‏نمایش پست‌ها با برچسب ارزشها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ارزشها. نمایش همه پست‌ها

از شراب در کاخ الیزه تا تیراندازی در کنسرت راک بتکلان

چند روز قبل از حمله افراد مسلح به پاریس و ترور شهروندان فرانسوی، قرار بر آن بود که حسن روحانی سفری به فرانسه داشته باشد. سفری که بعد از یک دهه قرار بود انجام شود و افتخار بزرگی برای دولت روحانی و دیپلماسی جدید ایران بود. اما در همان زمان دعوت ناهار فرانسوا اولاند از هیئت ایرانی خبرساز شد، از آن جهت که دولت ایران تاکید داشت که "شراب" و غذای "غیر حلال" نباید سرو شود، -در حالی که شراب برای فرانسوی ها حالت نمادین و سنتی دارد-. با این خواسته هیئت مسلمان ایرانی موافقت نشد و کلا برنامه ضیافت تعطیل شد.
اگر بخواهیم درجه اسلامگرایی را در این رفتار حکومت ایران درنظر بگیریم با توجه به موقعیت لرزان و ضعیف حکومت در جهان و نیاز مبرم دولت "اعتدال" به ایجاد راه تنفس و ارتباطی با غرب و در کل موقعیت و قدرت نابرابر دو طرف -میزبان و مهمان- برداشت می کنیم که دولت اسلامی ایران، چندان رفتاری متمدن انجام نداده، حتی به قیمت ضعف و از دست رفتن فرصت هایش.
این در حالی است که حتی در نظر نگیریم که تمامی میهمانان ایران -دیپلماتیک و غیر دیپلماتیک- از مصرف مشروبات الکلی محرومند و زنان ملزم به رعایت حجاب اسلامی هستند و هیچکس به آداب و سنن اصلی میهمان توجهی نمی کند با این بهانه که کشور مسلمان است. اما در طرف دیگر معامله کشورهای کافر -یا اهل کتاب- که میهمانی مسلمان داشته باشند باز لاجرم باید دست از آداب و رسوم خود بشویند و به آداب "میهمان مسلمان" خود عمل کنند.

این خبر مهم و سفر روحانی به فرانسه اما، با خبر عملیات تروریستی دیگر دولت اسلامی جهان -داعش- تحت الشعاع قرار گرفت و در آن عملیات عده دیگری مسلمان به خود اجازه دادند که مردمانی کافر را در مراکز لهو و لعب -طبق تعریف اسلامی- بکشند بدون طی شدن هیچگونه دادگاه علنی یا اعلام جرمی علیه افراد کشته شده.
علیرغم تفاوت و غلظت رفتار در میان این دو برخورد، نقاط مشترکی بین آنها یافت می شود که خطرناک است و نشان از آن دارد این رفتار با اینکه از دو طیف مختلف -دشمن یکدیگر- صادر می شود اما بدلیل سرچشمه فکری مشترک بسیار مشابه است.
به عنوان مثال:
اول، هر دو تصور می کنند که طرز فکر برتر هستند.
دوم، هیچکدام به عقیده طرف مقابل احترام نمی گذارند.
سوم، هر هزینه ای برای عمل به عقیده مجاز است. (برای گروه داعش از دست دادن افراد و برای دولت ایران از دست رفتن منافع سیاسی، اقتصادی...)
چهارم، همیشه انعطاف و تغیر رفتار -فکر- باید از طرف مقابل باشد
و این لیست مشترکات می تواند همچنان ادامه داشته باشد...

جالبتر اینجاست که بجز دشمنی داعش و جمهوری اسلامی در جهان واقعی و عقیدتی، اولی به متحجرترین و رادیکال ترین تفکرات اسلامی ملقب است و دولت روحانی به نرمخویی، مصلحت اندیشی و اعتدال در رفتارهای اسلامی!

گرچه این دو رفتار از دید عده ای بسیار متفاوت است، یکی نپذیرفتن دعوت به نهار، و دیگری کشتن افراد است، اما از سوی دیگر توجه نمی کنند که هیچکس خلافت اسلامی را مشروع نمی داند در حال جنگ با آن هستند، در حالی که دولت ایران به عنوان نماینده یک کشور پذیرفته شده و هواپیماهای غربی در حال بمباران پایتختش نیستند.
اجرای احکام اسلامی در ذهن مسلمانان یک "فریضه" و "واجب دینی" دیده می شود و تفاوتهای رفتاری مسلمانان نه بدلیل تردید یا اختلاف در اصول و آرمانها، بلکه بدلیل تفاوت شرایط و تاکتیک های آنهاست.

آرمانشهر و آرزوی هر گروه یا فرد مسلمانی آن است که تعداد بیشتری مردم جهان بلکه کل آنها مسلمان باشند و قوانین اسلام در جای جای دنیا اجرا شود. به این شکل است که چه جمهوری اسلامی و چه داعش و هر گروه دیگر اسلامی، از گرویدن "غیر مسلمانان" به آیین اسلامی استقبال می کنند، و آن را دلیلی بر حقانیت خود تبلیغ می کنند. از سوی دیگر نهایت تلاش را می کنند که با هر ابزار ممکن، قوانین شریعت را چه منع مصرف الکل در کاخ الیزه باشد چه مخالفت با اجرای کنسرت و مجالس لهو و لعب در پاریس، اجرا کنند.

پی نوشت:
1- شاید تک فرد یا گروه کوچکی از علمای اسلامی حملات اخیر داعش به شهروندان پاریس را محکوم کرده باشند در حالی که هیچ خبری از مراکز اصلی تحصیل دینی و آیت الله ها و مفتیان نیست. اما در قبال ترور کارکنان مجله شارلی ابدو همین تک صداهای منفرد هم از جهان اسلام شنیده نشد. اگر اعتراضی بود به توهین کنندگان و کارکنان مجله وارد شد نه مسلمانان ترور کننده.

اعتراض در نیویورک، سکوت در تهران


چند هفته ای هست که قسمتی از خبرها به اعتراضات مردم امریکا به دادگاه های این کشور و برخورد تبعیض آمیز با مردم رنگین پوست اختصاص دارد و در آخرین اتفاق مشابه، دادگاهی در نیویورک پلیسهای مرتکب "خشونت" و "مرگ "فردی سیاه پوست را از پاسخگویی به قانون معاف کرده اند.
طبیعی است که هر صنفی در هرکشوری مرتکب اشتباهاتی می شود، -حتی سیستم قضایی امریکا- اما نکته مهم حساسیت جامعه به آن و برخورد با اشتباهات و جلوگیری از تکرار آن در آینده است.

جوامع غربی، که معمولا ما آنها را به شکل جوامع اتمیزه، فردگرا و دارای روابط اجتماعی سرد و فاقد حمایت مردم از هم می دانیم، در چنین حوادثی نشان می دهند که چگونه به حقوق اجتماعی، آزادی ها و رفتار دولت و ماموران قانون با شهروندان حساس هستند و در صورت درک اندک خطایی در سیستم حکومتی، اعتراضات گسترده ای براه می اندازند و تا گرفتن پاسخ مناسب آرام نمی نشینند.
جامعه ای زنده، پویا و بدنبال آزادی، بدون شک باید دارای چنین خصوصیاتی باشد و از کوچکترین خطای ماموران قانون یا سیستم قضایی نگذرد. افراد این جامعه برای رسیدن یا حفظ عدالت و آزادی هایشان هزینه می دهند، و طبیعی است که لذت زندگی در آزادی و عدالت را خواهند چشید. بالعکس این برخورد را در جامعه ای مثل ایران می بینیم. جامعه ای مرده و فاقد هرگونه واکنش به اشتباهات حکومت.

بحث "جامعه بی تفاوت ایران" ربطی به امروز و سرکوب های شدید امنیتی و نظامی ندارد. از اوایل تشکیل جمهوری اسلامی مردم نسبت به اظهارات، رفتارها و اشتباهات حاکمیت نوپا بی تفاوت و ساکت بوده اند. گویی سرنگونی یک نظام به تنهایی برای بدست آوردن عدالت و آزادی کافیست.  این اشتباه مکررا باعث تشکیل و بقای دیکتاتوری در این سرزمین بوده است. در تمام تاریخ معاصر می توان دید که جامعه ایران در نهایت فشارهای اجتماعی، نهایتا بدنبال "منجی" بوده است!
شاید اگر حکومت "شاه دموکرات" ایران همزمان با "کاریزمای آیت الله خمینی" و شرایط سیاسی دهه 70 جهانی، همزمان نمی شد، هیچگاه انقلاب 57 هم اتفاق نمی افتاد.
بوده اند اعتراضاتی اندک که در یک صنف خاص مثل دانشجویان -سال 78- یا کارگران اتفاق افتاده باشد، اما این اعتراضات بدلیل عدم حمایت بدنه جامعه، عقیم مانده اند. البته با رشد دانش و آگاهی عمومی و به کمک ارتباطات مجازی، هوشیاری جامعه ایران بطور کل افزایش یافته و جای بسی مسرت است که حداقل واکنش هایی -حتی مجازی- به مشکلات و اشتباهات حکومت -مثل اعدامهای عقیدتی یا سیاسی- شکل می گیرد.

نهایت آنکه، اعتراضات مردم شهرهای امریکا با هر عقیده و نژادی، به احکام ناعادلانه علیه رنگین پوستان این کشور توسط پلیس یا سیستم قضایی، باید الگویی از دموکراسی و نظارت شهروندان بر دولت برای جامعه ما باشد. اینکه فراتر از عقیده و نظر خودمان با قربانیان و متهمان، از "حقوق" و "جان یکدیگر" در مقابل بی عدالتی های احتمالی حمایت کنیم.
فرقی ندارد که ظلم در حق "خانواده پاسدار"، "جوانان بهایی" یا "مرزنشینان کرد" باشد، ابتدا حقوق انسانی هرکس باید رعایت شود و در قدم بعد باید با حمایت یکدیگر در تغیر قوانین تبعیض آمیز علیه تک تک شهروندان ایرانی تلاش کنیم.

پی نوشت:
1- بطور خاص یکی از دلایلی که جامعه امریکا را همچنان جامعه ای برتر در سطح جهانی حفظ می کند، این روحیه آرمانگرایی و عدم تحمل هرگونه "خطای سیستماتیک" در نظام حاکمه بخصوص قضایی است. چنین خصوصیتی در کمتر کشوری اینگونه دیده می شود. این حد از احساس مسئولیت در مردم امریکا را عمیقا می ستایم.

2- حفظ عدالت و آزادی، گاه از بدست آوردن آن مهمتر و سخت تر است. باید دانست که عدالت و آزادی خود به خود، یا تنها با وقوع انقلاب یا تغیر حکومت بوجود نمی آید. مردم باید لحظه لحظه نسبت به اقدامات حاکمان حساس و مسئول باشند. (تجربه تلخ انقلاب 57 و تشکیل نظامی دیکتاتور تر از قبل، یکی از پرهزینه ترین و سخت ترین تجربیاتی بوده که مردم ایران همچنان در حال پرداخت هزینه آن هستند.)
3- "دموکراسی" یا "حاکمیت مردم بر مردم"، در عمل همین رفتاری است که در خیابانهای شهرهای امریکا شاهد آن هستیم.

آزادی های یواشکی و "نمی توانیم خودمان را کنترل کنیم"!


حدود 10 روز قبل، 7 مورد از مزیت های براه افتادن صفحه فیسبوک "آزادی های یواشکی زنان در ایران" را (اینجا) برشمردم و پیش بینی کردم که در صورت فراگیر شدن، شاهد واکنش هایی از طرف حکومت به آن خواهیم بود. آن زمان طرفداران پیج حدود 20 هزار نفر بودند و عنوان کردم که حکومت به هیچ شیوه ای نمی تواند جلوی موج راه افتاده را بگیرد، چرا که هرگونه اسمی از این کمپین تبلیغ محسوب شده و طیف دیگری از اقشار مردم را به هواداری از آن جلب خواهد کرد بدون آنکه تاثیری در جلوگیری از پیوستن زنان و مردان بیشتر به آن داشته باشد. البته به هیچ عنوان پیش بینی نمی کردم که تعداد استقبال کنندگان اینچنین به سرعت زیاد شود و حکومت هم به این سرعت و بدون منطق به آن واکنش نشان دهد.

حاکمیت امروز بدون آنکه نامی از این کمپین ببرد، سعی در برخورد با این کمپین کرده است به دو روش:
اول با شیوه قدیمی ترساندن مردم که نمونه اش شده همان دستگیری تعدادی جوان به بهانه کلیپ آهنگ Happy!
و دیگر تهدید زنان بی حجاب به "تجاوز"، با مضحک ترین و حیوانی ترین استدلال ممکن!

در مورد دستگیری این چند جوان به جرات می توان گفت که ایشان قربانی کمپین "آزادی های یواشکی" شده اند چرا که اولا برخلاف ادعای فرمانده پلیس از زمان انتشار این کلیپ تا دستگیری نه 6 ساعت، که یک ماه فاصله وجود دارد و دیگر آنکه کلیپ های دیگری نیز در فضاهای عمومی تر انتشار یافته که اگر هدف حقیقتا برخورد با کلیپ سازی بود آنها مقدم بودند. (نمونه کلیپ) ضمن اینکه بدتر از کلیپ سازی، خواننده ها، گروه های موسیقی زیرزمینی و سایر فعالیت های فرهنگی هستند که برخورد و دستگیری آنها کار چندان دشواری نیست و از نظر تعداد مخاطب بمراتب بیشتر از اینچنین کلیپ هایی بیننده و شنونده دارند. علاوه بر آن اگر نفس مساله شرعی برخورد با "شادی" را هم بخواهیم در نظر بگیریم، برگزار کنندگان مجالس شادی و خواننده های مردمی تر که کلیپ می سازند در اولویت بالاتر قرار می گیرند. بطور مثال فردی به نام "فسنقری" که علاوه بر شادی کردن! چهره ای مضحک از افراد "ظاهر الصلاح" را هم به نمایش می گذارد و بشدت در فیسبوک طرفدار پیدا کرده است.
پس باور اینکه یک کلیپ بهانه طرح ضربتی پلیس اخلاقی برای دستگیری شادی کنندگان و اعلام عمومی آن بوده اصلا قابل پذیرش نیست.

در روش دوم تهدید به تجاوز هم سایت وابسته به سپاه، با سبوعانه ترین و خنده دار ترین استدلال سعی در ترساندن زنان کرده است، استدلالی که این سایت -به نمایندگی از طرز فکر بسیاری از متحجرین در حاکمیت- بیان می کند. ناتوانی این افراد از کنترل غرایزشان است! به زبانی ساده ایشان می گویند اگر عاملی باعث تحریک نیازهای غریزی ما شد، کنترل غریزه از توان ما خارج است و تبعات آن با محرک! با این استدلال مثلا ایشان نباید بتوانند در ماه رمضان روزه بگیرند چرا که اینقدر سست و بی اراده هستند که با دیدن خوراک تحریک می شوند و به سوی آن می روند، ضمن اینکه مقصر را هم می توان یخچال یا قابلمه دانست! همچنین قابل تصور نیست اگر مادر و خواهر ایشان خدای ناکرده باعث تحریکشان شوند چه پیش خواهد آمد! استدلالی که اکثر حیوانات هم در آن نمی گنجند.

علاوه بر اینکه این استدلال نوعی فحش به خودی -افراد طرفدار حجاب- محسوب می شود؛ این رفتارها و گفتارهای متناقض نشان دهنده خالی بودن دست حکومت از هرگونه منطق و حتی رفتار خشونت آمیز بیشتر است.
برای اعمال "حجاب اجباری" حکومت تاکنون به حداکثر خشونت ممکن دست زده است، و نمی تواند بیشتر از تذکر، بازداشت و جریمه برخورد نماید. ضمن اینکه قبل تر هم این رفتارها بطور روزمره انجام شده و دیگر تاثیر بازدارنده ندارد. و تقریبا دست حکومت از بابت بسته است.

در برخورد با موارد خاص نیز بدلیل گستردگی ارتباطات، تاثیر خبری بازداشت، بیش از منفعت برای حکومت هزینه خواهد داشت. همانطور که بطرز ناشیانه ای صدا و سیما خبر دستگیری این چند جوان را رسانه ای کرد و علاوه بر حمایت عموم مردم ایران و جهان از جوانان دستگیر شده میزان فشار به حاکمیت بیشتر و منطق رفتارهایش بیش از پیش زیر سوال رفت، هرگونه برخورد با حقوق اولیه مردم که "آزادی در فضای خصوص" شان است، هزینه های بسیاری برایشان خواهد داشت، علی الخصوص که امروز مستقیما گلوی حکومت در زیر چکمه قدرت های خارجی فشرده شده است.

آزادی پوشش در ذات خود دارای حق بدیهی انسانی است و در صورت نخواستن مردم هیچ قدرتی نمی تواند آن را از مردم سلب کند. نتیجه هرگونه مقابله با چنین منطق واضحی، مضحکه خواهد بود و سخنانی خالی از تعقل. متاسفانه حاکمیت مذهبی ایران به حدود قدرت خود آشنا نیست و پافشاری بر خواسته های فراتر از قدرتش باعث خواهد شد بتدریج اندک حوزه های تحت اثر خود را هم از دست بدهد. حتی تاریخ 35 ساله خود را به یاد نمی آورد که همین "حجاب اجباری" را روزی با موافقت اکثریت مردم توانست به جامعه تحمیل کند.

بهترین گزینه برای امروز "جمهوری اسلامی" که دارد در مخمصه "حجاب اجباری" گیر می کند، آن است که بطور سریع و اضطراری -مثلا به فرمان رهبری- رفراندمی در مورد حجاب اجباری برگزار کند و خود را از فشار بی اساس "حجاب" که بودن یا نبودنش نفعی برای حکومت ندارد برهاند با کمترین هزینه و بیشترین سود.
اگر نتیجه نشان داد که مردم طرفدار حجاب اجباری هستند، حکومت می تواند بازهم توجیح اجتماعیِ وضع موجودش را ادامه دهد (علی الخصوص که رفراندم ناظرین خارجی -بی طرف- هم داشته باشد) و چنانچه مردم طرفدار حجاب نبودند که، هم حجت شرعی بر حکومت تمام شده و هم تبلیغ گسترده ای از دموکراسی و حقوق بشر برای "جمهوری اسلامی" خواهد بود.  ضمن آنکه در اکثر کشورهای مسلمان نیز حجاب اجباری نیست و این عامل می تواند فارغ از جنس حکومت تلقی شود.
در غیر این صورت و با ادامه این روش، تنها بطرز مفتضحانه ای با مقاومت مردم حجاب و همزمان قسمت دیگری از "مشروعیت حکومت" به باد خواهد رفت.

در آخر اینکه رفتارهای نابخردانه سیستم تبلیغاتی نظام که شامل صدا و سیما، امامان جمعه و بلندگوهای سپاه می شود، نشان از نبود ذره ای تعقل در سیستم مدیریت و حاکمه دارد. که خود مرهون رهبری آیت الله خامنه ای در پاکسازی حکومت از افراد "متخصص" و جایگزین کردن افراد "متعهد" است. متاسفانه حاکمیت مانند کودکی خردسال، حتی قادر به تشخیص منافع بلند مدت خود هم نیست، و هم در برخورد خارجی و هم در مواجهه داخلی -با مردم- خود را تحت فشار و در موضع ضعف قرار می دهد و نه تنها فرصت های بقایش را یک به یک تبدیل به تهدید می کند و می سوزاند، بلکه بدلیل نبود مشاوران و افراد دانا، روند نابودی اش را سرعت بیشتری می بخشد.

اخیر ترین نمونه نبود عقلانیت در بُعد خارجی.

پی نوشت:
1- خنده دارترین استدلال ممکن برای رعایت حجاب بانوان، همین ناتوانی در جلوگیری از غریزه است! شخص گوینده علنا بر غلبه غرایز حیوانی اش اذعان دارد. حقیقتا نمی دانم به حال گوینده این سخن باید گریست یا خندید...
2- طرفداران پیج آزادی های یواشکی امروز به حدود 340 هزار نفر رسیده است.
3- 7 دلیل موفقیت کمپین "آزادی های یواشکی زنان"

قلعه حیوانات داستانی از ذات "انقلاب"


بعید است کسی کتاب "قلعه حیوانات" جورج اورول را خوانده باشد و به تشابه بین داستان و وضعیت انقلاب 57 ایران پی نبرده باشد. به شکلی که اگر تاریخ نگارش کتاب را ندانیم به سختی باور میکنیم که این کتاب از روی اتفاقات "انقلاب اسلامی" ایران نوشته نشده باشد.
البته بعیدتر هم هست که تصور کنیم که نویسنده کتاب، پیشگو یا پیامبر بوده و از آینده خبر داشته است. قاعدتا راز صحت این کتاب نه در پیشگویی حوادث بلکه در ثابت بودن اتفاقات رخ داده در پروسه انقلاب هاست. به این معنی که تمامی انقلاب ها از روند مشابهی پیروی میکنند و نویسنده کتاب تنها توانسته این روند را به شکل داستانی تبدیل و جاودانه کند.

مدتها بود که به دو چیز فکر میکردم اول اینکه چرا وقتی نتیجه یک انقلاب به این واضحی و حتی به شکل داستان کودکانه نوشته شده است بازهم عده ای از آن درس نمی گیرند/ یا نگرفتند؟ و دوم اینکه اصولا چرا فارغ از نژاد، فرهنگ، و نوع هر حکومت نتیجه انقلاب ها آنقدر یکسان است؟

برای پاسخ به پرسش اول، در دسترس ترین و بهترین گزینه انقلابیونی هستند که اهل مطالعه هم بوده باشند و اتفاقا قبل از انقلاب هم این کتاب را خوانده باشند و همزمان طرفدار انقلاب هم بوده باشند -علیرغم اطلاع از طبعات آن-. گرچه پیدا کردن چنین افرادی سخت است اما توانستم که چند نفری را با این مشخصات پیدا کنم و نظرشان را جویا شوم. پاسخ قریب به اتفاق آنان یکی بود. اینکه قبل از وقوع انقلاب شخصیت های داستان و البته روند کلی داستان برایشان هیچ معنی خاصی نداشت!
یعنی هیچ گونه ارتباطی بین فرایند های وقوع انقلاب و این کتاب پیدا نمی کردند. انگار که داستان "قلعه حیوانات" تنها کتابی کودکانه بوده جهت پرکردن اوقات فراغت! و جالبتر اینکه این افراد عمدتا افراد کتابخوان و دارای سطح تحصیلات بالا بودند یا به عبارت دیگر روشنفکر و باسواد جامعه حساب می شوند/می شدند.
پاسخ به سوال اون تقریبا مشخص شد که تنها کسانی معنی داستان اورول را متوجه می شوند که یا از جامعه ای "انقلاب زده" باشند یا آشنایی بسیار نزدیکی با روند و تاریخچه انقلاب ها داشته باشند. که چنین افرادی در جامعه ای مثل ایران که متوسط زمان مطالعه سالانه اش کمتر از نیم ساعت هست شاید به تعداد انگشتان دست نمی رسد.

اما در جواب پاسخ دوم بهتر است که نگاهی به فرآیند انقلاب داشته باشیم
انقلاب در این صحبت به معنای از بین بردن ساختارها و ارزش های گذشته به شکل شورش مردمی -دهقانی- در نظر گرفته شده که با یک سری ارزش های جدید عامه پسند جایگزین می گردد. عموما مفاهیمی مثل عدالت، مساوات، رفاه عمومی شاه بیت کلیه انقلاب هاست.
در فرآیند انقلاب عمدتا فرد یا گروه حاکم و ارزش های آنها مورد لعن و نفرین قرار می گیرد و جدای از ماهیت درست یا غلط بودن با دیدگاه منفی به آن نگاه می شود. نکته مشترک دیگر انقلاب ها این است که افراد انقلابی تا قبل از پیروزی انقلاب یک هدف دارند و آن سرنگونی رژیم فعلی است و هرکسی برای بعد از آن یا فکری نکرده است یا تصوراتی مبنی بر آمال و آرزوهای شخصی دارد. همین نقطه اشتراک "سرنگونی حکومت" آنقدر انگیزه به انقلابیون می دهد که تمامی تضادها را فراموش کنند و بر هدف سرنگونی تمرکز کنند.
اما دقیقا مشکل از زمانی شروع می شود که انقلاب به وقوع می پیوندد و توده مردم به مانند افرادی که وظیفه ای را انجام داده باشند از صحنه خارج می شوند و به سرکار و زندگی روزانه شان بر میگردند. اما اقلیت صحنه گردان و قدرت خواه باقی می مانند و شروع به پر کردن خلا قدرت ایجاد شده می کنند. در میان این نزاع قدرت تنها صدای کسانی به گوش می رسد که بیشتر شلوغ میکنند. همینطور بدلیل ماهیت انقلاب که شورش و درگیری فیزیکی و قلدری هست، افراد و گروه هایی صاحب قدرت جدید می شوند که هواداران قلدرتر و خشن تری داشته باشند و حتی بتوانند مخالفانشان را بهتر و زودتر از میدان -خیابان- بدر کنند.

در یک انقلاب قطعا صدای کسانی که طرفدار تظاهرات بدون خشونت یا اصول انسانی باشند شنیده نخواهد شد و حتی از سوی گروه های خشن تر به چشم رقیب قدرت دیده شده و براحتی حذف خواهند شد، چرا که این ها از ابتدا هم مرد جنگی نبوده اند و در درگیری های فیزیکی نه انسجام لازم را دارند و نه انگیزه لازم برای بکار بردن خشونت در حد طرف مقابل.
پس تا اینجا تنها کسانی برنده انقلاب هستند که جسارت و خشونت بیشتری بکار می گیرند و این جزیی از ذات انقلاب است.

در دنباله آن هرگروه مدعی قدرت -از طرف دیگر- سعی در جذب حداکثری و نمایندگی طیف بیشتری از مردم را دارد، به این هدف که بتواند از نظر گستره و نفرات به سایر گروه های دیگر در حال شکل گیری برتری یابد.
اما نکته جالبتر اینکه با قدرت گرفتن گروه اصلی -که توانسته تعداد بیشتری هواداران و امکانات را جذب کند- بتدریج تمرکز صاحبان گروه از رقابت با سایر گروه ها به سمت درون گروه خود تغییر می کند. به این معنی که  یک گروه -قدرت گرفته- با سایر گروه های معارض برخورد -حذف فیزیکی- میکند، آنها را ضعیف کرده و حکومت اصلی را تشکیل می دهد، دقیقا از زمان تشکیل حکومت است که جدا شدن ها شروع می شود،حکومت جدید شروع میکند به خارج کردن کسانی که روزی برای جلب افکار عمومی از آنها دعوت به همکاری کرده بود.
به نوعی تصفیه درون گروهی شروع به رخ دادن می کند و در این پروسه هم معمولا کسانی زودتر از قطار قدرت پیاده می شوند که با تعقل بیشتر و کمتر احساسی به مقوله انقلاب نگاه کرده اند. چرا که اینان تعداد حماسه هایشان-بخوانید خشونت هایشان- در به ثمر رسیدن انقلاب کمتر از بقیه بوده است و در ظاهر فداکاری کمتری کرده اند. تا برسد به سایر افراد که پشیمان از رفتار سابق شان و نتیجه فعلی هستند.
این روند پیاده سازی همچنان ادامه می یابد تا به هسته اصلی قدرت می رسد که در انقلاب دوشادوش هم فعالیت می کردند و هیچ برتری "انقلابی" به هم ندارند.  در این هنگام است که رفقای سابق رودر روی یکدیگر شروع به مقابله با هم میکنند و بدلیل آنکه ذات انقلاب خشونت زیاد و تعقل کم است، کسی برنده خواهد شد که کمتر بتواند فکر (عاقبت اندیشی) کند. و طرفدار خشونت بیشتر باشد.
همزمان با این اتفاقات "ارزش های انقلابی" که بیشتر از روی احساسات و آرمانها و کمتر بر پایه واقعیت و تعقل شکل گرفته بود رفته رفته کمرنگ می شوند و جای خود را به همان ارزش های حکومت سابق می دهند. چرا که بطن فرهنگی جامعه سالها با آن ارزش ها خو کرده است و فرهنگ برخلاف سیاست و قدرت هیچگاه تغیر یک شبه پایدار نخواهد داشت. حتی در بسیاری موارد پیشگام این کمرنگ شدن خود حکومت و حاکمان جدید هستند که حالا نیاز بیشتری به تمرکز دادن قدرت دارند و بدلیل قرار گرفتن در جایگاه حاکم گذشته نیاز مشترک به ارزش های قدیم دارند.
اما بدلیل آنکه سالها لعن و نفرین آن ارزش ها را کرده اند معمولا علیرغم استفاده عملی از آن ارزش ها سعی میکنند که شکل ظاهری یا حتی اسم آن را عوض کنند و رنگ و لعاب جدیدی به آن ببخشند.

نهایت اینکه بعد از گذشت چند ده سال و تلف شدن تعداد زیادی از انسانها همه چیز به جای اول بر میگردد و حتی بدتر از اول چرا که این بار انقلابیون جدید، خود با بسیاری از شیوه های اعتراض و انقلاب آشنا هستند و راه را بر بسیاری از تغیرات جدید می بندند.
اندکی توجه به ذات انقلاب که در خود نوعی حذف فیزیکی و بدور از هرگونه فضای گفتمان و اندیشه را دارد و همینطور تغیرات بنیادی در ارزش های گذشته، کافیست که مشخص کند انقلاب ها فراتر از جغرافیا و تاریخ و فرهنگ، ماهیتی مشابه دارند و این بلایی که بر سر ملتی نازل می شود، استثنا پذیر نیست.
به عبارت دیگر محال است که با انقلاب بشود به تمدن،آزادی، دموکراسی یا هر ارزش دیگری رسید، خصوصا اگر جامعه قبل از انقلاب دارای آن ارزش ها نباشد. و اگر باشد، بدتر از آن در پروسه انقلاب، تعدادی از این پارامترها نیز حذف می شوند، چرا که متعلق به نظام پیشین تلقی شده و ضد ارزش خواهند شد.

رشد هر ملتی در دوره های صلح و ثبات انجام شده است، فارغ از شکل یا نوع حکومت اعم از دیکتاتوری یا دموکراسی، و نتیجه انقلاب ها تنها عوض کردن حاکمان بد بوده با بدتر از آن. بدون هیچگونه پیشرفت رو به جلو.

انقلاب برای هر ملت بیشتر از آنکه نشان افتخار باشد، نشان "سرافکندگی ملی" است. چرا که یک ملت آنقدر به لبه بی توجهی و بیچارگی رسیده است که هیچ راهی پیش پایش نیست بجز انقلاب. باز کردن گره ای با دندان که شاید روزی می توانست با دست باز کند اما بدلیل خمودی و بی توجهی انجام نداد.
شاید تنها تفاوت داستان قلعه حیوانات با دنیای واقع همین نکته باشد که در داستان، حیوانات بیشتر از روی تفنن و آرزوی بهتر شدن انقلاب کردند ولی در واقعیت انقلاب به معنی "بن بست سیاسی" است. زمانی که هیچ راهی برای تغییر باقی نمانده است.

در نهایت آنکه انقلاب یک عنصر نامطلوب اجتماعی است و هر جامعه باید تا حد امکان از آن دوری کند و سعی کند تا جایی می شود تغییر را به اشکال دیگر به حاکمان تحمیل کند.

آیا رویای اقتصاد برتر جهانی قابل تفسیر است؟

بعد از مدتها بی تحرکی و انتظار از فعالیت های دولت و ادامه مذاکرات هسته ای در سطوح پایینتر و کارشناسی، اجرای تعلیق غنی سازی و رفع بخشی از تحریم ها همزمان با حضور حسن روحانی در اجلاس داووس، و سخنرانی او تحرکی به وضعیت سیاسی- اقتصادی ایران داده است.
حسن روحانی با قوی ترین وزرایش در این اجلاس شرکت کرد تا نشان داده باشد که اولویت دولت او "برقراری ارتباط با جهان" و "رونق اقتصاد ایران" است، آن هم بر پایه اقتصاد نفت و فرآورده های آن.
بجز چشم انداز بازگشت روابط به وضعیت گذشته -قبل از احمدی نژاد-  که حسن روحانی تلویحا به آن اشاره کرده است و رسما درخواست و دعوت از شرکت ها و کشورهای مختلف برای سرمایه گذاری و کمک به رونق اقتصادی ایران، رییس جمهور پاسخگوی سوالات دیگری هم بوده است. سوالاتی از وضعیت سیاسی امروز ایران تا مساله سوریه و صلح با اسراییل، اما اینجا تنها به ادعای او در مورد آینده اقتصادی ایران نگاهی خواهیم کرد.

1. ادعای حسن روحانی مبنی بر رسیدن به ده قدرت اقتصادی در آینده قابل بیان (30 سال دیگر) از نظر محتوایی امکان وجود ندارد، یا بهتر بگویم که با حکومت ایدئولوژیک مبتنی بر اداره دینی قابل انجام نیست.
دلایل آنکه نمی توان در حکومت دینی، خصوصا اسلامی اقتصادی قوی داشت چندان سخت نیست. شاید اصلی ترین علت آن این است که در تفکر دینی اساسا هیچ ارزشی برای اقتصاد یا به زبان عامیانه "مال اندوزی" و "تلاش برای بدست آوردن مال دنیا" درنظر گرفته نشده. و حتی در بخش هایی به عنوان ضد ارزش نگریسته می شود.
در تعالیم اسلامی حداکثر میزان مجاز فعالیت اقتصادی، عدم نیاز مالی است. در آموزه های دینی، فرد یا جامعه مومن باید تلاش کند که از پس هزینه های روزانه زندگی در "سطح عرف" بر بیاید و در صورت برطرف شدن مشکلات اقتصادی، مابقی زمانش را صرف آموزه های دینی و ذخیره اندوخته برای جهان آخرتش نماید. چرا که اساسا سیستم ارزش گذاری این جامعه نه بر اساس "تولید ناخالص ملی" که براساس نزدیکی به خداوند یا همان "تقوا" قرار دارد.

2. البته توضیحاتی که بیان شد مربوط به آموزه های دینی است، نه تماما منطبق با سیستم حکومتی "جمهوری اسلامی". گرچه ساختار سیاسی- مذهبی جمهوری اسلامی به دیکتاتوری مذهبی به اسم رهبر ختم می شود. اما اقتضائات حکومت داری باعث شده که اسلامی ترین حکومت جهان (از نظر مذهب شیعه) نتواند چندان مطابق آموزه های دینی اش عمل کند. به طور مثال هر حکومت مدرن ناچار از داشتن "بانک" - به عنوان محلی برای تبادلات اقتصادی اش است، که برمبنای "سود پولی" فعالیت می کند. اما در تئوری های اسلامی این سود پول حرام دانسته شده است. در جدال بین حکومت مدرن و تئوری های باستانی بدیهی است که احکام دینی قربانی می شوند و حتی در عمل بانک های جهموری اسلامی بالاترین بهره های موجود در جهان را دارند.

3. از سمت دیگر، جمهوری اسلامی از ابتدا نه بر مبنای قانون که بر مبنای فرد بنا شده است(ساختار تقریبا سنتی و ریش سفیدانه) و افراد مختلف حتی در پستی یکسان عملکرد متفاوت و گاه متناقض دارند. نمونه بارز هم ریاست جمهوری ایران است که بنا به نظریات شخص رییس اداره کشور کاملا متفاوت است.
درست است که تفکرات حسن روحانی و مراد وی هاشمی رفسنجانی نوین ترین تفکراتی هستند که از علمای مذهبی میتوان انتظار داشت. اما ساختار حکومتی و ایدئولوژیک ایران ظرفیت بالفعل کردن حتی همین تفکرات نیمه مدرن را هم ندارد و آرزوهای ایشان برای ساختن یک اقتصاد قوی بدون زیر ساخت های اجتماعی-سیاسی سکولار (غیر مذهبی) غیر قابل تعبیر است. همانطور که سنگ اندازی های طرفداران روحانیون سنتی تر و در راس آنها رهبر انقلاب، کار را برای هرگونه تحرک اجتماعی دولت بسته است.

4. خارج از مرزهای ایران 30 سال نظارت بر بی سامانی اداره ایران مشخص کرده است که هرکدام از انقلابیون سابقا ناشناخته، چه نقشی دارند و همینطور ظرفیت های اقتصادی و اجتماعی ایران به دقت مطالعه شده و می شود. کمپانی ها و دولت های خارجی می دانند که دقیقا نیازمندی های اقتصاد ایران چیست و امروز فشار تحریم ها بر چه قسمت هایی وارد شده است. این مساله در هنگام باز کردن درهای اقتصاد ایران باعث می شود که اولا سرمایه گذاری های خارجی بصورت موقت و کوتاه مدت باشد و ثانیا دولت ایران هیچ گونه قدرت چانه زنی بر انتخاب سرمایه گذاران خارجی نداشته باشد. بی ثباتی تصمیم گیری سیاسی باعث می شود که سرمایه گذاری ها کوتاه مدت و مقطعی باشد و این سرمایه گذاری ها -بطور مستقیم- کمتر کمکی به زیرساخت های اقتصادی یا حتی بهبود وضعیت اشتغال در کشور نکند.

5. البته دولت می تواند که با صرف صحیح درآمد حاصله، زیرساخت های اقتصادی را توسعه دهد. اما با توجه به میراث مالی و ساختاری دولت احمدی نژاد، دولت جدید حتی با داشتن حداکثر درآمد نفتی هم بسختی خواهد توانست هزینه های روزمره و قول های دولت قبل را عملی کند. علاوه بر آنکه بعد از برداشته شدن تحریم ها سطح توقع همگان از رهبر تا مردم عوام افزایش می یابد و عمده درآمد دولت صرف هزینه های جاری، کمک هزینه های مالی و بهبود وضعیت معاش مردم خواهد شد.

6. با جمع بندی شرایط بالا انتظار رشد اقتصادی آن هم در سطح 10 کشور اول جهان زمانی که کشورهای در حال توسعه مانند هند و چین و برزیل و حتی ترکیه سالها دورخیز کرده اند برای تصاحب هرچه بیشتر سهم اقتصاد جهانی، اظهارات حسن روحانی در مجمع جهانی اقتصاد بیشتر به لطیفه ای بی مزه شبیه است تا پیش بینی رییس جمهوری از آینده کشورش.

پی نوشت:
1 در این کوتاه فرصتی برای پرداختن به آزادی های اجتماعی و نقش نیروی انسانی داخلی که با ارزشترین سرمایه هر کشور در اقتصاد است پیدا نشد. اما باید دانست که اصلاحات اجتماعی و آزادی های فردی از اصلی ترین شاخص های مورد اندازه گیری دولت های خارجی در برخورد با دولت ایران است.