچوب مسجد می ماند، از بخشی از احکام بدوی اش دست می کشد و در دنیای مدرن اعم از پزشکی، سیاست، بانکداری، رسانه، جامعه شناسی، تکنولوژی، و... دخالت نمی کند. (مانند وضعیت امروز بقیه ادیان)

تمامی کشورهای مسلمان بجز ایران -حداقل در عمل- به این اصول و تعامل با دنیای مدرن پایبندند، کار را به کاردان سپرده اند و تهدیدی برای دیگران محسوب نمی شوند. قرائت مداخله جو از اسلام چه از جنس جمهوری اسلامی باشد و چه از جنس داعش، چاره ای جز تغیر یا حذف ندارد. خصوصا آنکه روز به روز با اعمال تروریستی مسلمانان، افکار عمومی جهان نسبت به مساله "اسلام" حساس تر شده و نیاز به تعیین تکلیف در این خصوص بیشتر و بیشتر ایجاد خواهد بود.
بزودی باید کشورها و گروه های مسلمان تکلیفشان را با این سبک از اسلام مشخص کنند، آیا حامی آن هستند یا با آن مخالفند. که در صورت حمایت، خواسته یا ناخواسته در جبهه افراطیون/گروه های تروریستی/ داعش قرار می گیرند.
تکلیف تمامی کشورها ودولت های اسلامی مشخص است، اما در مورد ایران این موضوع نسبتا پیچیده است.

3- حکومت ایران علنا خود را موظف به اجرای تمام احکام اسلام حتی احکام بدوی آن می داند، ارتداد، سب النبی، زنا و شرب خمر، لواط و غیره مجازات اعدام دارند، با دگراندیشان طبق احکام اسلامی برخورد می کند (دگرباشان جنسی، بهاییان و دراویش و..) و همینطور طبق متون اسلامی ضدیتی نهادینه با یهودیان دارد و سیاست خارجی اش را بر مبنای اسلام و کفر تنظیم کرده است. حتی امروز با اینکه بطور لفظی اقدامات تروریستی فرانسه را محکوم کرد اما تلویحا روزنامه نگاران را مقصر و محکوم به اعدام می داند، و در داخل توهین کنندگان به دین را به مرگ محکوم می کند. (مانند محسن امیراصلانی)

به همین علت اگر قرار باشد که در توافقی جهانی گروههای تندرو و این قرائت از دین اسلام برای همیشه حذف شود، این توافق بدون تعین تکلیف ایران -به عنوان دولتی داعیه دار سبکی از اسلام افراطی- ممکن نخواهد بود. از آنجا که جمهوری اسلامی از ابتدا خود را برمبنای ایدئولوژی اسلام شیعی تعریف و تبلیغ کرده، هویت آن با افراط گرایی و انقلابی گری گره خورده و تقریبا جدا شدنش از مفاهیم ایدئولوژیک غیرممکن است (حداقل در چهارچوب فعلی) پس راهی نمی ماند بجز تغیر نظام. چرا که این شدت از عقاید افراطی -علیرغم سه دهه تبلیغ- هیچ پایگاهی در جامعه ایرانی ندارد و بالعکس روز به روز نفرت از احکام اسلامی بیشتر می شود به همین علت حکومت در ایران مانند لایه ای جدا به جامعه چسبیده است.

حتی می شود گفت که نبود جمهوری اسلامی باعث از میان رفتن علت وجودی بسیاری از گروه های تندروی افراطی در منطقه خواهد شد، چرا که اولا رقبای مذهبی -سنی- به محوریت عربستان احساس خطر ازحضور رقیب و جایگزین نمی کنند و ثانیا بخشی از گروه هایی که موجودیتشان در گرو کمک های مالی و نظامی ایران است خودبخود حذف خواهند شد. گرچه امکان دارد در عمل مساله به این سادگی تمام نشود و خاموش کردن آتش فتنه ای که جمهوری اسلامی در منطقه براه انداخته سالها زمان ببرد. همانطور که برای رسیدن به صلح کامل در خاورمیانه تعین تکلیف اسراییل نیز سرنوشت ساز است و بدون آن بعید است که اسلحه از دست مسلمان به زمین گذاشته شود.
و تا زمانی که آرامش در خاورمیانه وجود نداشته باشد جهان روی آرامش را نخواهد دید.

پی نوشت:
1- دین اسلام از نظر ماهیت تفاوتی با سایر ادیان ندارد. اگر امروز هر دین کهنی را بخواهیم از اعماق تاریخ بیرون بکشیم و بر اساس آن جامعه را اداره کنیم، نتیجه آن مشکلات و تبعیض و از دست رفتن تمامی دستاوردهای معنوی و مادی بشریست. چرا که این ادیان به مقتضی زمان و جغرافیای خود توسعه یافته اند و عمدتا غیرقابل استفاده در قرن حاضرند. همانطور که اگر بخواهیم در علم پزشکی بر اساس متون طبی قدما عمل کنیم، نه تنها روشها پاسخگو نیست که حداقل هزاران نفر جان خود را از دست می دهند. اعتقاد و عمل به تمامی جنبه های دین باعث از اضمحلال جوامع و هرج و مرج ناشی از کوتاه بینی های آن خواهد شد.

2- تفاوت بنیادین جامعه ایران با جوامع عربی مانند عربستان باعث می شود که برخورد با این دوکشور "هردو مسلمان" متفاوت باشد. در اکثر کشورهای عربی و مسلمان، دولت از "میانگین جامعه" سکولارتر است اما در ایران جامعه بسیار از حاکمیت آزاداندیش تر و پیشرفته تر است. بعلاوه اسلام برای دولت ها و ملت های عرب، عامل همبستگی و سرچشمه فرهنگ و تاریخ است، اما ایرانیان گذشته فرهنگی به مراتب غنی تر از اسلام دارند و هویتشان در گرو حضور اسلام تعریف نمی شود. حتی بعد از حمله اعراب و مسلمان شدن ایرانیان، فرهنگ ایرانی -تحت تاثیر اسلام- هویت خود را حفظ کرد و حتی گرایش شیعه را نیز می توان ورژنی از اسلام ایرانی شده نامید که زمانی در نقش اپوزیسیون -ودهن کجی به- حکومت سلاطین عرب پایه نهاده شد.

3- متن بالا گزیده ای از تاریخچه و وضعیت امروز اسلام در منطقه و جهان بود و بدیهی است که بسط این موضوع به ساعتها و صفحه ها مطلب نیاز دارد که از حوصله فضای مجازی و این وبلاگ خارج است، اما درحد توان پاسخگوی سوالات احتمالی خواهم بود.

توافق هسته ای، موقت تا ابد؟!


دومین مهلت تعیین شده نیز همانطور که پیش بینی می شد، بدون نتیجه تمدید شد. و این سوال همچنان ماند که چرا ایران و قدرتهای جهان نمی توانند به توافق برسند؟

1- در یک کلام می توان گفت که بهانه حساسیت غرب به وضعیت هسته ای ایران، احساس خطر و تهدید ناشی از "برهم زدن ثبات و صلح جهانی" است، که علاوه بر سلاح هسته ای، مجموعه ای از شرایط وابسته به "حاکمیت انقلابی" ایران را مثل تصمیم های غیر منطقی و ایدئولوژیک، یهودی ستیزی، غیر پاسخگو بودن، وغیره را شامل می شود. در صدر آنها تن ندادن به قوانین بازی و "نظم جهانی" را می توان برجسته کرد.
"حساسیت جهانی" نسبت به هردو عامل "سلاح خطرناک" و "حکومتی غیر قابل پیش بینی" باهم مشکل زاست. هستند کشورهایی مانند پاکستان و اسراییل که سلاح هسته ای دارند، اما بدلیل پذیرفتن هژمونی "نظم جهانی" تهدیدی برای امنیت جهان محسوب نمی شوند. (حتی اگر تهدید موردی همسایگانشان باشند)
در این حال برای حل "نگرانی جهانی" دو راه بیشتر نمی ماند، یا حکومت باید پاسخگو شود و یا بکل سلاح و حتی امکان نزدیک شدن به آن محدود شود.

در این دور از گفتگوهای هسته ای تصمیم بر این شد که دو طرف مشکلات هویتی جمهوری اسلامی -بخوانید حکومت انقلابی- را نادیده بگیرند و صرفا به وضعیت هسته ای تمرکز کنند. آن هم به شکلی که غرب حداکثر انعطاف لازم را برای پذیرفتن تاسیسات اتمی غیر نظامی به خرج دهد و ایران حداکثر همکاری را برای رسیدن به این اطمینان خاطر بکند. بعد از تفاهم سال گذشته ژنو و "نرمش قهرمانانه" آیت الله خامنه ای، او دوباره فراموش کرد که بخش اول نگرانی جهانی که حکومت غیرمسئول و انقلابی او است، مورد قبول غرب قرار نگرفته بلکه تنها به این شرط که فاقد سلاح هسته ای باشد -نیمه دوم- از سوی سایر کشورهای جهان "تحمل" خواهد شد.

با فراموشی این پیش فرض، باز همان "حق هسته ای" مورد تاکید قرار گرفت، که چرا غرب به ما زور می گوید که تاسیسات هسته ای نداشته باشید؟ ما هم مثل سایر کشورهای "پاسخگو" حق هسته ای مان را می خواهیم! این خواسته طبیعتا از سوی کشورهای جهان پذیرفته نیست و چون گفتگوها به عقب و به مبحث هویت غیرپاسخگوی ایران برنمی گردد، نه ایران راضی به تسلیم هسته ای خواهد شد و نه غرب اجازه پتانسیل اندکی خطر را می پذیرد، خصوصا امروز که دست ایران زیر سنگ تحریم ها گیر کرده است. و به همین دلیل اگر 10 سال هم مذاکره صرفا مباحث مساله هسته ای و فنی باشد به نتیجه نخواهد رسید.


2- علاوه بر ماهیت اشتباه گفتگوها و سو برداشت طرفین، تمدید گفتگوها بهبودی در شرایط ایجاد نخواهد کرد. چرا که اولا این پالس به غرب فرستاده می شود که حکومت ایران همانطور که فکر می کردند غیر پاسخگو و مشکوک در هدف هایش است و ثانیا موجب تشدید توهم پذیرش هویت ج.ا و سخت تر شدن مواضع رهبر برای گرفتن حق هسته ای و در نتیجه کورتر شدن گره مذاکرات می شود. همچنان که روند اخیر مذاکرات چندساله نشان می دهد، با گذشت هر روز از لاینحل ماندن وضعیت هسته ای، زمان به ضرر مردم ایران اقتصاد و حتی حاکمیت در حال گذر است، چرا که امروز تندرو ترین مجلس ایران خواستار امتیازی است (لغو یکباره تحریم ها) که 4 سال پیش اساسا "کاغذ پاره" می خواند و 4 سال قبلتر می توانست با بدست آوردن بسته های تشویقی و کمک های اقتصادی بقای حاکمیتش را تضمین کند.

امروز شاید پذیرفتن نظم جهانی به پرچمداری امریکا و برقراری ارتباط میان دو کشور کم هزینه ترین راه حل برای حاکمیت در مختومه کردن پرونده هسته ای ایران در تمامی مجامع جهانی و رفع تحریم های ناعادلانه باشد. اما با این روند معلوم نیست شرط آتی گفتگوها چه خواهد بود. شاید آن روز که جمهوری اسلامی مجبور به پذیرفتن هویت کشور اسراییل، دست کشیدن از حمایت حزب الله و حماس و بازگشایی سفارت اسراییل در تهران -به عنوان شرط توافق- شود چندان دور نباشد.
امروز تنها مزیت تعویق گفتگوها و زمان خریدن برای طرفین و بخصوص ایران آن استکه به قول ضرب المثل "از این ستون به آن ستون فرج است!" اتفاقی ناخواسته روند گفتگوها را تغیر دهد. مثلا حادثه ای داخلی مانند مرگ آیت الله خامنه ای اتفاق بیافتد یا شرایط منطقه ای به شکلی تغیر کند که ایران مجبور به پذیرش شرایط غرب شود.

3- ماهیت انقلابی "جمهوری اسلامی" حتی اگر در 30 سال پیش قابل تحمل بود، امروز از سوی هیچ کشوری با هر گرایش فکری قابل تحمل نیست. علی الخصوص تفکرات صدور انقلاب -بخوانید بلبشوی اجتماعی و سیاسی- به خارج از مرزهای جغرافیایی.
روزی که جمهوری اسلامی از "انقلابی گری" دست بشوید، قصد تغیر حکومت های منطقه را درسر نداشته باشد و اساسا به شکل یک "حکومت" متعارف و امروزی، نظم جهانی را بپذیرد، می تواند در کلوپ کشورهای جهان عضو شود و از حقوق سایرین مانند، انرژی هسته ای یا حتی تسلیحات نظامی پیشرفته برخوردار شود. گرچه باز هم بعید است که این اتفاق مبارک و محتوم در چنین حکومت ناکارآمد و عمر آیت الله خامنه ای رخ دهد چرا که اولا همه قدرت تصمیم گیری و تغییرکشور در شخص او جمع شده است و عموما افرادی در این سن بعید است که بتوانند چنین تصمیم بنیادی بگیرند. علی الخصوص که وی اساسا شخصیت قاطعی هم ندارد. و چون نهاد نظارتی بر او علیل تر از برکناری یا حتی انتقاد است، چنین تغیری کاملا با حیات او گره خورده است.

نهایت آنکه این شیوه مذاکرات هسته ای عقیم است. تنها مزیتش دور ماندن خطر جنگ از سر مردم ایران بطور موقت است، حداقل تا وقتی که دولت حسن روحانی و دیپلمات های زیرکی مثل ظریف بر سرکار هستند. اما از طرف دیگر این آرامش تصنعی می تواند باعث خیال پردازی های طرفین شود و پتانسیل برخوردهای سهمگین را فراهم کند. خصوصا که معلوم نیست دولت بعدی امریکا، صبر و حوصله دولت اوباما را در مذاکرات داشته باشد.

پی نوشت:
1- عمده خواسته های هسته ای ایران، حق هر حکومت متعارفی در جهان است اما کیست که نداند سنگ بنای فکر بمب اتم و تاسیسات هسته ای در انتهای "جنگ تحمیلی" و به "قصد نظامی" و با ایدئولوژی "صدور انقلاب اسلامی" بنا شده و با داشتن منابع عظیم انرژی، هرگونه توجیه اقتصادی و غیرنظامی آن بسیار ضعیف است.

دستاورد دومین سفر روحانی به نیویورک

نتیجه سفر روحانی از شرکت در اجلاس نیویورک نه پیشبرد مذاکرات هسته ای، نه دیداری مهم، و نه حتی ارائه راهی جدید برای حل مشکلات دنیا بود! شاید در یک کلمه بتوان خلاصه سفرش را "اتمام حجت" توصیف کرد.

حسن روحانی یک سال و اندی پیش، با هدف حل مشکلات کشور از طریق "رفع تحریم ها" پا به عرصه انتخابات گذاشت و توانست با جلب نظر آیت الله خامنه ای علاوه بر ریاست جمهوری، قول هایی از او بگیرد در رابطه با اختیارات مذاکره هسته ای، استقلال در انتخاب تیم مذاکره کننده و ساکت کردن تندروهای داخلی در مقابل کوتاه آمدن در مقابل غرب.

اما برعکس چیزی که فکر می کرد، حمایت ظاهری رهبر از او، نه به نیت حل مشکلات هسته ای و همکاری در رفع اختلافات با غرب، که صرفا برای بستن دهان مخالفان سیاست های غرب ستیزانه و اثبات تئوری های "دشمن" پندارانه اش بود.
گرچه آن زمان آیت الله خامنه ای تحت تاثیر گزارش اولیه دولت جدید روحانی در رابطه با وضع اسفناک داخلی کشور قرار داشت، اما تصور می کرد که بتواند حلقه سفت تحریم ها را با اندکی نرمش از گردنش باز کند. طوری که با زبان نرم دولتی معتدل تر، اما بدون عقب نشینی عمده، بتواند امتیاز بگیرد.
تاکید چند باره او بر "خوشبین نبودن به نتیجه مذاکرات اما عدم ممانعت از مذاکره" همین معنا را دارد.

علاوه بر قول های سطحی رهبر، مشکلات عمده حسن روحانی در مذاکرات با قدرت های جهانی، بعد از اختلافات داخلی اوکراین و بدنبال آن گسستن اتحاد 5+1 و جدا شدن روسیه، عمیق تر شد. چرا که از یک سو قدرت های جهانی دیگر قادر به تصمیم گیری بر سر پرونده هسته ای ایران، ارائه یا پذیرش پیشنهادی جدی نبودند و از سوی دیگر آیت الله خامنه ای دوباره با دیدن، شکاف میان قدرت های جهان "نرمش قهرمانانه اش" را از دست داد و دوباره به حالت صلب قبلی بازگشت.

ظهور گروه داعش میخ آخر تابوت "توافق اولیه ژنو" میان غرب و ایران را کوبید. چرا که اهمیت و فوریت توافق با ایران از پرونده های "روی میز" دولت های غربی کنار رفت و سرسختی آیت الله خامنه ای هم باعث شد حضور دولت میانه رو چندان به چشم نیاید. از سمت داخلی نیز آیت الله خامنه ای بعد از جدی شدن موضوع داعش دوباره به سمت سردارانش متمایل شد. ابزار تقریبا ازکار افتاده "سپاه قدس" در سوریه، دوباره مهم شد و احساس قدرت ناشی از نفوذ نظامی در عراق همراه با کمرنگ شدن بحران اقتصادی در داخل ایران باعث شد که نه تنها رهبر، که تمامی شخصیت های نظام دوباره شروع به کری خوانی برای قدرت های جهانی کنند و در حسی از قدرت خیالی فرو روند. (آخرین نمونه اش سخنرانی "لاریجانی مجلسی" در رابطه با صحبت های نخست وزیر انگلیس است)

این وضعیت بیش از پیش شرایط چانه زنی و نرمش را از بین برده است و اندک امیدی به توافق هسته ای در کوتاه مدت وجود ندارد. می توان گفت که دو طرف تقریبا به شرایط فعلی راضی هستند، حداقل تا رفع مساله داعش -که خود چشم انداز نزدیکی ندارد-. چرا که در داخل کشور التهاب بازار، تورم افسارگسیخته و فشار روزهای اول تحریم حس نمی شود و مردم با مشکلات به نوعی کنار آمده اند. و همینطور وضعیت هسته ای هم در مرحله ای نسبتا خوب از دید رهبر متوقف شده (هیچ تاسیساتی برچیده یا خراب نشده). در خارج نیز دولتهای غربی بخصوص اوباما خوشحال از اینکه زمان به ضرر ایران در حال عبور است و هر وقفه ای -هرچند طولانی- مشکل را بیشتر نخواهد کرد، عجله ای برای حل پرونده اتمی ایران ندارند.

اما در این میان حسن روحانی است که در کمتر از دو سال صحنه را تمام شده می بیند، دریافته که نه به قول های اقتصادی اش می تواند عمل کند و نه به قول های اجتماعی اش، و نه حتی در سیاست خارجی که حوزه حرفه ایش بود حرفی برای گفتن مانده. چرا که با شرایط موجود دیگر نه تخصص مذاکره اش به کار می آید و نه در داخل دولت توانی -یا مالی- برای ایجاد هیچ شرایطی به هیچ کس دارد. البته همین بی حرکتی و عدم دخالت دولت در کسب و کار مردم و بخش خصوصی به کاهش شتاب سقوط اقتصادی کمک کرده و ثباتی نسبی همراه با رکود بر جامعه حاکم شده است.

حسن روحانی گرچه که در ابتدای سفر نیویورک با دیوید کامرون دیداری بی سابقه داشت، اما طرف انگلیسی نگذاشت که او بتواند هیچ بهره برداری از این ملاقات بکند (به علت سخنرانی روز بعد کامرون در سازمان ملل). همینطور حضور و سخنرانی خنثی اش زیر سایه تهدید داعش و ابولا محو بود.

اتمام حجت روحانی را می توان در جواب های پراکنده به سوالات خبرنگاران و خصوصا آخرین روز حضورش در نیویورک دید. او خطاب به قدرت های جهانی گفت که انتظار نرمش بیشتری از آیت الله خامنه ای در مساله هسته ای نداشته باشند و باید با همین شرایط تصمیم گیری کنند. البته عجله اش را هم برای رسیدن به توافق پنهان نکرد. خطاب به مردم ایران هم گفت که نهایت کاری که از دستش برمی آمده همین بوده و بجای مقایسه شرایط حقوق بشر و اجتماعی و اقتصاد و ... با کشورهای دیگر، وضعشان را با دوران احمدی نژاد مقایسه کنند، شاکر باشند، تحمل کنند و منتظر حوادث روزگار باشند تا چه پیش می آید.


پی نوشت:

1- عکس بالا روحانی "با نشاط" در حال تبلیغات انتخاباتی. عکس پایین روحانی "مستاصل" در آخرین جلسه با خبرنگاران در نیویورک.
2- روحانی بعد از نیویورک یکراست به آستاراخان روسیه سفر کرد تا شاید با شرکت در اجلاس کشورهای دریای خزر! دستاورد سفرش را سنگین تر کند.

جمهوری اسلامی در تله مذاکرات هسته ای!


آیت الله خامنه ای بدرستی دریافته که مشکلات اقتصادی ایران بسیار بیشتر از آن است که حتی بدون حضور ذره ای تحریم، حل شود. و گرچه که جایگاه او و سرسپردگان اطرافش، عامل درجه اول فساد و رانت و هرج و مرج اقتصادی هستند، اما آدرس درستی می دهد در مورد تغیر وضعیت از درون، اگر می خواهند وضعیت اقتصادی کشور بهبود یابد. (روی صحبت اخیر آیت الله خامنه ای به دولت و شخص حسن روحانی است).
و با این استدلال که ما چشم امیدی به بهبود اقتصادی ناشی از رفع تحریم ها نداریم، مذاکرات را بدون نتیجه می داند چرا که متوجه شده است در صورت توافق با غرب، دریافتی جمهوری اسلامی -در بهترین حالت- رفع تحریم هاست اما هزینه داده شده کل زیرساخت هسته ای، از بین رفتن اعتبار چندین ساله و هزینه های مالی مرتبط با آن است. همانطور که قبلا هم اینجا گفتم او امید دارد که بتواند به نوعی غرب را بر هم زننده بازی قلمداد کند و بسرعت بازی را ترک کند.

اما واقعیت کمی پیچیده تر است، نکته ای که در این طرز فکر مغفول مانده، وضع اقتصادی بشدت خراب ایران است که میراث دولت احمدی نژاد بوده و حسن روحانی با تکیه بر همین خرده دلارهای بلوکه شده، امید به حل مشکلات داشته و دارد. و اگر به هر دلیل مذاکرات به نتیجه ای به جز توافق و رفع تحریم بیشتر ختم نشود. مشکلات در وهله اول گریبان دولت امید را خواهد گرفت. و همراه با فشارهای داخلی تا سقوط دولت پیش خواهد رفت. و در قدم بعد بی ثباتی سیاسی، اجتماعی، امنیتی زیادی رقم خواهد خورد، که با سو مدیریت مثال زدنی نظام تا مرز فروپاشی و تجزیه پیش خواهد رفت.

بجز مساله اقتصادی، مذاکرات هسته ای ایران با عنوان "راستی آزمایی" و عدم گرایش به سمت بمب هسته ای شکل گرفته است. پس هرگونه ترک مذاکرات از طرف ایران، بالفعل به معنی ترک "راستی آزمایی" و گرایش به سلاح هسته ای خواهد بود. البته علاوه بر راکتور آب سنگین اراک که تلاشی جهت دست یابی به بمب هسته ای شناخته می شود، شواهدی مبنی بر تلاش ایران برای طراحی و تست چاشنی های انفجاری هسته ای که صرفا در بمب هسته ای کاربرد دارد هم بدست آمده که بیش از پیش صلح آمیز بودن برنامه هسته ای ایران را -خصوصا در صورت ترک مذاکرات- زیر سوال خواهد برد.

این مشکل اخیر دیگر ارتباطی با وضعیت اقتصادی و تحریم و مشوق های غربی ندارد و در صورت ترک مذاکرات توسط ایران گزینه های جدی تر از تحریم،  تا اجماع جهانی بر گزینه های نظامی مطرح خواهد بود.

بدیهی است که نظام باید از مواضع هسته ای اش در حد محدودی تجهیزات غنی سازی کم غلظت عقب نشینی کند. و چون اجماع قدرتمندی شکل گرفته و ایران در موضع ضعف مطلق قرار دارد، خواسته های دیگری هم مطرح شده و خواهد شد. که بخشی از آن را خود آیت الله خامنه ای بیان کرد که شامل توقف برنامه های موشکی و حقوق بشر و امثال آن خواهد بود. در عمل جمهوری اسلامی بجز عقب نشینی قدم به قدم تا حصول رضایت دولت های غربی هیچ گزینه دیگری برای بهبود وضع موجود ندارد. اما از سمت دیگر آیت الله خامنه ای تصمیم گرفته که فیل را در فنجان جا دهد و جلوی خواسته های غرب بایستاد درحالی که هیچ اهرم قدرتی بجز ترک مذاکرات ندارد. که البته همان ترک مذاکرات هم بدون عواقب بدتر نخواهد بود.

احتمال دیگر هم به داراز کشاندن مذاکرات است که تا کنون دستور کار دیپلمات های ایرانی بوده. با این تفاوت که این بار زمان به ضرر ایران در حرکت است. چرا که اولا برنامه هسته ای اش را متوقف کرده و تحت نظارت آژانس قرار داده و ثانیا تحریم های اصلی برداشته نشده و گذر زمان ضرر اقتصادی بیشتری تحمیل می کند بدون اندک دستاورد غنی سازی زمان قبل مذاکره. پس هرگونه تعویق بیشتر وخامت حال اداره مملکت را بدتر خواهد کرد.

خوشحالی وزرای کشورهای 5+1 بعد از توافق 6 ماهه هسته ای با ایران بی دلیل نبود، اولا به دلیل آنکه فشار تحریم ها ایران را ناچار به مذاکره کرد و ثانیا آنان موفق شدند گذر زمان را به نفع خودشان و ضرر ایران تغیر دهند و نظام را از بالای سرسره عقب نشینی به پایین هل بدهند.

اکنون تنها راه خلاصی از وضعیت موجود عقب نشینی سریع و کامل از مواضع هسته ای و -بیشتر از آن- به رسمیت شناختن جامعه بین المللی و قوانین آن از سوی ایران است. هرگونه تعلل در این وضعیت و تقلا کردن، تنها به تنگ تر شدن حلقه فشار بر مردم منجر خواهد شد.

مختصری از تشابه و تفاوت های دولت خاتمی و روحانی


اینکه خواستم مقایسه ای بین دولت روحانی و خاتمی انجام دهم بخاطر وجه اشتراک این دو دولت در شعارهای اصلاح طلبی و تدبیر است. البته داشتن میراث بدهی های مالی و تورم بالا هم از نظر اقتصادی دیگر وجه اشتراک این دو دولت بوده. همینطور میراث روابط تیره و محدود ایران با دولت های جهانی در بخش سیاست خارجی، دیگر شباهت این دو دولت است.
عمیق تر که نگاه کنیم می بینیم که علت وجودی این دولت ها صرف نظر از میزان رای و صحت آن، خستگی جامعه از روند قبلی است و این دو دولت در فریاد "نه" به سیستم قبل -و نه دقیقا تایید ماهیت خودشان- است که مورد اقبال عمومی قرار گرفته اند.

شاید اگر این شباهتهای اساسی نبود هیچگاه دو دولت خاتمی و روحانی قابل مقایسه نمی شدند، چرا که تفاوت های زمانی و رفتاری زیادی با هم دارند.
تقریبا تمامی تفاوت آنها مربوط به زمان روی کار آمدنشان است. دولت خاتمی زمانی روی کار آمد که 8 سال از دوره سازندگی و جنگ گذشته بود و جامعه مدنی نوین ایران بتازگی شروع به اعلام نیازهایش کرده بود، روند حوادث در آن زمان سریع بود و پس از بازسازی های نسبتا موفق اقتصادی و فیزیکی بعد از جنگ، جو تغیرات سریع، به مسایل اجتماعی و فرهنگی رسید، که با مقاومت اقلیت مذهبی و نمایندگی آیت الله خامنه ای، متوقف شد. اما امروز سیر تحولات اجتماعی- سیاسی جامعه ایران کندتر شده و امیدها به تغیر از بین رفته است و در نهایت با افزایش اختناق، افراد محافظه کارتر شده اند. اوج این وضعیت بعد از سرکوب خیابانی و گسترده مردم در سال 88 قابل مشاهده است.
سطح توقعات از دولت خاتمی و روحانی تقریبا به یک میزان بود/است اما دولت روحانی با مخالفینی به مراتب ورزیده تر و قوی تر روبروست و هرگونه تلاشش برای باز کردن رخنه تنفس در زمینه اجتماعی بسرعت و شدت مسدود می شود. او تنها مجاز شده که وضعیت اقتصادی و سیاست خارجی -گلوگاه نظام- را بهبود دهد.
به عنوان مثال با روی کار آمدن دولت جدید، دولت سعی کرد رفع فیلتر شبکه های اجتماعی را بطور خزنده انجام دهد که با مقاومت شدید اصولگرایان و طرفداران رهبر مواجه شد و ده ها مثال دیگر که بخش دیگر آن به آزادی سران جنبش سبز مربوط می شد که علیرغم شعارهای دوران کاندیداتوری حسن روحانی، رسما با مخالفت آیت الله خامنه ای مواجه شد.

در زمان دولت خاتمی، مخالفان دولت. از شخص آیت الله خامنه ای تا نمایندگان مجلس و قوه قضاییه، تا سالها در شوک ناشی از "نه بزرگ" ملت به رهبر بودند و جرات سرکوب هر جریان، روزنامه و صدای مخالفی حداقل در فضاهای خاص مانند دانشگاه ها را نداشتند. حتی مجلس -هفتم- اصلاحات براحتی توانست از فیلتر شورای نگهبان عبور کند و عملا قدرت اجرایی رهبر در قوه قضاییه خلاصه شود. در آن زمان دستگاه سرکوب عمومی شکل نگرفته بود و فرمانبرداری از رهبر از سوی مسئولان لازم شمرده نمی شد. در یک کلام هنوز آیت الله خامنه ای قبضه قدرت را در دست نداشت.

از زاویه ای دیگر، در زمان خاتمی، سیاست ها و بازی گردانی های هاشمی رفسنجانی غالب بود که باعث می شد توازن قدرت میان خامنه ای-رفسنجانی به سود رفسنجانی باشد و دولتمردان او بتوانند همیشه یک گام از مخالفانشان جلوتر باشند.
در زمان کنونی هم، رفسنجانی تلاش بسیاری برای تصاحب کرسی ریاست جمهوری کرد که موفق نشد، اما توانست ناپلئونی شاگردش را به قدرت برساند. اما این بار بازی عوض شده است، چرا که نه دیگر رفسنجانی ابرقدرت جمهوری اسلامی است و نه نقشه هایش دیگر تازگی دارد و تقریبا قبل از اجرا منقضی می شود.
مثال ها بهتر منظور را می رسانند:
زمانی که وزرای دولت روحانی در فیس بوک جولان می دانند و زمزمه لغو فیلترینگ بود، هاشمی رفسنجانی با حمایت، آن را امر مبارکی دانست! اما دیگر وزن سیاسی او به حدی نبود که نه تنها سپر حمله مخالفان به دولت شود، که خود او هم مورد تهاجم قرار گرفت.
مثال دیگر تلاش دولت روحانی برای ارتباط با امریکا و عادی سازی روابط است که با حذف شعار "مرگ بر امریکا" از تریبون های رسمی جمهوری اسلامی تلاش برای ایجاد یک جرقه و مسیر دارد، که باز هم هاشمی رفسنجانی با روایتی از امام خمینی به کمک او می آید اما این بار نیز هیچکدام موفق نمی شوند، و مخالفان دوباره و حتی شدیدتر به شعارهای سابق می پردازند.

در کل، نقشه های تکراری، نداشتن عقبه سیاسی و مردمی قوی همراه با رقیب قوی، زیرک و با تجربه باعث شده دولت روحانی به هیچ کدام از اهداف اصلاح طلبانه اش نرسد و دولتی بی خاصیت و ناکارآمد جلوه کند. با اینکه شاید بر روی کاغذ و از نظر فنی، از دولت خاتمی قوی تر باشد.

وضعیت اقتصادی اسفناک امروز ایران شاید آخرین تیر بر پیکر ناتوان دولت روحانی باشد. و اصلی ترین تفاوت در "طول عمر" میان دولت روحانی و خاتمی. دولت خاتمی میراثی از سرمایه گذاری ها و بازسازی های اقتصادی و صنعتی را برداشت کرد و دولت روحانی میراثی از صندوق خالی و بدهی های معوقه بدون هیچ زیرساخت متناسب با رشد 10 سال گذشته.
سال آینده آتش اقتصاد برای دولت روحانی شعله می کشد و معلوم نیست که آیا او می تواند از آن به سلامت عبور کند یا خیر.
فساد گسترده اقتصادی، کارشکنی سپاه و سایر ارگان های تحت نظر رهبری، تحریم و خزانه خالی از یک سمت و ناچاری از افزایش قیمت ها، لغو سوبسید کالاهای اساسی و حذف اقشار وسیعی از شمول یارانه بگیران از سمت دیگر اعتراض ها به دولت را افزایش خواهد داد.
این وضعیت دقیقا نقطه مقابل دوران ریاست جمهوری خاتمی است که در آن زمان نرخ ارز نسبتا ثابت شد، تورم کاهش پیدا کرد و نوعی ثبات اقتصادی و آرامش روانی بازار سرمایه را فراگرفت.

در مجموع این دو دولت علیرغم شباهت ها، تفاوت های بسیاری دارند و گرچه شخصیتا روحانی بسیار زیرک تر از خاتمی است، اما شرایط نسبت به گذشته بسیار تغیر کرده و سخت تر شده است، در حدی که حتی اتمام یک دوره ریاست جمهوری روحانی هم سخت می نماید.